Atoosa

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Atoosa.


War
Atoosa is currently reading
bookshelves: currently-reading
Rate this book
Clear rating

 
سووشون
Atoosa is currently reading
bookshelves: currently-reading
Rate this book
Clear rating

 
On Revolution
Atoosa is currently reading
bookshelves: currently-reading
Rate this book
Clear rating

progress: 
 
  (page 103 of 336)
May 03, 2026 07:32PM

 
See all 4 books that Atoosa is reading…
Loading...
Sohrab Sepehri
“چرا گرفته دلت
مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق”
سهراب سپهری / Sohrab Sepehri, مسافر - هشت کتاب

Sohrab Sepehri
“… مدرسه خواب‌های مرا قیچی کرده بود؛
نماز مرا شکسته بود
مدرسه عروسک مرا رنجانده بود

روز ورود، یادم نخواهد رفت:
مرا از میان بازی‌هایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب …

از آن پس و هربار دلهره بود که بجای من راهی مدرسه می‌شد…
… در دبستان ما را برای نماز به مسجد می‌بردند.
روزی در مسجد بسته بود.
بقال سر گذر گفت: "نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک‌تر باشید."

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال‌ها مذهبی ماندم
...بی آن که خدایی داشته باشم”
سهراب سپهری

سعاد الصباح
“من هم مي‌توانستم
مثل تمام زنان
آينه‌بازي کنم
مي‌توانستم قهوه‌ام را در گرماي تخت‌خوابم
جرعه‌جرعه بنوشم
و وراجي‌هايم را از پشت تلفن پي بگيرم
بي آنکه از روزها و ساعت‌ها
خبري داشته باشم
مي توانستم آرايش کنم
سرمه بکشم
دل‌ربايي کنم
و زير آفتاب برنزه شوم
و روي امواج مثل پري دريايي برقصم
مي‌توانستم خود را به شکل فيروزه و ياقوت درآورم
و مثل ملکه‌ها بخرامم
مي‌توانستم
کاري نکنم
چيزي نخوانم و ننويسم
و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم
مي‌توانستم
شورش نکنم
خشمگين نشوم
با فاجعه ها مخالفت نکنم
و در برابر رنج‌ها فرياد نزنم
مي‌توانستن اشک را ببلعم
سرکوب شدن را ببلعم
و مثل همه‌ي زنداني‌ها با زندان کنار بيايم
من مي‌توانستم
سوالات تاريخ را نشنيده بگيرم
و از عذاب وجدان فرار کنم
من مي‌توانستم
آه همه‌ي غمگينان را
فرياد همه‌ي سرکوب‌شدگان را
و انقلاب هزاران مرده را نديده بگيرم
اما من به همه‌ي اين قوانين زنانه خيانت کردم
و راه کلمات را برگزيدم”
سعاد الصباح

Sohrab Sepehri
“دنگ...، دنگ ...
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.

پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ... ”
سهراب سپهری / Sohrab Sepehri

Sohrab Sepehri
“من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد...”
سهراب سپهری
tags: grief

year in books
Nogol
1,048 books | 430 friends

Saaye T...
626 books | 219 friends

Mehrdad...
361 books | 77 friends

فؤاد
2,809 books | 3,694 friends

Ardavan...
1,908 books | 975 friends

Elahe
1,986 books | 203 friends

Amirsaman
1,600 books | 960 friends

فرشاد
168 books | 2,853 friends

More friends…



Polls voted on by Atoosa

Lists liked by Atoosa