Hossein Hayati > Hossein's Quotes

Showing 1-9 of 9
sort by

  • #1
    John  Green
    “I wanted so badly to lie down next to her on the couch, to wrap my arms around her and sleep. Not fuck, like in those movies. Not even have sex. Just sleep together in the most innocent sense of the phrase. But I lacked the courage and she had a boyfriend and I was gawky and she was gorgeous and I was hopelessly boring and she was endlessly fascinating. So I walked back to my room and collapsed on the bottom bunk, thinking that if people were rain, I was drizzle and she was hurricane.”
    John Green, Looking for Alaska

  • #2
    مهدی اخوان ثالث
    “قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
    از کجا، وز که خبر آوردي؟
    خوش خبر باشي، امّا، امّا
    گرد بام و در من
    بي ثمر مي گردي.
    انتظار خبري نيست مرا
    نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
    برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
    برو آنجا که ترا منتظرند.
    قاصدک!
    در دل من همه کورند و کرند.
    دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
    قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
    با دلم مي گويد
    که دروغي تو، دروغ
    که فريبي تو، فريب.
    قاصدک! هان، ولي ...
    راستي آيا رفتي با باد؟
    با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
    راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
    مانده خاکستر گرمي، جايي؟
    در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
    قاصدک!
    ابرهاي همه عالم شب و روز
    در دلم مي گريند ...”
    مهدی اخوانِ ثالث

  • #3
    Jorge Luis Borges
    “کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند

    کم کم یاد میگیری

    که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

    باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

    یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

    که محکم باشی پای هر خداحافظی

    یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی”
    خورخه لوییس بورخس

  • #4
    احمد شاملو
    “بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
    در فاصله‌ی گناه و دوزخ
    خورشید
    همچون دشنامی برمی‌آید

    و روز
    شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.



    آه
    پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
    چیزی بگوی



    درخت،
    جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است
    و نسیم
    وسوسه‌یی‌ست نابکار.
    مهتاب پاییزی
    کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.



    چیزی بگوی
    پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
    چیزی بگوی



    هر دریچه‌ی نغز
    بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
    عشق
    رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
    و آسمان
    سرپناهی
    تا به خاک بنشینی و
    بر سرنوشتِ خویش
    گریه ساز کنی.



    آه
    پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
    هر چه باشد



    چشمه‌ها
    از تابوت می‌جوشند
    و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
    عصمت به آینه مفروش
    که فاجران نیازمندتران‌اند.



    خامُش منشین
    خدا را
    پیش از آن که در اشک غرقه شوم
    از عشق
    چیزی بگوی!



    به تاریخ ۲۳ امردادِ ۱۳۵۹”
    احمد شاملو

  • #5
    احمد شاملو
    “در تمام ِ شب چراغی نیست.
    در تمام ِ شهر
    نیست یک فریاد.

    ای خداوندان ِ خوف‌انگیز ِ شب ‌پیمان ِ ظلمت‌دوست!
    تا نه من فانوس ِ شیطان را بیاویزم
    در رواق ِ هر شکنجه‌گاه ِ پنهانيی ِ این فردوس ِ ظلم‌آئین،
    تا نه این شب‌های ِ بی‌پایان ِ جاویدان ِ افسون ‌پایه‌تان را من
    به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانی‌تر کنم نفرین،
    ظلمت‌آباد ِ بهشت ِ گند ِتان را، در به روی ِ من
    بازنگشائید!

    در تمام ِ شب چراغی نیست
    در تمام ِ روز
    نیست یک فریاد.

    چون شبان ِ بی‌ستاره قلب ِ من تنهاست.
    تا ندانند از چه می‌سوزم من، از نخوت زبان‌ام در دهان بسته‌ست.
    راه ِ من پیداست.
    پای ِ من خسته‌ست.
    پهلوانی خسته را مانم که می‌گوید سرود ِ کهنه‌ی ِ فتحی قدیمی را.

    با تن ِ بشکسته‌اش،
    تنها

    زخم ِ پُردردی به جا مانده‌ست از شمشیر و، دردی جان‌گزای از خشم
    اشک، می‌جوشاندش در چشم ِ خونین داستان ِ درد
    خشم ِ خونین، اشک می‌خشکاندش در چشم.
    در شب ِ بی‌صبح ِ خود تنهاست.

    از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سوی ِ آن خوفی نهاده دام
    دردناک و خشم‌ناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود می‌زند فریاد


    در تمام ِ شب چراغی نیست

    در تمام ِ دشت
    نیست یک فریاد...


    ای خداوندان ِ ظلمت‌شاد!
    از بهشت ِ گند ِتان، ما را
    جاودانه بی‌نصیبی باد!


    باد تا فانوس ِ شیطان را برآویزم
    در رواق ِ هر شکنجه‌گاه ِ این فردوس ِ ظلم‌آئین!


    باد تا شب‌های ِ افسون‌مایه‌تان را من

    به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانی‌تر کنم نفرین”
    احمد شاملو

  • #6
    هوشنگ ابتهاج
    “خانه دل تنگ غروبی خفه بود
    مثل امروز که تنگ است دلم
    پدرم گفت چراغ
    و شب از شب پر شد
    من به خود گفتم یک روز گذشت
    مادرم آه کشید
    زود بر خواهد گشت
    ابری هست به چشمم لغزید
    و سپس خوابم برد
    که گمان داشت که هست این همه درد
    در کمین دل آن کودک خرد ؟
    آری آن روز چو می رفت کسی
    داشتم آمدنش را باور
    من نمی دانستم
    معنی هرگز را
    تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
    آه ای واژه شوم
    خو نکرده ست دلم با تو هنوز
    من پس از این همه سال
    چشم دارم در راه
    که بیایند عزیزانم آه”
    Hushang Ebtehaj

  • #7
    Nicholas Sparks
    “People come, people go – they’ll drift in and out of your life, almost like characters in a favorite book. When you finally close the cover, the characters have told their story and you start up again with another book, complete with new characters and adventures. Then you find yourself focusing on the new ones, not the ones from the past.”
    Nicholas Sparks, The Rescue

  • #8
    فریدون مشیری
    “مشت می‌کوبم بر در
    پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
    من دچار خفقانم، خفقان
    من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم
    آی! با شما هستم
    این درها را باز کنید
    من به دنبال فضایی می‌گردم
    لب بامی
    سر کوهی
    دل صحرایی
    که در آن‌جا نفسی تازه کنم
    می خواهم فریاد بلندی بکشم
    که صدایم به شما هم برسد!
    من هوارم را سر خواهم داد!
    چاره درد مرا باید این داد کند
    از شما خفته‌ی چند!
    چه کسی می‌آید با من فریاد کند”
    فریدون مشیری

  • #9
    Bertolt Brecht
    “در عین حال بر این واقفیم که حتی
    نفرت از دون مایگی
    چهره را از ریخت می اندازد

    و نیز خشم بر بیداد گری
    صدا را خشن می کند

    اما افسوس، ما که می خواستیم
    زمین را آماده مهربانی کنیم
    خود نتوانستیم باهم مهربان باشیم”
    برتولت برشت



Rss