Hasan Foraty > Hasan's Quotes

Showing 1-5 of 5
sort by

  • #1
    Samad Behrangi
    “مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ م بياد، اما من تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم -كه مي شوم- مهم نيست. مهم اين است كه زندگي يا مرگ من، چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد”
    صمد بهرنگی

  • #2
    سیدعلی صالحی
    “گاهی آنقدر بدم می آید

    که حس میکنم باید رفت

    باید از این جماعت پُرگو گریخت

    واقعا می گویم

    گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا

    حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،

    ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!


    گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،

    گوشه ی دوری گمنام

    حوالی جایی بی اسم،


    بعد بی هیچ گذشته ای
    به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.

    بعد بی هیچ امروزی

    به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.

    گاهی واقعا خیال می کنم

    روی دست خدا مانده ام

    خسته اش کرده ام.


    راهی نیست

    باید چمدانم را ببندم

    راه بیفتم...بروم.

    ومی روم

    اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم

    کجا...؟!

    کجا را دارم٫ کجا بروم؟”
    سید علی صالحی

  • #3
    سیدعلی صالحی
    “نه چراغی برای ماندن وُ
    نه چمدانی که سهمِ سَفَر ...!
    تنها می‌دانم
    که سپيده‌دَم
    از تحملِ تاريکی زاده می‌شود.


    به همين دليل
    دشنام‌ها شنيدم وُ
    به روی خود نياوردم
    تازيانه‌ها خوردم وُ
    به روی خود نياوردم
    نارواها ديدم وُ
    به روی خود نياوردم
    من داشتم به يک نيلوفر آبی
    بالای چينه‌ی قديمیِ يک راه دور فکر می‌کردم.
    با اين همه ... می‌دانم
    سرانجام روزی از اين چاهِ بی‌چراغ برخواهم خاست
    چمدان‌های شما را
    از ايستگاه به خانه خواهم آورد
    و هرگز به يادتان نمی‌آورم که با من چه کرده‌ايد.”
    سید علی صالحی / Ali Salehi

  • #4
    سیدعلی صالحی
    “همه ی ما
    فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم
    که جهان را، بی جهت، یک جور عجیبی
    جدی گرفته ایم..”
    سید علی صالحی

  • #5
    Sarah J. Maas
    “I stared at the nose I'd seen bleeding only hours before, the violet eyes that had been so filled with pain. "Why?" I asked.
    He knew what I meant, and shrugged. "Because when the legends get written, I didn't want to be remembered for standing on the sidelines. I want my future offspring to know that I was there, and that I fought against her at the end, even if I couldn't do anything useful."
    I blinked, this time not at the brightness of the sun.
    "Because," he went on, his eyes locked with mine, "I didn't want you to fight alone. Or die alone."
    And for a moment, I remembered that faerie who had died in our foyer, and how I'd told Tamlin the same thing. "Thank you," I said, my throat tight.
    Rhys flashed a grin that didn't quite reach his eyes. " I doubt you'll be saying that when I take you to the Night Court.”
    Sarah J. Maas, A Court of Thorns and Roses



Rss
All Quotes



Tags From Hasan’s Quotes