Peyman > Peyman's Quotes

Showing 1-9 of 9
sort by

  • #2
    Aziz Nesin
    “صداها

    وقتي كه شب
    به خانه برمي گردي
    و صداي كليد را در قفل مي شنوي
    .بدان كه تنهايي

    وقتي كليد برق را مي زني
    صداي تيك را ميشنوي
    .بدان كه تنهايي

    وقتي در تخت خواب
    از صداي قلب خودت نمي تواني بخوابي
    .بدان كه تنهايي

    وقتي كه زمان
    كتاب ها و كاغذ ها را در خانه مي جود
    و تو صدايش را مي شنوي
    .بدان كه تنهايي

    اگر صدايي از گذشته
    تو را به روزهاي قديمي دعوت كند
    .بدان كه تنهايي

    و تو بي آن كه قدر تنهايي را بداني
    دوست داري
    خودت را خلاص كني
    اگر اين كار هم بكني
    باز تك و تنهايي”
    Aziz Nesin

  • #2
    گروس عبدالملکیان
    “این فیلم را به عقب برگردان
    آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
    پلنگی شود
    که می دود در دشت های دور

    آن قدر که عصاها
    پیاده به جنگل برگردند
    و پرندگان
    دوباره بر زمین

    نه

    به عقب تر برگرد
    بگذار خدا
    دوباره دست هایش را بشوید
    در آینه بنگرد

    شاید
    تصمیم دیگری گرفت”
    گروس عبدالملکیان

  • #3
    Sherko Bekas
    “ای فریاد خونین زن!
    برابری از چه می‌خواهی؟
    که برسی به من؟!
    من که هنوز خود مردی‌ام،
    نگهبان گورستان خرافات و
    طوق بر گردن از مهملات و
    اسیر عقل خرابات.

    یک گردنبند هرزه
    در برابر چشم همه
    لباس را بالا کشید و فریاد زد:

    من فقط تن خود را می‌فروشم
    تنها تن خود را و بس
    اما می‌بینم همین جا
    هستند کسانی که
    تن کوهستان و
    تن دشت و بوستان و
    تن آفتاب و باران را
    فروخته‌اند و با وقاحت تمام
    بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زده‌اند...”
    Sherko Bekas, شێرکۆ بێکەس

  • #4
    The School of Life
    “همه ما عشق می‌خواهیم، اما وقتی عشق آغاز می‌شود، ممکن است به‌شدت نسبت به آن احساس خطر کنیم.”
    The School of Life, How to Find Love

  • #5
    ابراهیم گلستان
    “حرف باید درست و بجا باشد حالا اگر از ادب دور است، باشد، تقصیر حرف نیست، لابد ادب پرت است.”
    ابراهیم گلستان, مد و مه

  • #6
    صادق چوبک
    “گرچه صاحب پیراهن زرشکی مرده بود اما لباس‌های او هنوز زنده بودند و می‌بایست مدت‌ها پس از خود او روشنایی آفتاب و سیاهی شب روی آنها بلغزد و لباس‌های او باز هم تحریک شهوت کنند و نگاه مردان از درز تار و پودش بگذرد. لباس‌های تن او پس از صاحب خود، برای این زنده بودند که قابلیت آنها برای زندگی به مراتب بیشتر از مشتی گوشت و خون گندیده صاحبش بود. گوشت و خونی که دوام و ارزش آن در این دنیا از پر کاهی کمتر است.”
    Sādeq Chubak, گزیده داستان‌های کوتاه صادق چوبک

  • #7
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “هیچ میدانی چرا چون موج
    در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم ؟
    زانکه بر این پرده تاریک
    این خاموشی نزدیک
    آنچه می خواهم نمی بینم
    و آنچه می بینم نمی خواهم”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #8
    Arthur Schopenhauer
    “Hope is the confusion of the desire for a thing with its probability.”
    Arthur Schopenhauer, Essays and Aphorisms

  • #9
    احمد شاملو
    “همه

    لرزش دست و دلم

    از آن بود

    که عشق پناهی گردد

    پروازی نه

    گریزگاهی گردد

    آی عشق آی عشق

    چهره ی آبیت پیدا نیست

    و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی

    نه شور شعله بر سرمای درون

    آی عشق آی عشق

    چهره ی سرخت پیدا نیست

    غبار تیره تسکینی برحضور وهن

    و رنج رهایی برگریز حضور

    سیاهی بر آرامش آبی

    وسبزه برگچه بر ارغوان

    آی عشق آی عشق

    رنگ آشنایت پیدا نیست

    شاملو



Rss