Discover new books on Goodreads
Meet your next favorite book
“دوست داشتم از تو دروغی بشنوم
زیرا انسان تنها زمانی دروغ میگوید
که ترس از دست دادن چیزی او را آشفته کند”
―
زیرا انسان تنها زمانی دروغ میگوید
که ترس از دست دادن چیزی او را آشفته کند”
―
“گفتمش:
ـ «شیرینترین آواز چیست؟»
چشم غمگینش بهرویم خیره ماند،
قطرهقطره اشکش از مژگان چکید،
لرزه افتادش به گیسوی بلند،
زیر لب، غمناک خواند:
ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!»
گفتمش:
ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .»
خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:
ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغ
بختِ شورم ره برین امید بست!
و آن طلایی زورق خورشید را
صخرههای ساحل مغرب شکست! . . .»
من بهخود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او میگریست.
گفتمش:
ـ «بنگر، درین دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست!»
سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
ـ «چشم هر اختر چراغ زورقیست،
لیکن این شب نیز دریاییست ژرف!
ای دریغا شبروان! کز نیمهراه
میکشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
گفتمش:
ـ «فانوس ماه
میدهد از چشم بیداری نشان . . .»
گفت:
ـ «اما، در شبی اینگونه گُنگ
هیچ آوایی نمیآید بهگوش . . .»
گفتمش:
ـ «اما دل من میتپید.
گوش کُن اینک صدای پای دوست!»
گفت:
ـ «ای افسوس! در این دام مرگ
باز صید تازهای را میبرند،
این صدای پای اوست . . .»
گریهای افتاد در من بیامان.
در میان اشکها، پرسیدمش:
ـ «خوشترین لبخند چیست؟»
شعلهای در چشم تاریکش شکفت،
جوش خون در گونهاش آتش فشاند،
گفت:
ـ «لبخندی که عشق سربلند
وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند!»
من زجا برخاستم،
بوسیدمش.”
― آینه در آینه
ـ «شیرینترین آواز چیست؟»
چشم غمگینش بهرویم خیره ماند،
قطرهقطره اشکش از مژگان چکید،
لرزه افتادش به گیسوی بلند،
زیر لب، غمناک خواند:
ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!»
گفتمش:
ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .»
خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:
ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغ
بختِ شورم ره برین امید بست!
و آن طلایی زورق خورشید را
صخرههای ساحل مغرب شکست! . . .»
من بهخود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او میگریست.
گفتمش:
ـ «بنگر، درین دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست!»
سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
ـ «چشم هر اختر چراغ زورقیست،
لیکن این شب نیز دریاییست ژرف!
ای دریغا شبروان! کز نیمهراه
میکشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
گفتمش:
ـ «فانوس ماه
میدهد از چشم بیداری نشان . . .»
گفت:
ـ «اما، در شبی اینگونه گُنگ
هیچ آوایی نمیآید بهگوش . . .»
گفتمش:
ـ «اما دل من میتپید.
گوش کُن اینک صدای پای دوست!»
گفت:
ـ «ای افسوس! در این دام مرگ
باز صید تازهای را میبرند،
این صدای پای اوست . . .»
گریهای افتاد در من بیامان.
در میان اشکها، پرسیدمش:
ـ «خوشترین لبخند چیست؟»
شعلهای در چشم تاریکش شکفت،
جوش خون در گونهاش آتش فشاند،
گفت:
ـ «لبخندی که عشق سربلند
وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند!»
من زجا برخاستم،
بوسیدمش.”
― آینه در آینه
گروهی برای انتشار رایگان نسخه دانلودی کتاب ها از سوی خود نویسندگان
— 718 members
— last activity Jun 24, 2026 09:07AM
در روزهایی به سر می بریم که بسیاری از نویسندگان با توجه به محدودیت های نشر و توزیع کتاب در داخل و خارج از کشور با انبوهی از کتاب های خاک خورده خود در ...more
شکسپیرخوانی در تهران
— 91 members
— last activity Jun 19, 2026 03:10PM
هر هفته توی مرکز تهران جمع میشیم و با هم درباره یک کتاب صحبت میکنیم. برای شروع داریم نمایشنامههای شکسپیر رو میخونیم. خوشحالیم میشیم شما هم جوین بشید ...more
Bahar’s 2025 Year in Books
Take a look at Bahar’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Bahar
Lists liked by Bahar































