“ورتەورتێ"
!ئێواره بوو
حهمه بچکۆل"ی بۆیاخچی"
!سهری ماندووی داخستبوو
له سووچێکی گۆڕهپانه گهورهکهدا
لهناوهندی دڵی "شام"دا
لهسهر کورسیه نزمهکهی خۆی دانیشتبوو
پهیتا.. پهیتا
وهکو فڵچهی نێوان دهستی
.جهستهی لهڕی ڕائهژهنی
حهمه بچکۆل"ی ئاواره، لهبهر خۆوه"
:به ورته ورت، ئهمهی ئهوت
!تۆ بازرگان، قاچت دانێ
!تۆ مامۆستا، قاچت دانێ
!تۆ پارێزهر، قاچت دانێ
!ئهفسهر، سهرباز، جاسووس، جهللاد
!کوڕی باش و.. ههرچی و پهرچی
ههر ههمووتان یهک له دوای یهک
!قاچتان دانێن
کهس نهماوه
!ههر خوا ماوه
لهوەو دنیا دڵنیام، ئهویش ئهنێرێ
،ئەنێرێ به شوێن کوردێکدا
پێڵاوهکهی بۆ بۆیاخکا
!ڕهنگه ئهو کوردەیش ههر من بم
!ئای دایهی گیان
ئهوه ئهبێ پێڵاوی خوا چهند گهوره بێ!؟
ژماره چهند لهپێ بکا!؟
!ئای دایهی گیان
ئهی بۆ پاره؟
خوا چهند ئهدا
!ئهبێ چهند با
شام/ مارتی ۱۹۸۷”
―
!ئێواره بوو
حهمه بچکۆل"ی بۆیاخچی"
!سهری ماندووی داخستبوو
له سووچێکی گۆڕهپانه گهورهکهدا
لهناوهندی دڵی "شام"دا
لهسهر کورسیه نزمهکهی خۆی دانیشتبوو
پهیتا.. پهیتا
وهکو فڵچهی نێوان دهستی
.جهستهی لهڕی ڕائهژهنی
حهمه بچکۆل"ی ئاواره، لهبهر خۆوه"
:به ورته ورت، ئهمهی ئهوت
!تۆ بازرگان، قاچت دانێ
!تۆ مامۆستا، قاچت دانێ
!تۆ پارێزهر، قاچت دانێ
!ئهفسهر، سهرباز، جاسووس، جهللاد
!کوڕی باش و.. ههرچی و پهرچی
ههر ههمووتان یهک له دوای یهک
!قاچتان دانێن
کهس نهماوه
!ههر خوا ماوه
لهوەو دنیا دڵنیام، ئهویش ئهنێرێ
،ئەنێرێ به شوێن کوردێکدا
پێڵاوهکهی بۆ بۆیاخکا
!ڕهنگه ئهو کوردەیش ههر من بم
!ئای دایهی گیان
ئهوه ئهبێ پێڵاوی خوا چهند گهوره بێ!؟
ژماره چهند لهپێ بکا!؟
!ئای دایهی گیان
ئهی بۆ پاره؟
خوا چهند ئهدا
!ئهبێ چهند با
شام/ مارتی ۱۹۸۷”
―
“«عطیه»
خدایا، زندگی دوباره ایی به من عطا کن
کوتاه، به سان عُمر گل و پروانه
راضی ام من حتی به یک وجب خاک
.به شرطی که نباشم در آن به سان بیگانه”
―
خدایا، زندگی دوباره ایی به من عطا کن
کوتاه، به سان عُمر گل و پروانه
راضی ام من حتی به یک وجب خاک
.به شرطی که نباشم در آن به سان بیگانه”
―
“شهیدی برخاک خفته است
.جوانی نوزده ساله
روزها در زیر نور خورشید
و شبها در زیر ستارگان
در میدان بایزید استانبول
شهیدی بر خاک خفته است
در یک دستش کتاب درس
و در دست دیگر رویای او
که آغاز نشده پایان گرفته است
،در بهار سال هزار و نهصد و شصت
در میدان بایزید استانبول
شهیدی برخاک خفته است
او را گلوله زدند
زخم گلوله
بر روی پیشانیاش
.همچون میخک سرخی شکفته است
در میدان بایزید استانبول
شهید بر خاک خواهد خفت
خونش قطره قطره بر خاک
.خواهد چکید
تا زمانیکه
ملت مسلح من، با سرودهای آزادی
از راه برسد
...و میدان بزرگ را تسخیر کند”
―
.جوانی نوزده ساله
روزها در زیر نور خورشید
و شبها در زیر ستارگان
در میدان بایزید استانبول
شهیدی بر خاک خفته است
در یک دستش کتاب درس
و در دست دیگر رویای او
که آغاز نشده پایان گرفته است
،در بهار سال هزار و نهصد و شصت
در میدان بایزید استانبول
شهیدی برخاک خفته است
او را گلوله زدند
زخم گلوله
بر روی پیشانیاش
.همچون میخک سرخی شکفته است
در میدان بایزید استانبول
شهید بر خاک خواهد خفت
خونش قطره قطره بر خاک
.خواهد چکید
تا زمانیکه
ملت مسلح من، با سرودهای آزادی
از راه برسد
...و میدان بزرگ را تسخیر کند”
―
“دم دمای غروب بود
ممد کوچولوی واکسی
از فرط خستگی گردنش خم گشته بود
در گوشهای از میدان بزرگ
"در مرکز شهر "شام
بر روی چهارپایهی کوچک خود نشسته بود
و پی در پی
مانند فرچه توی دستش
اندام نحیف و لاغر خود را تکان می داد
ممد کوچولوی آواره
با خود زمزمه کنان
:این چنین میگفت
تو ای بازرگان پایت را بگذار
تو ای استاد پایت را بگذار
تو ای وکیل پایت را بگذار
افسر، سرباز، جاسوس، جلاد
پسر خوب و آدم بی سر و پا
همگی یکی بعد از دیگری
پایتان را بگذارید
کسی نمانده
تنها خدا مانده
در آن دنیا هم مطمئنم
او هم سراغ کُردی را خواهد گرفت
تا کفشهایش را واکس بزند
!شاید آن کُرد هم من باشم
آخ ... مادر جان
تو گویی که کفشهای خدا چقدر بزرگ است!؟
شماره چند میپوشد!؟
آخ مادر جان
راستی برای دستمزد
خدا چقدر میپردازد!؟
باید چقدر بدهد...!!؟؟”
―
ممد کوچولوی واکسی
از فرط خستگی گردنش خم گشته بود
در گوشهای از میدان بزرگ
"در مرکز شهر "شام
بر روی چهارپایهی کوچک خود نشسته بود
و پی در پی
مانند فرچه توی دستش
اندام نحیف و لاغر خود را تکان می داد
ممد کوچولوی آواره
با خود زمزمه کنان
:این چنین میگفت
تو ای بازرگان پایت را بگذار
تو ای استاد پایت را بگذار
تو ای وکیل پایت را بگذار
افسر، سرباز، جاسوس، جلاد
پسر خوب و آدم بی سر و پا
همگی یکی بعد از دیگری
پایتان را بگذارید
کسی نمانده
تنها خدا مانده
در آن دنیا هم مطمئنم
او هم سراغ کُردی را خواهد گرفت
تا کفشهایش را واکس بزند
!شاید آن کُرد هم من باشم
آخ ... مادر جان
تو گویی که کفشهای خدا چقدر بزرگ است!؟
شماره چند میپوشد!؟
آخ مادر جان
راستی برای دستمزد
خدا چقدر میپردازد!؟
باید چقدر بدهد...!!؟؟”
―
Hadi’s 2025 Year in Books
Take a look at Hadi’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Hadi
Lists liked by Hadi






























