Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Sign In
Join
Sign up
View profile
Profile
Friends
Groups
Discussions
Comments
Reading Challenge
Kindle Notes & Highlights
Quotes
Favorite genres
Friends’ recommendations
Account settings
Help
Sign out
Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Zakeri
> Zakeri's Quotes
Showing 1-11 of 11
sort by
date added
favorite
random
like
#1
“من در آن معرض نیستم که ترا سفر فرمایم، من بر خود نهم سفر را جهت علاج کار شما، زیرا فراق پزنده است. صفحه 78”
―
شمسالدین محمد تبريزی
2 likes
like
#2
“آن فلان گفت به خانقاه نیایی؟ گفتم من خود را مستحق خانقاه نمی بینم و نمی دانم، خانقاه جهت آن فوم کرده اند که ایشان را پروای پختن و حاصل کردن نباشد. روزگار ایشان عزیز باشد، بآن نرسند من آن نیستم. گفتند مدرسه نیایی؟ گفتم من آن نیستم که بحث توانم کردن، اگر تحت اللفظ فهم کنم آنرا نشاید که بحث کنم، و اگر به زبان خود بحث کنم بخندند و تکفیر کنند و بکفر نسبت کنند، من غریبم و غریب را کاروانسرا، کلید می خواهی که در بگشایی کلید را بدزدان باید داد، تو امینی صحبت با دزدان خوش است، امین خانه را باز دهد دزد مردانه و زیرک باشد خانه را نگاه دارد، صحبت با ملحدان خوش است تا بدانند که ملحدم.
صفحه 62”
―
شمسالدین محمد تبريزی
3 likes
like
#3
“سخن با خود توانم گفت یا هر که خود را در او دیدم در او با او سخن توانم گفت ....من در تو خود را نمی بینم در تو دیگری را می بیننم ( 37، 42)”
―
شمسالدین محمد تبريزی
2 likes
like
#4
“مرا در اين عالم با عوام هيچ كاري نيست. براي ايشان نيامده ام، اين كساني كه ره نماي عالمند به حق انگشت بر رگ ايشان مي نهم.”
―
شمسالدین محمد تبريزی
13 likes
like
#5
“عرصهي سخن بس تنگ است. عرصهي معني فراخ است. از سخن بيشتر آ تا فراخي بيني و عرضه بيني”
―
شمس الدین محمد تبریزی / Shams-e Tabrizi
4 likes
like
#6
“آفتاب است كه همه عالم را روشني مي دهد. روشنايي مي بيند كه از دهانم فرو مي افتد. نور برون مي رود از گفتارم در زير حروف سياه مي تابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روي به آسمانها و روشني زمينها از وي است. روي آفتاب با مولاناست زيرا روي مولانا به آفتاب است.
ورقي فرض كن يك روي در تو يك روي در يار، يا در هر كه هست. آن روي كه سوي تو بود خواندي، آن روي كه سوي يار است هم ببايد خواندن.
در اين عالم جهات نظاره آمده بودم و هر سخني مي شنيدم بي سين و خا و نون. كلامي بي كاف و لام و الف و ميم و از اين جانب سخنها مي شنيدم. مي گفتم اي سخن بي حرف! اگر تو سخني پس اينها چيست؟ گفت: نزد من بازيچه. گفتم: پس مرا به بازيچه فرستادي؟ گفت: ني نو خواستي، خواستي تو كه ترا خانه اي باشد در آب و گل و من ندانم و نبينم.
سنايي به وقت مرگ چيزي مي گفت زير زبان. گوش چون به دهانش بردند، اين مي گفت:
بازگشتم زآنچه گفتم زآنكه نيست
در سخن معني و در معني سخن”
―
شمس الدین محمد تبریزی / Shams-e Tabrizi
5 likes
like
#7
“آخر ، من تو را چه گونه رنجانم ؟ - که اگر بر پای تو بوسه دهم ، ترسم گه مژه ی من درخلد ، پای تو را خسته کند .”
―
شمسالدین محمد تبريزی,
مقالات شمس
8 likes
like
#8
“هر که فاضل تر ، دورتر از مقصود . هر چند فکرش غامص تر ، دورتر است . این کار دل است ، کار پیشانی نیست .”
―
شمسالدین محمد تبريزی,
مقالات شمس
10 likes
like
#9
“شیخ گفت خلیفه منع کرده است از سماع کردن. درویش را عقده ای شد در اندرون و رنجور افتاد. طبیب حاذق را آوردند نبض او گرفت، این علت ها و اسباب که خوانده بود، ندید. درویش وفات یافت؛ طبیب بشکافت گور او را و سینه ی او را و عقده را بیرون آورد؛ همچون عقیق بود. آن را به وقت حاجت بقروخت؛ دست بدست رفت به خلیفه رسید. خلیفه آن را نگین انگشتری ساخت؛ می داشت در انگشت. روزی در سماع فرو نگریست، جامه آلوده دید از خون. چون نظر کرد، هیچ جراحتی ندید؛ دست برد به انگشتری؛ نگین را دید گداخته. خصمان (اینجا بمعنی دلال ها و فروشنده ها) را که فروخته بودند باز طلبید، تا به طبیب برسید. طبیب احوال باز گفت:
ره ره چو چکیده خون ببینی جایی
پی بر که به چشم من برون آرد سر”
―
شمس الدین محمد تبریزی / Shams-e Tabrizi
9 likes
like
#10
“خـُنك آنرا كه چشمش بخسبد و دلش نخسبد. واي بر آن كه چشمش نخسبد و دلش بخسبد”
―
شمس الدین محمد تبریزی / Shams-e Tabrizi
9 likes
like
#11
“اين همه عالــَم پردهها و حجابهاست گرد آدمي درآمده: عرش غلاف او، كـُرسي غلاف او، هفت آسمان غلاف او، كرهي زمين غلاف او، قالب او غلاف او، روح حيواني غلاف او، روح حيواني غلاف او، روح قــُدسي همچنين – غلاف در غلاف و حجاب در حجاب، تا آنجا كه معرفت است”
―
شمس الدین محمد تبریزی / Shams-e Tabrizi
10 likes
All Quotes
Welcome back. Just a moment while we sign you in to your Goodreads account.