Ali Mousavi > Ali 's Quotes

Showing 1-30 of 35
« previous 1
sort by

  • #1
    Saadi
    “عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
    کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری”
    Saadi, غزلیات سعدی

  • #2
    احمد شاملو
    “راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #3
    Samuel Beckett
    “We are all born mad. Some remain so.”
    Samuel Beckett

  • #4
    Sherko Bekas
    “«مادر»

    میان دو باغ خوابیدم
    خواب‌هایی سبز و سرخ دیدم
    میان دو ستاره
    به انتظار فرصتی نشستم
    دسته‌ای از راز شب را
    به یادگار چیدم
    از میان دو رودخانه گذر کردم
    خروش و موج همراهم شدند
    سرم را بر بالین دو عاشق گذاشتم
    تارهای موی سفیدم
    آرام آرام
    بار دیگر سیاه شدند
    وآن زمان که میان دو مادر نشستم
    بزرگ‌ترین عشق این سرزمین را یافتم”
    Sherko Bekas, شێرکۆ بێکەس

  • #5
    “سردار: ...او جهانی برای ما ساخت که دفاع کردنی نیست...”
    بهرام بیضایی, مرگ یزدگرد: نمایشنامه

  • #6
    Haruki Murakami
    “And once the storm is over, you won’t remember how you made it through, how you managed to survive. You won’t even be sure, whether the storm is really over. But one thing is certain. When you come out of the storm, you won’t be the same person who walked in. That’s what this storm’s all about.”
    Haruki Murakami, Kafka on the Shore

  • #7
    Haruki Murakami
    “Memories warm you up from the inside. But they also tear you apart.”
    Haruki Murakami, Kafka on the Shore

  • #8
    Seyed Ali Salehi
    “«عفرین»

    نه می‌بینند
    نه می‌شنوند
    دنیا خواب است.
    سواره نظامِ خواجه سلیمان
    -سُم کوبِ جنازهٔ کودکان-
    از رویِ رؤیاهای ما می‌گذرد.

    هم می‌بینند
    هم می‌شنوند
    دنیا خود را به خواب زده است.
    زره پوش‌هایِ خواجه سلیمان
    آواره‌گانِ عفرین را
    -بی‌غسل و بی‌کفن-
    زنده به گور کرده است.

    با این همه...
    با این همه به خواجه سلیمان بگویید:
    نه کشتار کبوتر و نه قتل عامِ قناری،
    ما از رسیدن به رؤیای آزادی
    هرگز نا امید نمی‌شویم.”
    Seyed Ali Salehi

  • #9
    Woody Allen
    “Life is full of misery, loneliness, and suffering - and it's all over much too soon.”
    Woody Allen
    tags: life

  • #10
    Woody Allen
    “I'm not afraid of death; I just don't want to be there when it happens.”
    Woody Allen

  • #11
    هوشنگ ابتهاج
    “شب فرو می افتاد
    به درون آمدم و پنجره ها را بستم
    باد با شاخه در آویخته بود
    من درین خانه ی تنها...تنها
    غم عالم به دلم ریخته بود
    ناگهان حس کردم
    که کسی
    آنجا بیرون در باغ
    در پس پنجره ام می گرید...

    صبحگاهان
    شبنم
    می چکید از گل سیب”
    هوشنگ ابتهاج

  • #12
    هوشنگ ابتهاج
    “خانه دل تنگ غروبی خفه بود
    مثل امروز که تنگ است دلم
    پدرم گفت چراغ
    و شب از شب پر شد
    من به خود گفتم یک روز گذشت
    مادرم آه کشید
    زود بر خواهد گشت
    ابری هست به چشمم لغزید
    و سپس خوابم برد
    که گمان داشت که هست این همه درد
    در کمین دل آن کودک خرد ؟
    آری آن روز چو می رفت کسی
    داشتم آمدنش را باور
    من نمی دانستم
    معنی هرگز را
    تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
    آه ای واژه شوم
    خو نکرده ست دلم با تو هنوز
    من پس از این همه سال
    چشم دارم در راه
    که بیایند عزیزانم آه”
    Hushang Ebtehaj

  • #13
    هوشنگ ابتهاج
    “ارغوان

    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من

    آسمان تو چه رنگ‌ست امروز؟

    آفتابی‌ست هوا
    یا گرفته‌ست هنوز؟

    من درین گوشه
    که از دنیا بیرون‌ست

    آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست

    آنچه میبینم
    دیوار است

    آه
    این سخت سیاه
    آنچنان نزدیک‌ست
    که چو برمی‌کشم از سینه نفس
    نفسم را برمی‌گرداند

    ره چنان بسته
    که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می‌ماند

    کور سویی ز چراغی رنجور
    قصه‌پرداز شب ظلمانی‌ست

    نفسم می‌گیرد
    که هوا هم اینجا زندانی‌ست

    هرچه با من اینجاست
    رنگ رخ باخته است

    آفتابی هرگز
    گوشه‌ی چشمی هم
    بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

    اندرین گوشه‌ی خاموش فراموش شده

    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

    یاد رنگینی در خاطر من
    گریه می‌انگیزد

    ارغوانم آنجاست

    ارغوانم تنهاست

    ارغوانم دارد می‌گرید

    چون دل من که چنین خون‌آلود
    هر دم از دیده فرو می‌ریزد

    ارغوان

    این چه رازی‌ست که هربار بهار
    با عزای دل ما می‌آید؟
    که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است‌؟

    اینچنین بر جگر سوختگان
    داغ بر داغ می‌افزاید

    ارغوان

    پنجه‌ی خونین زمین

    دامن صبح بگیر
    وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس

    کِی برین دره غم می‌گذرند؟

    ارغوان

    خوشه‌ی خون

    بامدادان که کبوترها
    بر لب پنجره‌ی باز سحر
    غلغله می‌آغازند

    جان گلرنگ مرا

    بر سر دست بگیر
    به تماشاگه پرواز ببر

    آه بشتاب

    که هم‌پروازان
    نگران غم هم‌پروازند

    ارغوان

    بیرق گلگون بهار

    تو برافراشته باش

    شعر خون‌بار منی

    یاد رنگین رفیقانم را
    بر زبان داشته باش

    تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من

    ارغوان
    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من”
    هوشنگ ابتهاج, راهی و آهی

  • #14
    George R.R. Martin
    “A reader lives a thousand lives before he dies, said Jojen. The man who never reads lives only one.”
    George R.R. Martin, A Dance with Dragons

  • #15
    George R.R. Martin
    “... a mind needs books as a sword needs a whetstone, if it is to keep its edge.”
    George R.R. Martin, A Game of Thrones

  • #16
    George R.R. Martin
    “Never forget what you are, for surely the world will not. Make it your strength. Then it can never be your weakness. Armour yourself in it, and it will never be used to hurt you.”
    George R.R. Martin, A Game of Thrones

  • #17
    George R.R. Martin
    “Fear cuts deeper than swords.”
    George R.R. Martin, A Game of Thrones

  • #18
    George R.R. Martin
    “When you play a game of thrones you win or you die.”
    George R.R. Martin, A Game of Thrones

  • #19
    Farzad Kamangar
    “من یک معلم می‌مانم و تو یک زندانبان.
    زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته‌ی نافرمان را به بند کشند و این‌گونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.

    اتاق بازجویی‌مان همان اتاقی بود که راننده‌های شرکت واحد و معلم‌ها بازجویی شده بودند. میزِ بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن می‌خوابیدم، همان تختی بود که "عمران" جوانِ بلوچ، قبل از اعدام رویش نوشته بود: «دلم برای کویر تنگ شده». چشم‌بندمان هم همان چشم‌بندی بود که اعضای کمپینِ یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند. پس نباید غریبگی کرد و نباید هم‌دیگر را فراموش کرد. این‌ها همه یک جورهایی آشنایند، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد.”
    Farzad Kamangar

  • #20
    رضا براهنی
    “شتاب کردم که آفتاب بیاید
    نیامد
    دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
    شبانه روز دریدم، دریدم
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
    چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
    نیامد
    کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
    چو آمدم به خیابان
    دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
    نیامد
    اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
    ولی گریستن نتوانستم
    نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
    که آفتاب بیاید
    نیامد”
    رضا براهنی, خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم

  • #21
    Anton Chekhov
    “What a fine weather today! Can’t choose whether to drink tea or to hang myself.”
    A.P. Chekhov

  • #22
    J.R.R. Tolkien
    “All that is gold does not glitter,
    Not all those who wander are lost;
    The old that is strong does not wither,
    Deep roots are not reached by the frost.

    From the ashes a fire shall be woken,
    A light from the shadows shall spring;
    Renewed shall be blade that was broken,
    The crownless again shall be king.”
    J.R.R. Tolkien, The Fellowship of the Ring

  • #23
    Saadi
    “هوشم ببر زمانی… تا کی غم زمانه”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #24
    Richard Brautigan
    “Love Poem
    ـــــــــ
    It's so nice
    to wake up in the morning
    all alone
    and not have to tell somebody
    you love them
    when you don't love them
    any more.”
    Richard Brautigan

  • #25
    Charles Bukowski
    “Do you hate people?”

    “I don't hate them...I just feel better when they're not around.”
    Charles Bukowski, Barfly

  • #26
    Saadi
    “...مــا بــمـــانــدیم و خـــیـــــالِ تــو به یــک جــــــای مــقــیــــــم”
    Saadi

  • #27
    Saadi
    “تو را آتش عشق اگر پر بسوخت.مرا بین که از پای تا سر بسوخت”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #28
    Saadi
    “ترسم
    چو باز گردی
    از دست رفته باشم”
    سعدی

  • #29
    “می گفت دگرباره به خوابم بینی / پنداشت که بعد از این مرا خوابی هست”
    ابوسعید ابوالخیر

  • #30
    Frank Zappa
    “So many books, so little time.”
    Frank Zappa



Rss
« previous 1