Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Sign In
Join
Sign up
View profile
Profile
Friends
Groups
Discussions
Comments
Reading Challenge
Kindle Notes & Highlights
Quotes
Favorite genres
Friends’ recommendations
Account settings
Help
Sign out
Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Hadi Na
> Hadi's Quotes
Showing 1-4 of 4
sort by
date added
favorite
random
like
#1
“شهیدی برخاک خفته است
.جوانی نوزده ساله
روزها در زیر نور خورشید
و شبها در زیر ستارگان
در میدان بایزید استانبول
شهیدی بر خاک خفته است
در یک دستش کتاب درس
و در دست دیگر رویای او
که آغاز نشده پایان گرفته است
،در بهار سال هزار و نهصد و شصت
در میدان بایزید استانبول
شهیدی برخاک خفته است
او را گلوله زدند
زخم گلوله
بر روی پیشانیاش
.همچون میخک سرخی شکفته است
در میدان بایزید استانبول
شهید بر خاک خواهد خفت
خونش قطره قطره بر خاک
.خواهد چکید
تا زمانیکه
ملت مسلح من، با سرودهای آزادی
از راه برسد
...و میدان بزرگ را تسخیر کند”
―
Nâzım Hikmet
7 likes
like
#2
“ورتەورتێ"
!ئێواره بوو
حهمه بچکۆل"ی بۆیاخچی"
!سهری ماندووی داخستبوو
له سووچێکی گۆڕهپانه گهورهکهدا
لهناوهندی دڵی "شام"دا
لهسهر کورسیه نزمهکهی خۆی دانیشتبوو
پهیتا.. پهیتا
وهکو فڵچهی نێوان دهستی
.جهستهی لهڕی ڕائهژهنی
حهمه بچکۆل"ی ئاواره، لهبهر خۆوه"
:به ورته ورت، ئهمهی ئهوت
!تۆ بازرگان، قاچت دانێ
!تۆ مامۆستا، قاچت دانێ
!تۆ پارێزهر، قاچت دانێ
!ئهفسهر، سهرباز، جاسووس، جهللاد
!کوڕی باش و.. ههرچی و پهرچی
ههر ههمووتان یهک له دوای یهک
!قاچتان دانێن
کهس نهماوه
!ههر خوا ماوه
لهوەو دنیا دڵنیام، ئهویش ئهنێرێ
،ئەنێرێ به شوێن کوردێکدا
پێڵاوهکهی بۆ بۆیاخکا
!ڕهنگه ئهو کوردەیش ههر من بم
!ئای دایهی گیان
ئهوه ئهبێ پێڵاوی خوا چهند گهوره بێ!؟
ژماره چهند لهپێ بکا!؟
!ئای دایهی گیان
ئهی بۆ پاره؟
خوا چهند ئهدا
!ئهبێ چهند با
شام/ مارتی ۱۹۸۷”
―
شێرکۆ بێکەس
7 likes
like
#3
“«عطیه»
خدایا، زندگی دوباره ایی به من عطا کن
کوتاه، به سان عُمر گل و پروانه
راضی ام من حتی به یک وجب خاک
.به شرطی که نباشم در آن به سان بیگانه”
―
(Ebdulla peşêw)عهبدوڵا پهشێو
11 likes
like
#4
“دم دمای غروب بود
ممد کوچولوی واکسی
از فرط خستگی گردنش خم گشته بود
در گوشهای از میدان بزرگ
"در مرکز شهر "شام
بر روی چهارپایهی کوچک خود نشسته بود
و پی در پی
مانند فرچه توی دستش
اندام نحیف و لاغر خود را تکان می داد
ممد کوچولوی آواره
با خود زمزمه کنان
:این چنین میگفت
تو ای بازرگان پایت را بگذار
تو ای استاد پایت را بگذار
تو ای وکیل پایت را بگذار
افسر، سرباز، جاسوس، جلاد
پسر خوب و آدم بی سر و پا
همگی یکی بعد از دیگری
پایتان را بگذارید
کسی نمانده
تنها خدا مانده
در آن دنیا هم مطمئنم
او هم سراغ کُردی را خواهد گرفت
تا کفشهایش را واکس بزند
!شاید آن کُرد هم من باشم
آخ ... مادر جان
تو گویی که کفشهای خدا چقدر بزرگ است!؟
شماره چند میپوشد!؟
آخ مادر جان
راستی برای دستمزد
خدا چقدر میپردازد!؟
باید چقدر بدهد...!!؟؟”
―
شێرکۆ بێکەس
23 likes
All Quotes
Welcome back. Just a moment while we sign you in to your Goodreads account.