Vartan > Vartan's Quotes

Showing 1-30 of 57
« previous 1
sort by

  • #1
    احمد شاملو
    “راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #2
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بی سببی
    نيستی.
    به راستی
    صلت کدام قصيده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دريچه ی تاريک؟

    کلام از نگاه تو شکل می بندد.
    خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!”
    احمد شاملو, ابراهیم در آتش

  • #3
    مهدی اخوان ثالث
    “قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
    از کجا وز که خبر آوردی ؟
    خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
    بی ثمر می گردی
    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند
    قاصدک
    در دل من همه کورند و کرند
    دست بردار ازین در وطن خویش غریب
    قاصد تجربه های همه تلخ
    با دلم می گوید
    که دروغی تو ، دروغ
    که فریبی تو. ، فریب
    قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
    راستی ایا رفتی با باد ؟
    با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
    راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    قاصدک
    ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #4
    مهدی اخوان ثالث
    “هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد.”
    اخوان ثالث

  • #5
    ابوتراب خسروی
    “من باید به عنوان قائم‌مقام دارلمفتاح و مباشر شفا در برابر حضرت مفتاح و مومنین مفتاحیه به آن زخم کبود، که پای معشوقم را که به قصد دیدار من عابر رونیز دارالمفتاح شده بود، به دید واقعه‌ای معمول می‌نگریستم. هرچند می‌دانستم زخم‌های کبود مومنین گوش به فرمان حضرت مفتاح هستند. من در این وجیزه باید از قول مولایم مولوی عبدالمحمود بنویسم که زخم‌ها همیشه حامل درد هستند، و دردها جز در نقر کلمات بر اشیا ابدی نمی‌گردند و من باید شکل واقعه درد و تاریخ درد را بر تن مکتوب گایتری می‌نوشتم برای همین بود که لحظه لحظه رفتار زخم را در گزارش‌های دارالشفا می‌خواندم. و خانم مؤید هم رعشه‌های آن زخم ناسور را هربار در گزارش‌ها می‌نوشت که جایی در هوای دارالشفا کمین کرده بود و هر لحظه پای چپ گایتری را می‌بلعید تا به آن روز که زانوها را بلعیده بود. برای همین چیزها بود که تنها روح تسلیب خواهد بود که در دستان جراح و تیغ جراحی دمیده می‌شود و از حد فاصل عفونت و زخم و سلامت جسم می‌گذرد تا از الباقی جسم حفاظت کند.”
    ابوتراب خسروی

  • #6
    رضا براهنی
    “نیامد
    اگرچه هق هقم از خواب، خواب تلخ بر آشفت خواب خسته و شیرین بچه های جهان را
    ولی گریستن نتوانستم
    نه پیش دوست نه در حضور غریبه نه کنج خلوت خود گریستن نتوانستم
    که آفتاب بیاید
    نیامد.”
    Reza Baraheni

  • #7
    رضا براهنی
    “چقدر و چند ازين پرنده ها بغلت داري بپروازان همه را من آمده ام
    آماده ام
    از آسمان کاغذ خالي ميبارد آغشته کردي آغشته مرا به خون خود بپروازان حالا
    کاشکاش آمد کلاغ هاي جهان نيستند و آسمان ميباراند روح تو را بر روي من
    چقدر و چند ببينم و هيچ گاه سير نشوم
    مي آمده اي انگار با غنچه ها از گوش هايت هر چه با چشم هايم تو را بخورم سير نميشوم
    بسيرانم
    بگو بپرانُنُدم و دور تو چرخانُنُدم و دامن هايت را به تکان بريزانم من ـ ميوه هايم را
    که پيش مرگ تو باشم که بوي گردن آهو را بپيچانم به جانم که پيشِ پيش مرگ تو باشم
    ب ي شکسته با الفِ قد تو ميرقصد حالا همه کلمه آن تو ميان من بالاي ما
    از شعرتمرکز نشئه ”
    رضا براهنی / Reza Baraheni

  • #8
    رضا قاسمی
    “وقتی زبان مادری‌ات فقط 127 فعل داشته باشد که مستقیم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل دیگر را باید به کمک فعل معین صرف کرد، و این فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم‌خوابگی به‌کار می‌رود، آن‌وقت زبان خیانتکار می‌شود.”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #9
    رضا قاسمی
    “می گویند فراموشی دفاع طبیعی ِ بدن است در برابر رنج . دردی که نوزاد هنگام عبور از آن دریچه‌ی تنگ ، متحمل می‌شود چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنج زاده شده را برای همیشه از یاد ببرد ...”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi, همنوایی شبانه ارکستر چوبها

  • #10
    رضا قاسمی
    “منظره‌ی ویرانی آدم‌ها غم‌انگیزترین منظره‌ی دنیاست .”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #11
    Sherko Bekas
    “مرگ
    هر شب می‌آید
    بال می‌گستراند بر خواب‌هایم
    هرروز می‌آید
    قدم‌های خسته مرا می‌شمرد مرگ ،
    و باز به جست‌و‌جوی نشانی تازه
    تمامی‌ جیب‌هایم را می‌کاود .
    همین !”
    شیرکو بی‌کس

  • #12
    “آدم کسی را صِرفِ اینکه حاضر است نمی تواند به خاطر آورد. با این حال علیرغم اینکه گاهی وقت ها برایم میسر نبود، فقط او را فراموش نمی کردم: فراموشی هیچ تسلطی بر حضور ندارد.
    ص 44”
    موریس بلانشو

  • #13
    ناتالي ساروت
    “بهتان هشدار مي دهم، از استانه خواهم گذشت، از اين دنياي بانزاكت و مسكون و نرم و ملايم به بيرون مي پرم...... خودم را از چنگ ان رها مي كنم، مي افتم ، سرنگون مي شوم....در دنيايي غير مسكون ....در خلاء”
    ناتالي ساروت

  • #14
    William Faulkner
    “زندگی افسانه ای است که از زبان دیوانه ای نقل شود، آکنده از خشم و هیاهو که هیچ معنایی ندارد”
    ویلیام فاکنر / William Faulkner

  • #15
    “هرگز گمان نمی‏بردم واژه‏هایی که در نوجوانی، در کتابی قدیمی از نویسنده‏ای یونانی خوانده بودم چنین ژرف، در زیستن و نوشتن، برای من معنا شوند: خوشا آن کس که جهان را در دقایق مرگ‏بار آن زیست

    از مقدمه‏ کتاب امید بازیافته: سینمای آندری تارکوفسکی”
    بابک احمدی, امید بازیافته: سینمای آندری تارکوفسکی

  • #16
    Günter Grass
    “قابله ديگر بند نافم را بريده بود و ديگر چاره اي جز تسليم نداشتم”
    گونتر گراس

  • #17
    José Mauro de Vasconcelos
    “در خانه ما فقر به اندازه ای بود که آدم خیلی زود یاد می گرفت چیزی را تلف نکند، هرچیزی پول می برد، گران بود.”
    José Mauro de Vasconcelos, درخت زیبای من

  • #18
    Attar of Nishapur
    “محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید که: ای من!”
    Farid Al-Din Attar, تذکرة الاولیاء

  • #19
    “دوست داشتن کلمه مطمئنی نیست، دقت و عینیت ندارد. دوست داشتن گردو و دوست داشتن مادربزرگ این‌ها نمی‌توانند به یک معنا باشند. عبارت اول به طعمی دلپذیر توی دهان برمی‌گردد، و دومی به یک حس.”
    آگوتا کریستوف، دفتر بزرگ

  • #20
    Fyodor Dostoevsky
    “شما را به خدا این فکر را نکنید ناستنکا ، زیرا من بغضی وقت ها به قدری غصه دارم ، به قدری نا امیدم که .... چون من در این اوقات به این فکر می افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این جور وقت ها فکر می کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده ام ، چون خودم را لعنت کرده ام ، چون همیشه بعد از این شب های رویا هشیار می شوم و این هشیاری نمی دانید چه تلخ است ! وقتی آدم هشیار می شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می شنود که در گردباد زندگی حرکت می کنند، می بیند و می شنود که مردم زنده اند و بیدارند ، می بیند که در زندگی بر آنها بسته نیست. می بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی رود و نابود نمی شود ، زندگی شان پیوسته تازه می شود و همیشه جوان است ، و هیچ لحظه ای از آن به لحظه ی دیگر نمی ماند ، در حالی که خیال بازی های آمیخته با ترس غم انگیز و و در نهایت فلاکت یکنواخت است.

    در اندوه ، کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟”
    Feodor Dostoyevsky

  • #21
    Ivan Klíma
    “به این نتیجه رسیده ام که هیچ اندیشه ای در این دنیا آنقدر خوب و خیر نیست که بتواند تلاشی تعصب آمیز برای به کرسی نشاندنِ آن اندیشه را توجیه کند. تنها امید نجات در جهانِ این دوران، تساهل و تسامح است ... این واقعیت جای بحث و فحص ندارد که هیتلر و همپالکی هایش درست مثل لنین و دار و دسته ی انقلابی اش، هیچ این نیات ویرانگرشان را پنهان نمی داشتند که می خواهند گروه های بزرگی از مردم را محدود کنند، و هیچ پنهان نمی داشتند که برای رسیدن به اهدافشان عزم جزم تعصب آلودی دارند و هیچ در قید هزینه ی آن هم نیستند. اگر بی اعتنایی، بی عملی و ضعف توجیه ناشدنیِ طرف های مقابلِ آنها نبود، حتماً می شد آنها را مهار کرد. تساهل و تسامح هرگز نباید به معنای تساهل و تسامح در برابر عدم تساهل و تسامح باشد. تحمل کردنِ آنهایی که آماده شده اند آزادی را محدود کنند یا حق زندگیِ کسان دیگر را بگیرند، حتی اگر توجیهش شریف ترین اهداف باشد، روا و جایز نیست”
    ایوان کلیما

  • #22
    محمد مختاری
    “من البته دلم می خواهد میهنم را تخیل کنم. خوب هم تخیل کنم. دلم می خواهد رویاهای مردم را بفهمم. اما این تناقض و تلخکامی جلو همه چیز را می گیرد. هم تخیل آدم ها را له می کند، هم رویاهای آدم ها را در چنبره ی این بی خوابی ها فرو می شکند. عرصه ها تنگ می شود. روزمره گی حتی امکان شفقت را هم از مردم می گیرد. مجال خیال را از بین می برد. زندگی کم کم به کمبود تخیل و شفقت دچار می شود. در نتیجه حرفش بیشتر از خودش است. پس مرگ چهره ی مسلط تری پیدا می کند.”
    محمد مختاری

  • #23
    محمد مختاری
    “همزاد چشمهای توام در بازتاب آشوب
    که پس زده است پشت دری های قدیمی را و نگران است.
    آرامشی نمانده که بر راه شیری بگشاید.
    و روشنای بی تردیدت
    از سرنوشتم اندوهگین می گردد.
    دنیا اگر به شیوه چشم تو بود
    پهلو نمی گرفت بدین اضطراب...
    از پرده ها فرود می آید ماه
    وز شاخه های بید می آویزد
    و لای سنگ و بوته و خاکستر
    از باد
    آرامش زمین را سراغ می گیرد.
    شاید صدای گنجشکی از شاخه سپیده نیاید.
    شاید که بامداد خو کرده است با خاموشی.
    چشمان بسته ات را اما می شناسم
    و زیر پلکهایت
    بیداری من است که بی تابم می کند...”
    محمد مختاری, سحابی خاکستری

  • #24
    حسین سناپور
    “فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است . دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است . عشق که خیلی بیشتر.”
    حسین سناپور

  • #25
    حسین سناپور
    “يك‌روز بيدار مي‌شويم (توي يك گفت‌وگوي خيلي عادي، يا توي رخت‌خواب با كيف ِ نشئه‌گي ِ يك خواب ِ عميق ِ شبانه، يا روي صندلي با فكري سرگردان در هزارجا، يا پشت فرمان ماشين توي يك راه‌بندان)، و مي‌بينيم كه نمي‌خواهيم فكرمان هيچ‌جا برود، نمي‌خواهيم فكر كنيم به چيزهاي نيامده و آمده و كارهاي نكرده و كرده و هرآنچه پيش يا بعد از اين ممكن است اتفاق بيفتد. و اصلا نمي‌خواهيم فكر وجود داشته باشد تا يادمان بيايد كه هنوز هستيم و هنوز خيلي كارها مي‌شود كرد. مي‌فهميم ديگر پايين‌تر از اين، تحمل‌ناپذيرتر از اين، ممكن نيست.
    بعضي‌مان يك‌مرتبه بيدار مي‌شويم، بعضي آهسته، و بعضي هيچ‌وقت. اما اگر بيدار شويم، ديگر فكر و نظر ديگران هيچ تاثيري در حال‌مان ندارد. اين‌كه وقتي ما را مي‌بينند چشمانشان برق بزند، يا برعكس، پره‌هاي دماغشان با نفرت باز و بسته شود، هيچ اهميتي ندارد. مهم فقط اين است كه خودمان جلوي آينه كه مي‌ايستيم چه مي‌بينيم. اگر نتوانيم جلوي آينه بايستيم و به خودمان نگاه كنيم، يا اگر نتوانيم با خيال‌هامان بازي كنيم، نتوانيم و نخواهيم كه به هيچ‌چيز و هيچ‌كس فكر كنيم، چه‌كار مي‌كنيم...؟”
    حسين سناپور

  • #26
    حسین سناپور
    “اصلا ديگر زمان چيست جز سكوتى سنگى، كه ميتوان بر بالاى آن گردش كرد و رفت و بازگشت و از همه طرف نگاهش كرد.”
    حسین سناپور, ويران می‌آيی

  • #27
    حسین سناپور
    “مقصر كسى نيست. تقصير يعنى جمع شدن هزار عمل هزار آدم مختلف از پدر پدربزرگهامان تا حالاى خودمان”
    حسین سناپور, ويران می‌آيی

  • #28
    Sohrab Sepehri
    “چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
    اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
    مرد گاریچی در حسرت مرگ”
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri

  • #29
    Shahriar Mandanipour
    “حالی داشتم مثل مستی در اندوه که می نوشی و می فهمی زیادی است و باز سر می کشی تا استفراغ”
    شهریار مندنی پور / Shahriar Mandanipoor, شرق بنفشه

  • #30
    Shahriar Mandanipour
    “تب انگار مخمل است به تن آدم، آرام می کند دل و مغز را. حالا دیگر تنها نیستم. توی تنم غریبه هایی هستند که به تبم انداخته اند. حرفی را نزده، اینها می دانند، چون توی خونم هستند، می دانند. اینها هم گرچه آزار می دهند، ولی با این تب آرامش هم می دهند، که جدایم می کند از همه و همه جا”
    شهریار مندنی پور / Shahriar Mandanipoor, شرق بنفشه



Rss
« previous 1