Mehrdad Mb > Mehrdad Mb's Quotes

Showing 1-30 of 39
« previous 1
sort by

  • #1
    “باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
    گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ
    این درگه ما درگه نومیدی نیست
    صد بار اگر توبه شکستی باز آ”
    ابوسعید ابوالخیر

  • #2
    Forough Farrokhzad
    “وای از اين بازی، از اين بازی درد آلود
    از چه ما را اين چنين بازيچه می سازی ؟
    رشتهء تسبيح و در دست تو می چرخيم
    گرم می چرخانی و بيهوده می تازی ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #3
    Forough Farrokhzad
    “من نمی خواهم
    سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
    من نمی خواهم
    او بلغزد دور از من روی معبرها
    يا بيفتد خسته و سنگين
    زير پای رهگذرها”
    فروغ فرخزاد

  • #4
    Forough Farrokhzad
    “ستاره های عزیز
    ستاره های مقوایی عزیز
    وقتی دروغ در آسمان وزیدن میگیرد
    دیگر چگونه میتوان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟!”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #5
    Those who don't believe in magic will never find it.
    “Those who don't believe in magic will never find it.”
    Roald Dahl

  • #6
    Haruki Murakami
    “You sit at the edge of the world,
    I am in a crater that's no more.
    Words without letters
    Standing in the shadow of the door.

    The moon shines down on a sleeping lizard,
    Little fish rain from the sky.
    Outside the window there are soldiers,
    steeling themselves to die.

    (Refrain)

    Kafka sits in a chair by the shore,
    Thinking for the pendulum that moves the world, it seems.
    When your heart is closed,
    The shadow of the unmoving Sphinx,
    Becomes a knife that pierces your dreams.

    The drowning girl's fingers
    Search for the entrance stone, and more.
    Lifting the hem of her azure dress,
    She gazes --
    at Kafka on the shore”
    Haruki Murakami, Kafka on the Shore
    tags: poem

  • #7
    Sohrab Sepehri
    “من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه آدم تنهاست.؟”
    سهراب سپهری

  • #8
    مهدی اخوان ثالث
    “هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد.”
    اخوان ثالث

  • #9
    فریدون مشیری
    “ــ « دردی اگر داریّ و همدردی نداری
    با چاه آن را در میان بگذار! با چاه!
    غم روی غم اندوختن دردی ست جانکاه! »
    *
    گفتند این را پیش از این اما نگفتند،
    گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند؛
    آنگاه دردت را کجا فریاد کن. آه!”
    فریدون مشیری, از دیار آشتی

  • #10
    فریدون مشیری
    “وای جنگل را بیابان میکنند ...


    از همان روزی که دست حضرت قابیل

    گشت آلوده به خون حضرت هابیل

    از همان روزی که فرزندان آدم

    زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

    آدمیت مرد

    گرچه آدم زنده بود

    از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

    از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

    آدمیت مرده بود

    بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

    گشت و گشت

    قرنها از مرگ آدم هم گذشت

    ای دریغ

    آدمیت برنگشت

    قرن ما

    روزگار مرگ انسانیت است

    سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

    صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

    صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

    قرن موسی چمبه هاست

    روزگار مرگ انسانیت است

    من که از پژمردن یک شاخه گل

    از نگاه ساکت یک کودک بیمار

    از فغان یک قناری در قفس

    از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

    اشک در چشمان و بغضم در گلوست

    وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

    مرگ او را از کجا باور کنم

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست

    وای جنگل را بیابان میکنند

    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

    آنچه این نامردان با جان انسان میکنند

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست

    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

    در کویری سوت و کور

    در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

    صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

    گفتگو از مرگ انسانیت است”
    فریدون مشیری

  • #11
    فریدون مشیری
    “روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد
    چون كبوتر، لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم

    باز گفتم كه : ” تو صيادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم، نتوانم

    کوچه، پرواز با خورشید*”
    فریدون مشیری, پرواز با خورشید

  • #12
    فریدون مشیری
    “یاد من باشد فردا دم صبح
    جور دیگر باشم
    بد نگویم به هوا، آب ، زمین
    مهربان باشم، با مردم شهر
    و فراموش کنم، هر چه گذشت
    خانه ی دل، بتکانم ازغم
    و به دستمالی از جنس گذشت ،
    بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
    مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
    و به لبخندی خوش
    دست در دست زمان بگذارم

    یاد من باشد فردا دم صبح
    به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
    و به انگشت نخی خواهم بست
    تا فراموش، نگردد فردا
    زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
    گرچه دیر است ولی
    کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
    به سلامت ز سفر برگردد
    بذر امید بکارم، در دل
    لحظه را در یابم
    من به بازار محبت بروم فردا صبح
    مهربانی خودم، عرضه کنم
    یک بغل عشق از آنجا بخرم

    یاد من باشد فردا حتما
    به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
    بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
    چشم بر کوچه بدوزم با شوق
    تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
    و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

    یاد من باشد فردا حتما
    باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
    و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
    و بدانم که شبی خواهم رفت
    و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

    یاد من باشد
    باز اگر فردا، غفلت کردم
    آخرین لحظه ی از فردا شب ،
    من به خود باز بگویم
    این را
    مهربان باشم با مردم شهر
    و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ”
    فریدون مشیری

  • #13
    Sherko Bekas
    “ای زن
    «براستی «برابریِ
    جبرانِ
    آنهمه ظلمی را می کند
    که مرد با تو کرده است؟”
    شێرکۆ بێکەس

  • #14
    Firoozeh Dumas
    “Any gift from a true friend is valuable, even if it’s a hollow walnut shell.”
    Firoozeh Dumas, Funny In Farsi: A Memoir Of Growing Up Iranian In America

  • #15
    رسول یونان
    “کنار دریـــا
    عاشق باشی
    عاشق تر می شوی
    و اگر دیــوانه
    دیوانه تر

    ... این خاصیت دریاست
    به هـــمه چــــیز
    وسعتی از جنون می بخشد”
    رسول یونان

  • #16
    رسول یونان

    قول بده که خواهی آمد
    اما هرگز نیا!
    اگر بیایی
    همه چیز خراب میشود
    دیگر نمیتوانم
    اینگونه با اشتیاق
    به دریا و جاده خیره شوم
    من خو کرده ام
    به این انتظار
    به این پرسه زدن ها
    در اسکله و ایستگاه
    اگر بیایی
    من چشم به راه چه کسی بمانم؟

    رسول یونان / Rasul Yunan

  • #17
    قیصر امین‌پور
    “در بند خویش بودن معنای عشق نیست
    چونان که زنده بودن معنای زندگی”
    قیصر امین پور

  • #18
    محمود دولت‌آبادی
    “...این است که آدمیزاد _دست کم _ دو گونه زندگانی می کند؛ یکی آنکه هست و دیگری آنکه می خواهد.”
    محمود دولت‌آبادی, کلیدر: دوره ۱۰ جلدی

  • #19
    فریدون مشیری
    “مگر نه این که غمی سهمگین به دل داریم
    مگر نه این که به رنجی گران گرفتاریم
    نشاطمان را باید همیشه چون خورشید
    بلند و گرم در اعماق جان نگه داریم”
    فریدون مشیری

  • #20
    Sohrab Sepehri
    “آسمان مال من است

    پنجره؛عشق؛هوا؛فکر؛زمین

    مال من است

    چه اهمیت دارد

    گاه اگر می رویند

    قارچ های غربت

    ((سهراب سپهری))”
    سهراب سپهری
    tags: poem

  • #21
    Sohrab Sepehri
    “من اناری را میکنم دانه ...
    و با خود میگویم :
    کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود...
    می پرد در چشمم آب انار اشک میریزم...”
    سهراب سپهری

  • #22
    Spencer Johnson
    “Life moves on and so should we”
    Spencer Johnson, Who Moved My Cheese?

  • #23
    Charles Bukowski
    “Do you hate people?”

    “I don't hate them...I just feel better when they're not around.”
    Charles Bukowski, Barfly

  • #24
    حسین پناهی
    “نیم ساعت پیش
    خدا را دیدم
    که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
    سرفه کنان
    در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
    و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد،
    آواز که خواند تازه فهمیدم پدرم را با او اشتباهی گرفته ام”
    حسین پناهی

  • #25
    حسین پناهی
    “ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔت
    ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯽ
    ﺑﺎ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻦ
    ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ
    ﮐﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
    ﻭ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ،
    ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
    ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﻧﯿﮑﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺭﮊﯾﻢ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﻭ ﺟُﮏ ﻫﺎ ﻭ ... ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
    ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ؛
    ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺳﻮﺍﺭﯼ،
    ﮐﻮﻫﻨﻮﺭﺩﯼ،
    ﺗﺌﺎﺗﺮ،
    ﮐﻨﺴﺮﺕ ﺭﻓﺘﻦ،
    ﻓﯿﻠﻢ ﺩﯾﺪﻥ،
    ﺷﻌﺮ ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ،
    ﻛﺎﻓﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ
    ﺷﺐ ﮔﺮﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ،
    ﺳﻔﺮﻫﺎﻱ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ،
    ﺑﺎ :
    ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯽ ﻭ
    ﻋﮑﺎﺳﯽ ﻭ
    ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻭ
    ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾﯽ ...
    ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺯﻧﺪ .
    ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ " ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ " ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
    ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺣﺴﺎﺱ
    " ﺭﻓﯿﻖ " ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺪﻫﺪ ﻭ
    ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ
    " ﺯﻥ " ﺑﻮﺩﻥ !!!
    ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ
    ﺑﻪ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺗﺎﻥ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﺷﺎﻥ ﺷﻭﺩ ...
    ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ،
    ﮐﻪ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺪﻫﯽ!
    ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺫﻫﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﺖ ﺧﻄﻮﺭ ﻧﮑﻨﺪ
    ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎﻓﺖ
    ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺯﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ . .”
    حسین پناهی

  • #26
    حسین پناهی
    “بيراهه رفته بودم
    آن شب
    دستم را گرفته بود و می‌كشيد
    زين بعد همه عمرم را
    بيراهه خواهم رفت”
    حسين پناهي

  • #27
    قیصر امین‌پور
    “رفتار من عادی است
    امانمی دانم چرا این روزها
    ازدوستان وآشنایان
    هرکس مرامی بیند
    از دورمی گوید:
    این روزها انگارحال وهوای دیگری داری
    اما
    من مثل هرروزم
    با آن نشانی های ساده
    باهمان امضا، همان نام
    وباهمان رفتار معمولی
    مثل همیشه ساکت وآرام
    این روزها تنها
    حس می کنم گاهی کمی گنگم
    گاهی کمی گیجم
    حس می کنم
    ازروزهای پیش قدری بیشتر
    این روزها را دوست دارم
    گاهی
    -ازتوچه پنهان-
    باسنگها آوازمی خوانم
    وقدربعضی لحظه ها را خوب می دانم
    این روزها گاهی
    ازماه وروزوسال، ازتقویم
    ازروزنامه بی خبر هستم
    حس می کنم گاهی کمی کمتر
    گاهی شدیدا بیشترهستم
    حتی اگرمی شد بگویم
    این روزها گاهی خداراهم
    یک جوردیگر می پرستم
    ازجمله دیشب هم
    دیگر ترازشب های بی رحمانه دیگربود
    من کاملاتعطیل بودم
    اول نشستم خوب
    جوراب هایم را اتو کردم
    تنها–حدود هفت فرسخ–دراتاقم راه رفتم
    باکفش هایم گفت وگوکردم
    و بعد ازآن هم
    رفتم تمام نامه ها را زیرورو کردم
    و سطرسطر نامه هارا
    دنبال افسانه ی موهوم
    دنبال آن مجهول گشتم
    چیزی ندیدم
    تنها یکی ازنامه هایم
    بوی غریب و مبهمی می داد
    انگارازلابه لای کاغذ تاخورده ی نامه
    بوی تمام یاس های آسمانی
    احساس می شد
    دیشب دوباره
    بی تاب دربین درختان تاب خوردم
    ازنردبان ابرها تا آسمان رفتم
    درآسمان گشتم
    وجیب هایم را
    ازپاره های ابرپرکردم
    جای شماخالی!
    یک لقمه ازحجم سفید ابرهای ترد
    یک پاره ازمهتاب خوردم
    دیشب پس ازسی سال فهمیدم
    که رنگ چشمانم کمی میشی است
    وبرخلاف سال های پیش
    رنگ بنفش و ارغوانی را
    ازرنگ آبی دوست تردارم
    دیشب برای اولین بار
    دیدم که نام کوچکم دیگر
    چندان بزرگ وهیبت آور نیست
    این روزهادیگرتعداد موهای سفیدم رانمی دانم
    گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روزکامل جشن می گیرم
    گاهی
    صدبار
    دریک روز می میرم
    حتی یک شاخه ازمحبوبه های شب
    یک غنچه مریم هم برای مردن”
    قیصر امین‌پور

  • #28
    هوشنگ ابتهاج
    “دردا و دریغا که در این بازی خونین
    بازیچه ی ایام دل آدمیان است”
    هوشنگ ابتهاج

  • #29
    रांगेय राघव
    “The tears of those who cry for others shine more than the diamonds.”
    Rangeya Raghav

  • #30
    “برابری یا عدالت؟ مسأله این است”
    محمدجواد مهدیزاده



Rss
« previous 1