Amir > Amir's Quotes

Showing 1-20 of 20
sort by

  • #1
    مصطفی ملکیان
    “فرض کنید من معتقد باشم که ساختار و کارکردی بسیار بهتر از شما دارم. جسمم سالم‌تر، زیباتر و پرقوت‌تر است. در ناحیه‌ی ذهن، قدرت یادگیری، سرعت انتقال، قدرت تفکر، عمق فهم و حافظه‌ام از شما بهتر است. در ساحت روانم، سخاوت و شجاعت و فضیلت‌های اخلاقی بیشتری دارم و یا در مناسباتم از نظر نفود کلام، نفس گرم، قدرت اقناع، لطیفه‌گویی و حاضرجوابی و سایر توانایی‌های مهارتی از همه‌ی شما بیشم. آیا با همه‌ی این احوال و با فرض درستی همه‌ی این مدعیات، میتوانم بگویم که «این منم طاووس علیین شده»؟ خیر، چون می‌توانید به من بگویید بسیاری از این ویژگی‌های تو محصول ژنتیک، محیط تعلیم و تربیتی، خصوصا در سه سال آغاز زندگی و بسیاری عوامل دیگر بوده است. حتی اقلیمی که در آن زندگی کرده‌ای در تو تاثیر داشته است. خانواده‌ و ویژگی‌های پدر و مادر و اینکه در خانواده‌ای اصیل به دنیا آمده‌ای دخالت داشته‌اند. تو چیزی نداری که تنها متعلق به خودت باشد. حتی اگر گفتم که پشتکار داشته‌ام در حالی‌که قل هم‌سان من دقیقا در همین شرایط بود، اما فقدان پشتکار، باعث شد به جایی نرسد؛ می‌شود پرسید این علاقه، اراده‌ی قوی و پشتکار را چه کسی به تو داده است؟ کافی بود یکی از رویدادهایی که در زندگی تو رخ داده، رخ نمی‌داد تا تو آنچه که هستی نمی‌شدی. از این مثال یا باید نتیجه گرفت که اصلا منی در کار نیست، آنچنان که بودا و و در میان فلاسفه‌ی جدید دیوید هیوم می‌گفتند و یا باید نتیجه گرفت که منی در کار هست، اما مرزی بین «من» و «نامن» وجود ندارد. اگر منی هست، شناور در کل هستی است. چه چیزی از ما منحصرا در اختیار ماست و هستی توان تاثیرگذاری در آن را ندارد؟ اگر چندروز متوالی باران ببارد و شما از خانه نتوانید بیرون بیایید و اوقات‌تان تلخ شود، خواهید فهمید که باران هم جزوی از شماست و بیرون از شما نیست. همه‌ی آنچه در جهان است در وضع و حال ما تاثیر دارند.ما انسان‌ها معمولا در ناحیه‌ی جسم‌مان این را می‌پذیریم که مثلا زیبایی‌مان یا استحکام دندان‌هایمان دست خودمان نبوده‌است و به ارث برده‌ایم؛ اما در عالم ذهن و از آن بیشتر در عالم نفس و روان پذیرای این موضوع نیستیم. یعنی می‌خواهیم توانایی‌های ذهنی و روانی‌مان را به خودمان نسبت دهیم. در قرآن آمده است که وقتی از قارون، که از ثروتمندان هم‌عصر موسی بود خواستند تا بخشی از ثروتش را به فقرا ببخشد، در پاسخ گفت: «إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِی». اینها را با علم و دانش خودم به دست آوردم. باید از او پرسید که این هوش بالا و حافظه‌ قوی را چه کسی به تو داده است؟ کل جهان هستی دست به دست تو داده است و این‌همه را به رایگان به تو بخشیده است. هیچ نعمتی به خاطر استحقاق تو به تو اعطا نشده و نقمت‌ها هم به خاطر بی‌استحقاقی تو نبوده است. بنابراین از آنچه هستی به رایگان به تو بخشیده‌ است، تو نیز رایگان بخشی کن. تو رفته بودی کتاب درسی بخری و به اتفاق، کتابی عرفانی به دستت رسید و زندگی‌ات دگرگون شد. کار از کار خیزد در جهان. آیند و روند حوادث، ما را شکل می‌دهند و حتی اگر بگویی توانایی‌های‌ات محصول برنامه‌ریزی تو بوده است، می‌پرسیم شعور و هنر برنامه‌ریزی را چه کسی به تو داده است؟”
    مصطفی ملکیان

  • #2
    علی اکبر دهخدا
    “فقط در ممالکی که
    جهل جای علم
    زور جای حق و
    اوهام جای حقايق را گرفته است؛
    سلطنت موهبتی است الهی”
    علی‌اکبر دهخدا

  • #3
    علی اکبر دهخدا
    “وقتی ضعف و انکسار ملت خود را دیدم، دانستم که ما ناگزیریم با سلاح وقت مسلح شویم و آن آموختن تمام علوم امروزی بود، وگرنه ما را جزو ملل وحشی می‌شمردند و برما آقائی را روا می دیدند، و آموختن آن اگر به‌زبان خارجی بود البته میسر نمی‌شد[...] پس بایستی آن علوم و فنون را ما ترجمه کنیم و در دسترس مکاتب بگذاریم و این میسر نمی‌شود جز بدین‌که اول لغات خود را بدانیم و این کار نوشتن لغت‌نامه‌ای شامل و کافل ِ تمام لغات را، لازم داشت. این بود که به‌فکر تدوین لغت‌نامه افتادم.”
    علی‌اکبر دهخدا, مقالات دهخدا: جلد یکم

  • #4
    Albert Einstein
    “If you want to live a happy life, tie it to a goal, not to people or things.”
    Albert Einstein

  • #5
    Avicenna
    “إنَّ قوة الفكر قادرةٌ على إحداث المرض والشفاء منه”
    Avicenna

  • #6
    Avicenna
    “المستعد للشيء تكفيه أضعف أسبابه”
    ابن سينا

  • #7
    Avicenna
    “حسبنا ما كُتِب من شروح لمذاهب القدماء، فقد آن لنا أن نضع فلسفة خاصة بنا”
    ابن سينا

  • #8
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #9
    هوشنگ ابتهاج
    “نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

    گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

    روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

    حالیا چشم جهانی نگران من و توست

    گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

    همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

    گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

    ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

    این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

    گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

    نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

    هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

    سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

    وه ازین آتش روشن که به جان من و توست”
    هوشنگ ابتهاج

  • #10
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “به کجا چنین شتابان؟
    گون از نسیم پرسید
    - دل من گرفته زین جا
    هوس سفر نداری
    ز غبار این بیابان؟
    - همه آرزویم اما
    چه کنم که بسته پایم.
    به کجا چنین شتابان؟
    - به هر آن کجا که باشد
    به جز این سرا، سرایم
    - سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
    چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه‌ها، به باران
    برسان سلام ما را”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, در کوچه‌باغهای نشابور

  • #11
    هوشنگ ابتهاج
    “آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان
    نامدگان و رفتگان از دو کرانه‌ی زمان
    سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در میان
    در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
    گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان
    هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم درین چمن
    آینه‌ی ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان
    ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها در آ
    بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان
    ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای
    هسته فروشکسته‌ای کاین همه باغ شد روان
    مست نیاز من شدی پرده‌ی ناز پس زدی
    از دل خود بر آمدی آمدن تو شد جهان
    آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون
    من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان
    پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم
    کز نفس تو دم‌به‌دم می‌شنویم بوی جان
    پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
    آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان”
    هوشنگ ابتهاج

  • #12
    هوشنگ ابتهاج
    “ارغوان

    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من

    آسمان تو چه رنگ‌ست امروز؟

    آفتابی‌ست هوا
    یا گرفته‌ست هنوز؟

    من درین گوشه
    که از دنیا بیرون‌ست

    آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست

    آنچه میبینم
    دیوار است

    آه
    این سخت سیاه
    آنچنان نزدیک‌ست
    که چو برمی‌کشم از سینه نفس
    نفسم را برمی‌گرداند

    ره چنان بسته
    که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می‌ماند

    کور سویی ز چراغی رنجور
    قصه‌پرداز شب ظلمانی‌ست

    نفسم می‌گیرد
    که هوا هم اینجا زندانی‌ست

    هرچه با من اینجاست
    رنگ رخ باخته است

    آفتابی هرگز
    گوشه‌ی چشمی هم
    بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

    اندرین گوشه‌ی خاموش فراموش شده

    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

    یاد رنگینی در خاطر من
    گریه می‌انگیزد

    ارغوانم آنجاست

    ارغوانم تنهاست

    ارغوانم دارد می‌گرید

    چون دل من که چنین خون‌آلود
    هر دم از دیده فرو می‌ریزد

    ارغوان

    این چه رازی‌ست که هربار بهار
    با عزای دل ما می‌آید؟
    که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است‌؟

    اینچنین بر جگر سوختگان
    داغ بر داغ می‌افزاید

    ارغوان

    پنجه‌ی خونین زمین

    دامن صبح بگیر
    وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس

    کِی برین دره غم می‌گذرند؟

    ارغوان

    خوشه‌ی خون

    بامدادان که کبوترها
    بر لب پنجره‌ی باز سحر
    غلغله می‌آغازند

    جان گلرنگ مرا

    بر سر دست بگیر
    به تماشاگه پرواز ببر

    آه بشتاب

    که هم‌پروازان
    نگران غم هم‌پروازند

    ارغوان

    بیرق گلگون بهار

    تو برافراشته باش

    شعر خون‌بار منی

    یاد رنگین رفیقانم را
    بر زبان داشته باش

    تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من

    ارغوان
    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من”
    هوشنگ ابتهاج, راهی و آهی

  • #13
    Mark Twain
    “If you tell the truth, you don't have to remember anything.”
    Mark Twain

  • #14
    مصطفی ملکیان
    “آلبرکامو از آن دسته افرادی است که در طول تاریخ به تمام معنا دوست داشتنی است. یکی از کسانی که به جد درباره ارزش زندگی در طول تاریخ کار کرده، آلبرکامو بوده است. کامو معتقد بود که اگر فلسفه تمام سوالات مرتبط با زندگی را پاسخ دهد، اما در مقابل این سوال مهم که "چرا نباید خودکشی کرد" جوابی نداشته باشد، رسالت خود را به انجام نرسانده است. کامو در جایی می گوید: "من ناامید نیستم، ولی از امید محروم ام." به نظر من این سخن کامو نکته بسیار ظریفی دارد. کامو می گوید امید را مانند علم قلمداد نکنید. علم در دانشگاه هست و شخصی می رود و آن را می آموزد و در مقابل دیگری این حق انتخاب را دارد که تحصیل علم را انتخاب نکند. اما گمان نکنید که امید در جایی هست و کسانی خواسته اند و برایشان حاصل شده و کسانی نخواسته و نگرفته اند. آنهایی که ناامیدند به دستشان نیامده، نه اینکه آمده باشد و رد کرده باشند. من بارها گفته ام ما نباید کسانی را که خودکشی کرده اند محکوم کنیم. خودکشی البته از لحاظ دینی گناه محسوب می شود، اما شما توجه کنید به اینکه کسی که خودکشی می کند یعنی دیگر امیدی به زندگی ندارد. نگویید باید می رفت و امید پیدا می کرد.امید پیدا شدنی نیست، خریدنی نیست”
    مصطفی ملکیان

  • #15
    Heinrich Böll
    “بی خداها حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره خدا حرف می زنند!”
    Heinrich Böll, The Clown

  • #16
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “هیچ میدانی چرا چون موج
    در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم ؟
    زانکه بر این پرده تاریک
    این خاموشی نزدیک
    آنچه می خواهم نمی بینم
    و آنچه می بینم نمی خواهم”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #17
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “گر درختی از خزان بی برگ شد
    يا کرخت از صولت سرمای سخت

    هست اميدی که ابر فرودين
    برگها روياندش از فر بخت

    بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
    وای بر احوال برگ بی درخت”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, غزل برای گل آفتابگردان

  • #18
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “فنجان آب فنچ هایم را عوض کردم
    و ریختم در چینه جای خردشان ارزن
    وان سوی تر ماندم
    محو تماشاشان.


    دیدم که مثل هر همیشه، باز، سویاسوی
    هی می پرند از میله تا میله
    با رفرفه ی آرام پرهاشان.


    گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی اینچنین بسته
    که بالهاتان می شود خسته؟

    گفتند (وبا فریاد شاداشاد) :
    "زان می پریم، اینجا که می ترسیم
    پروازمان روزی رود از یاد”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #19
    “پیش از شما
    به‌سان شما
    بی‌شمارها
    با تار عنکبوت نوشتند روی باد
    کین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد”
    محمد رضا شفیعی کدکنی

  • #20
    Steve Jobs
    “Taking LSD was a profound experience, one of the most important things in my life. LSD shows you that there’s another side to the coin, and you can’t remember it when it wears off, but you know it. It reinforced my sense of what was important—creating great things instead of making money, putting things back into the stream of history and of human consciousness as much as I could.”
    Steve Jobs



Rss