Atoosa > Atoosa's Quotes

Showing 1-10 of 10
sort by

  • #1
    سعاد الصباح
    “من هم مي‌توانستم
    مثل تمام زنان
    آينه‌بازي کنم
    مي‌توانستم قهوه‌ام را در گرماي تخت‌خوابم
    جرعه‌جرعه بنوشم
    و وراجي‌هايم را از پشت تلفن پي بگيرم
    بي آنکه از روزها و ساعت‌ها
    خبري داشته باشم
    مي توانستم آرايش کنم
    سرمه بکشم
    دل‌ربايي کنم
    و زير آفتاب برنزه شوم
    و روي امواج مثل پري دريايي برقصم
    مي‌توانستم خود را به شکل فيروزه و ياقوت درآورم
    و مثل ملکه‌ها بخرامم
    مي‌توانستم
    کاري نکنم
    چيزي نخوانم و ننويسم
    و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم
    مي‌توانستم
    شورش نکنم
    خشمگين نشوم
    با فاجعه ها مخالفت نکنم
    و در برابر رنج‌ها فرياد نزنم
    مي‌توانستن اشک را ببلعم
    سرکوب شدن را ببلعم
    و مثل همه‌ي زنداني‌ها با زندان کنار بيايم
    من مي‌توانستم
    سوالات تاريخ را نشنيده بگيرم
    و از عذاب وجدان فرار کنم
    من مي‌توانستم
    آه همه‌ي غمگينان را
    فرياد همه‌ي سرکوب‌شدگان را
    و انقلاب هزاران مرده را نديده بگيرم
    اما من به همه‌ي اين قوانين زنانه خيانت کردم
    و راه کلمات را برگزيدم”
    سعاد الصباح

  • #2
    قوبادی جه‌لی زاده
    “رفته بودم گل سرخی برایت بیارم
    تا آمدم؛
    خود باغی شده بودی”
    قوبادی جه‌لی زاده

  • #3
    Sohrab Sepehri
    “من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد...”
    سهراب سپهری
    tags: grief

  • #4
    Sohrab Sepehri
    “چرا گرفته دلت
    مثل آنکه تنهایی
    چقدر هم تنها
    خیال می کنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
    دچار یعنی عاشق”
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri, مسافر - هشت کتاب

  • #5
    Sohrab Sepehri
    “… مدرسه خواب‌های مرا قیچی کرده بود؛
    نماز مرا شکسته بود
    مدرسه عروسک مرا رنجانده بود

    روز ورود، یادم نخواهد رفت:
    مرا از میان بازی‌هایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب …

    از آن پس و هربار دلهره بود که بجای من راهی مدرسه می‌شد…
    … در دبستان ما را برای نماز به مسجد می‌بردند.
    روزی در مسجد بسته بود.
    بقال سر گذر گفت: "نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک‌تر باشید."

    مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال‌ها مذهبی ماندم
    ...بی آن که خدایی داشته باشم”
    سهراب سپهری

  • #6
    Sohrab Sepehri
    “دنگ...، دنگ ...
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ.
    زهر اين فكر كه اين دم گذر است
    مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
    لحظه ام پر شده از لذت
    يا به زنگار غمي آلوده است.
    ليك چون بايد اين دم گذرد،
    پس اگر مي گريم
    گريه ام بي ثمر است.
    و اگر مي خندم
    خنده ام بيهوده است.

    دنگ...، دنگ ....
    لحظه ها مي گذرد.
    آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
    قصه اي هست كه هرگز ديگر
    نتواند شد آغاز.
    مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
    بر لب سر زمان ماسيده است.
    تند برمي خيزم
    تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
    رنگ لذت دارد ، آويزم،
    آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
    خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
    و آنچه بر پيكر او مي ماند:
    نقش انگشتانم.

    دنگ...
    فرصتي از كف رفت.
    قصه اي گشت تمام.
    لحظه بايد پي لحظه گذرد
    تا كه جان گيرد در فكر دوام،
    اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
    وا رهاينده از انديشه من رشته حال
    وز رهي دور و دراز
    داده پيوندم با فكر زوال.

    پرده اي مي گذرد،
    پرده اي مي آيد:
    مي رود نقش پي نقش دگر،
    رنگ مي لغزد بر رنگ.
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ :
    دنگ...، دنگ ....
    دنگ... ”
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri

  • #7
    احمد شاملو
    “همه
    لرزش دست و دلم
    از آن بود که
    که عشق
    پناهی گردد،
    پروازی نه
    گریز گاهی گردد.

    ای عشق ای عشق
    چهره آبیت پیدا نیست
    ***
    و خنکای مرحمی
    بر شعله زخمی
    نه شور شعله
    بر سرمای درون

    ای عشق ای عشق
    چهره سرخت پیدا نیست.
    ***
    غبار تیره تسکینی
    بر حضور ِ وهن
    و دنج ِ رهائی
    بر گریز حضور.
    سیاهی
    بر آرامش آبی
    و سبزه برگچه
    بر ارغوان
    ای عشق ای عشق
    رنگ آشنایت
    پیدا نیست”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #8
    احمد شاملو

    پـرِ پـرواز ندارم
    امّا
    دلی دارم و حسرتِ دُرنـاها

    و به هنگامی که مرغانِ مهاجر
    در دریاچه‌ی ماه‌تاب
    پارو می‌کشند،
    خوشا رهــا کردن و رفتــن!
    خوابی دیگــر
    به مُردابی دیگر!
    خوشا ماندابی دیگر
    به ساحلی دیگر
    به دریایی دیگر!

    خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی،
    خوشا اگر نه رها زیستن، مُردن به رهایی!
    آه، این پرنده
    در این قفسِ تنگ
    نمی‌خواند

    احمد شاملو / Ahmad Shamlou, آیدا: درخت و خنجر و خاطره

  • #9
    احمد شاملو
    “انسان زاده شدن تجسّدوظيفه بود:
    توان دوست‌داشتن ودوست‌داشته‌شدن
    توان شنفتن
    توان ديدن و گفتن
    توان اندُه‌گين و شادمان‌شدن
    توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن از سُويدای جان
    توان گردن به غرور برافراشتن درارتفاع شُکوه‌ناک فروتني
    توان جليل به دوش بردن بارامانت
    و توان غم‌ناک تحمل تنهايي
    تنهايي
    تنهايي
    تنهايي عريان
    انسان
    دشواری وظيفه است

    فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
    اما يگانه بود و هيچ کم نداشت”
    احمد شاملو

  • #10
    احمد شاملو
    “همه

    لرزش دست و دلم

    از آن بود

    که عشق پناهی گردد

    پروازی نه

    گریزگاهی گردد

    آی عشق آی عشق

    چهره ی آبیت پیدا نیست

    و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی

    نه شور شعله بر سرمای درون

    آی عشق آی عشق

    چهره ی سرخت پیدا نیست

    غبار تیره تسکینی برحضور وهن

    و رنج رهایی برگریز حضور

    سیاهی بر آرامش آبی

    وسبزه برگچه بر ارغوان

    آی عشق آی عشق

    رنگ آشنایت پیدا نیست

    شاملو



Rss
All Quotes



Tags From Atoosa’s Quotes