Bahar Hf > Bahar's Quotes

Showing 1-7 of 7
sort by

  • #1
    احمد شاملو
    “به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
    تا در بهار ِ تو من درختي پُرشکوفه شوم.»
    و برف آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد
    من به خوبي‌ها نگاه کردم و عوض شدم
    من به خوبي‌ها نگاه کردم
    چرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگ‌ترين ِ اقرارهاست
    من به اقرارهاي‌ام نگاه کردم
    سال ِ بد رفت و من زنده شدم
    تو لب‌خند زدي و من برخاستم

    دل‌ام مي‌خواهد خوب باشم
    دل‌ام مي‌خواهد تو باشم و براي ِ همين راست مي‌گويم


    نگاه کن:
    با من بمان!”
    احمد شاملو, هوای تازه

  • #2
    Mark Twain
    “All you need in this life is ignorance and confidence; then success is sure. ”
    Mark Twain

  • #3
    Charles Bukowski
    “•
    هر یک از زنانی
    که زمانی
    بی تفاوت از کنارشان گذشته ای
    تمام دنیای مردی بوده اند...
    همین زن که از اتوبوس پیاده شد
    با چشمهای معمولی
    و کیفی معمولی تر
    و تو معصومش پنداشتی
    روزی
    جایی
    کسی را آتش زده...
    با همان ساقهای معمولی
    و انگشتهای کشیده
    شک ندارم
    مردی هست
    که هنوز
    در جایی از جهان
    منتظر است آن زن
    خوشبختی را در همان کیف چرم معمولی
    به خانه او ببرد...”
    Charles Bukowski

  • #4
    Brian Moore
    “Love isn't an act, it's a whole life.”
    Brian Moore

  • #5
    Orhan Pamuk
    “دوست داشتم از تو دروغی بشنوم
    زیرا انسان تنها زمانی دروغ میگوید
    که ترس از دست دادن چیزی او را آشفته کند”
    Orhan Pamuk

  • #6
    Helen Keller
    “I would rather walk with a friend in the dark, than alone in the light.”
    Helen Keller

  • #7
    هوشنگ ابتهاج
    “گفتمش:
    ـ «شیرین‌ترین آواز چیست؟»
    چشم غمگینش به‌رویم خیره ماند،
    قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید،
    لرزه افتادش به گیسوی بلند،
    زیر لب، غمناک خواند:
    ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!»
    گفتمش:
    ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .»
    خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:
    ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغ
    بختِ شورم ره برین امید بست!
    و آن طلایی زورق خورشید را
    صخره‌های ساحل مغرب شکست! . . .»
    من به‌خود لرزیدم از دردی که تلخ
    در دل من با دل او می‌گریست.
    گفتمش:
    ـ «بنگر، درین دریای کور
    چشم هر اختر چراغ زورقی ست!»
    سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
    ـ «چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست،
    لیکن این شب نیز دریایی‌ست ژرف!
    ای دریغا شبروان! کز نیمه‌راه
    می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
    گفتمش:
    ـ «فانوس ماه
    می‌دهد از چشم بیداری نشان . . .»
    گفت:
    ـ «اما، در شبی این‌گونه گُنگ
    هیچ آوایی نمی‌آید به‌گوش . . .»
    گفتمش:
    ـ «اما دل من می‌تپید.
    گوش کُن اینک صدای پای دوست!»
    گفت:
    ـ «ای افسوس! در این دام مرگ
    باز صید تازه‌ای را می‌برند،
    این صدای پای اوست . . .»
    گریه‌ای افتاد در من بی‌امان.
    در میان اشک‌ها، پرسیدمش:
    ـ «خوش‌ترین لبخند چیست؟»
    شعله‌ای در چشم تاریکش شکفت،
    جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند،
    گفت:
    ـ «لبخندی که عشق سربلند
    وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند!»
    من زجا برخاستم،
    بوسیدمش.”
    هوشنگ ابتهاج, آینه در آینه



Rss
All Quotes



Tags From Bahar’s Quotes