Tayebe > Tayebe's Quotes

Showing 1-30 of 36
« previous 1
sort by

  • #1
    “اين همه عالــَم پرده‌ها و حجاب‌هاست گرد آدمي درآمده: عرش غلاف او، كـُرسي غلاف او، هفت آسمان غلاف او، كره‌ي زمين غلاف او، قالب او غلاف او، روح حيواني غلاف او، روح حيواني غلاف او، روح قــُدسي هم‌چنين – غلاف در غلاف و حجاب در حجاب، تا آن‌جا كه معرفت است”
    شمس الدین محمد تبریزی / Shams-e Tabrizi

  • #2
    حسین پناهی
    “هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
    هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده
    و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع می کنند
    یکی می آید به زور
    یکی می رود به انتخاب”
    حسین پناهی

  • #3
    Pablo Picasso
    “Everything you can imagine is real.”
    Pablo Picasso

  • #4
    علیرضا روشن
    “کسی که نشسته است همیشه خسته نیست

    شاید جایی برای رفتن نداشته باشد

    کسی که نشسته است

    شاید خسته باشد

    شاید همه جا را گشته باشد و خسته باشد

    کسی که نشسته است

    حتما گم کرده ای دارد”
    علیرضا روشن

  • #5
    علیرضا روشن
    “باید خودم را ببرم خانه
    باید ببرم صورتش را بشویم
    ببرم دراز بکشد
    دل‌داری‌اش بدهم، که فکر نکند
    بگویم که می‌گذرد، که غصه نخورد
    باید خودم را ببرم بخوابد
    «من» خسته است”
    علیرضا روشن

  • #6
    علیرضا روشن
    “از لیوان ها
    به لیوان , شکسته فکر می کنی
    از آدمها
    به کسی که از دست داده ای
    به کسی که به دست نیاورده ای
    همیشه
    چیزی که نیست
    بهتر است”
    علیرضا روشن

  • #7
    “خـُنك آن‌را كه چشمش بخسبد و دلش نخسبد. واي بر آن كه چشمش نخسبد و دلش بخسبد”
    شمس الدین محمد تبریزی / Shams-e Tabrizi

  • #8
    علیرضا روشن
    “خلالِ آخرِ کبریت را
    باد
    بگذار سیگارم را روشن کند
    من آرزو به دلم
    تو دیگر آزارم نده....”
    علیرضا روشن, کتابِ نیست

  • #9
    حسین پناهی
    “و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم”
    حسین پناهی

  • #10
    حسین پناهی
    “>کودکی ها<

    به خانه می رفت
    با کیف
    و با کلاهی که بر هوا بود
    چیزی دزدیدی ؟
    مادرش پرسید
    دعوا کردی باز؟
    پدرش گفت
    و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
    به دنبال آن چیز
    که در دل پنهان کرده بود
    تنها مادربزرگش دید
    گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
    و خندیده بود”
    حسین پناهی / hossein panaahi

  • #11
    حسین پناهی
    “بيراهه رفته بودم
    آن شب
    دستم را گرفته بود و می‌كشيد
    زين بعد همه عمرم را
    بيراهه خواهم رفت”
    حسین پناهی / Hosein Panaahi

  • #12
    حسین پناهی
    “بی تو هيچ چيز اين دنيای بی‌کرانه را جدی نگرفتم٬
    حتی عشق را...”
    حسین پناهی

  • #13
    حسین پناهی
    “در اشکال ،
    خط مستقیم
    از هر شکلی به حقیقت،
    نزدیک تر است
    چون بی انتهاست
    به آخرش مطمئنا نخواهم رسید ....
    مطمئنا
    پس چرا می روم؟
    چرا؟
    چون رسالتم رفتن است...”
    حسین پناهی

  • #14
    حسین پناهی
    “برگردن عشق ساده ام
    که انگشترش نخی است ،
    گلوبند زمردین شعر مرا
    باور نمی کند کسی

    لعنت به شعر و من !”
    حسین پناهی

  • #15
    حسین پناهی
    “فلسفه نیز، عروسک رویاهای من شد
    که از چمدان هیچ مسافری بیرون نیامد”
    حسین پناهی

  • #16
    رضا قاسمی
    “شوربختي مرد در اين است كه سن خود را نمي بيند. جسمش پير مي شود اما تمنايش همچنان جوان مي ماند. زن، هستي اش با زمان گره خورده. آن ساعت دروني كه نظم مي دهد به چرخه زايمان، آن عقربه كه در لحظه اي مقرر مي ايستد روي ساعت يائسگي، اينها همه پاي زن را از راه مي برد روي زمين سخت واقعيت. هر روز كه مي ايستد در برابر آينه تا خطي بكشد به چشم يا سرخي بدهد به لب، تصوير رو به رو خيره اش مي كند به رد پاي زمان كه ذره ذره چين مي دهد به پوست. اما مرد، پايش لب گور هم كه باشد چشمش كه بيفتد به دختري زيبا، جواني او را مي بيند اما زانوان خميده و عصاي خود را نه.”
    رضا قاسمی, چاه بابل

  • #17
    رضا قاسمی
    “نخستین چتر زندگی ام را ,هنوز باز نکرده , توفانی مهیب از دستم ربود , کوبید به تیر چراغ برق و لاشهء در هم شکسته اش را آن چنان با خود برد که گویی هنوز در جایی از این جهان ، دارد می بردش”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #18
    رضا قاسمی
    “هیچ شکنجه ای برای یک لحظه تحمل ناپذیر نیست. اگر فقط اقتدار لحظه می بود و بس، اگر "همین حالا" بود، اگر فقط "همین حالا" چه رازها که در دل خاک مدفون نمی شد. اگر فقط "همین حالا" بود و نه بعد، هیچ کس جلاد دیگری نبود. ... این گذشته است که شب می خزد زیر شمدت. پشت می کنی می بینی روبروی توست. سر در بالش فرو می کنی می بینی میان بالش توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد، دیگر نیست. اما "گذشته" در خموشی و ظلمت با توست ... ”
    رضا قاسمی, همنوایی شبانه ارکستر چوبها

  • #19
    رضا قاسمی
    “سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمی کند چه چیز. خدا، زن، موسیقی، حتا مشروب یا تریاک. ولی یک چیز را دوست بدار”
    رضا قاسمی, همنوایی شبانه ارکستر چوبها

  • #20
    Oriana Fallaci
    “حسادت زانوهارو خم می کنه و خواب رو از آدم می دزده، و جیگر رو آتیش می زنه و فکر رو از کار میندازه. حسادت آدم رو با زهر سوءظن مسموم می کنه، حیثت و اخلاق آدم رو زیر سوال می بره. خودت رو گول خورده حس می کنی و تبدیل به پلیسی میشی که زندانبان معشوقتی! واسه همین باید همیشه عشق رو مرمت کرد”
    Oriana Fallaci, A Man

  • #21
    Confucius
    “Wheresoever you go, go with all your heart.”
    Confucius

  • #22
    Charles Bukowski
    “being alone never felt right. sometimes it felt good, but it never felt right.”
    Charles Bukowski, Women

  • #23
    Charles Bukowski
    “The problem with the world is that the intelligent people are full of doubts, while the stupid ones are full of confidence.”
    Charles Bukowski

  • #24
    Sarra Manning
    “What you look like is just one part of who you are - but it's not all you are.”
    Sarra Manning, You Don't Have to Say You Love Me

  • #25
    عباس صفاری
    “در تنهايی بود كه پی برديم
    چقدر تنها
    و بی‌كس و كاريم
    نه جگرگوشه‌ای
    نه دوستی
    نه همدمی
    نه خويشاوندی كه كوتاه كند
    جمعه‌های طاقت فرسايمان را”
    عباس صفاری, حکایت ما

  • #26
    عباس صفاری
    “من هرگز چیزی را از تو پنهان نکرده‌ام
    حتی پیش پا افتاده‌ترین سواحل را
    با تو قسمت کرده‌ام
    و هر وقت نبوده‌ای سهم‌ات را
    از هر برگ و بارانی که بر چترم باریده است
    کنار گذاشته‌ام”
    عباس صفاری, دوربین قدیمی و اشعار دیگر
    tags: love

  • #27
    عباس صفاری
    “لرزش دستهایش روز به روز
    بیشتر میشود
    حلقه ی دور چشمهایش کبودتر
    میگوید از عواقب بی خوابیست
    قلبش را که نمی توان دید
    اما اگر بپرسی خواهد گفت
    شبیه قلبهای خالکوبی شده است
    بر بازوی دلشکستگان
    و بی رحمانه از میانش
    گذشته همان تیر نازک خون آلود”
    عباس صفاری

  • #28
    عباس صفاری
    “زمستان را
    به خاطر چتری دوست دارم
    که سرپناهش را در باران
    قسمت می‌کنی با من
    و هر قدر هم که گرم بپوشی
    یقین دارم باز
    در صف خلوت سینما خودت را
    دلبرانه می‌چسبانی به من

    هنوز باورم نمی‌شود
    که سال به سال
    چشم به راه زمستانی می‌نشینم
    که سال‌ها
    چشم دیدنش را نداشته‌ام”
    عباس صفاری / Abas Safari, خنده در برف

  • #29
    عباس صفاری
    “دنيا كوچكتر از آن است
    كه گم شده اي را در آن يافته باشي
    هيچ كس اينجا گم نمي شود
    آدمها به همان خونسردي كه آمده اند
    چمدانشان را مي بندند
    و ناپديد مي شوند
    يكي در مه
    يكي در غبار
    يكي در باران
    يكي در باد
    و بي رحم ترينشان در برف
    آنچه به جا مي ماند
    رد پايي است
    و خاطره اي كه هر از گاه
    پس مي زند مثل نسيم سحر
    پرده هاي اتاقت را”
    عباس صفاری / Abas Safari, کبریت خیس

  • #30
    محمود دولت‌آبادی
    “عجیب ترین خوی آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد به کرات هم. هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می برد، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک



Rss
« previous 1