samane kazemi > samane's Quotes

Showing 1-30 of 80
« previous 1 3
sort by

  • #1
    Edvard Munch
    “I was walking along a path with two friends – the sun was setting – suddenly the sky turned blood red – I paused, feeling exhausted, and leaned on the fence – there was blood and tongues of fire above the blue-black fjord and the city – my friends walked on, and I stood there trembling with anxiety – and I sensed an infinite scream passing through nature.”
    Edvard Munch

  • #2
    نیما یوشیج
    “مانده از شب‌های دورادور
    بر مسير خامش جنگل
    سنگ‌چينی از اجاقی خرد،
    اندرو خاكستر سردی.
    همچنان كاندر غباراندوده‌ی انديشه‌های من ملال‌انگيز
    طرح تصويری درآن هر چيز
    داستانی حاصلش دردی.”
    نیما یوشیج

  • #3
    نیما یوشیج
    “پس پاهای تو به چه کار می خورند اگر به کار فرار نمی خورند؟ دست های تو چه کاری را صورت می دهند، چشم های تو کدام هنری دارند اگر هیچ کدام به فریاد تو نمی رسند؟ و حال آن که بعکس است یکایک اندام تو گواه غفلت تواند. اینک حضور تو در برابر من و من در برابر تو آخرتی است که گواه تو را من از .یکایک عضوهای تو می پرسم”
    نیما یوشیج, نامه‌های نيما

  • #4
    “نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
    نه هرکه آیینه سازد سکندری داند
    نه هرکسی که کله کج نهاد و تند نشست
    کلاه داری و آیین سروری داند
    وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
    وگرنه هرکه تو بینی ستمگری داند
    بباختم دل دیوانه و ندانستم
    که آدمی بچه یی شیوه پری داند
    غلام همت آن رند عاقبت سوزم
    که در گدا صفتی کیمیاگری داند
    به قد و چهره آن کس که شاه خوبان گشت
    جهان بگیرد اگر دادگستری داند
    تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
    که دوست خود روش بنده پروری داند
    هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست
    نه هر که سر بتراشد قلندری داند
    ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه
    که لطف طبع و سخن گفتن دری داند”
    حافظ

  • #5
    Marcel Proust
    “My dear Madame, I just noticed that I forgot my cane at your house yesterday; please be good enough to give it to the bearer of this letter. P.S. Kindly pardon me for disturbing you; I just found my cane.”
    Marcel Proust

  • #6
    Saadi
    “ای دوست! همچنان دل من مهربان توست”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #7
    Michael Faudet
    “I am hopelessly in love with a memory.
    An echo from another time, another place.”
    Michael Faudet

  • #8
    Albert Camus
    “You will never be happy if you continue to search for what happiness consists of. You will never live if you are looking for the meaning of life.”
    Albert Camus

  • #9
    Lao Tzu
    “To understand the limitation of things, desire them.”
    Lao Tzu, Tao Te Ching
    tags: tao

  • #10
    نیما یوشیج
    “هست شب
    يك شب دم كرده و خاك
    رنگ رخ باخته است
    باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه
    سوي من تاخته است
    هست شب
    همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا
    هم ازين روست نمي بيند
    اگر گمشده يي راهش را
    با تنش گرم،بيابان دراز
    مرده را ماند در گورش تنگ
    به دل سوخته من ماند
    به تنم خسته
    كه مي سوزد از هيبت تب
    هست شب . آري شب ”
    نیما یوشیج / Nima Yushij

  • #11
    نیما یوشیج
    “میتوانستی ای دل،رهیدن
    گر نخوردی فریب زمانه
    آنچه دیدی،ز خود دیدی و بس
    هر دمی یک ره و یک بهانه
    تا تو_ای مست!-با من ستیزی
    ....”
    نیما یوشیج

  • #12
    نیما یوشیج
    یـاد

    یـادم از روزی ســیه می آید و جـای نمـوری
    .در میـان جنگـل بسـیـار دوری
    آخـر فصـل زمسـتان بود و یکســر هـر کجـا در زیر باران بود
    ،مثل اینکه هـر چه کِـز کرده به جـایی
    .بر نمی آید صــدایی
    صف بیاراییده از هر سـو تمشـک تیغدار و دور کرده
    .جـای دنجـی را

    !یـاد آن نور صـفا بخشـان
    مثل اینکه کنده بودندم تن از هـر چیز
    من شـدم از روی این بام ســیـه
    ،سـوی آن خـلوت گل آویز
    تا گذارم گوشـه ای از قـلب خـود را اندر آنجـا
    تا از آنجا گوشـه ای از دلربای خـلوت غـمـنـاک روزی را
    .آورم با خـود

    آه ! می گویـنـد چون بگذشـت روزی
    .بگـذرد هر چـیز با آن روز
    باز می گویـنـد خـوابی هسـت کار زندگـانی
    ،زان نبـاید یـاد کردن
    خـاطــر خـود را
    .بی سـبـب ناشــاد کردن
    بر خـلاف یاوه ی مـردم
    پیـش چشــم من ولیــکن
    نگـذرد چـیـزی بدون ســوز
    می کـشـم تصـویر آن را
    !! یـاد من مـی آیـد از آن روز”
    نیما یوشیج

  • #13
    Albert Camus
    “Don’t walk in front of me… I may not follow
    Don’t walk behind me… I may not lead
    Walk beside me… just be my friend”
    Albert Camus

  • #14
    نیما یوشیج
    “فکر می‌کنم با چه چیز می‌توانم زندگی را دوست بدارم. به یک جا دست می‌گذارم دستم به شدت می‌لرزد. پا می‌گذارم. زیر پایم زلزله‌ی شدیدی احداث می‌شود!


    شنبه 21 اردیبهشت 1305”
    Nima Yushij, مجموعه‌ی کامل نامه‌های نیما یوشیج

  • #15
    نیما یوشیج
    “«هیهات! من می‌توانم وحشی‌ترین حیوانات را آرام کنم اما از آرام کردن این قلب کوچک عاجزم. می‌توانم انسان و حیوان را بفریبم، اما قلب خود را نمی‌توانم فریب بدهم. تو سلام و محبت ابدی مرا به موج رودخانه‌ها و دره‌های تاریک و گل‌های صحرایی برسان.
    انبساط و انقباض قلب گم‌شدگان را به یکباره بگیر و به آسمان و هوای صاف کوهستان تسلیم کن.
    و تو خودت هم هر مکتوبی که برای من می‌نویسی یک گل صحرایی در آن بینداز و این اوراق را هم روی هر گلی که می‌پسندی بگستران.
    پسند تو، پسند من است. اگر بخواهی به این آرزوهای من عمل نکنی آن را هم می‌پسندم.
    عزیزم! اما این را هرگز نخواهم پسندید که در نوشتن کاغذ صرفه‌جویی کرده یا وقت عزیزت را همیشه به تماشای کوهستان بگذرانی و برای من سرگذشت نکنی.»

    برادر آواره‌ی تو:
    نیما”
    Nima Yushij, مجموعه‌ی کامل نامه‌های نیما یوشیج

  • #16
    نیما یوشیج
    “داروگ


    خشک آمد کشتگاه ِ من
    در جوار ِ کشت ِ همسايه .
    گرچه می‌گويند : « می‌گريند روی ِ ساحل ِ نزديک
    سوکواران در ميان ِ سوکواران . »
    قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! [1] کی می‌رسد باران ؟


    بر بساطی که بساطی نيست ،
    در درون ِ کومه‌ی ِ تاريک ِ من که ذرّه‌ای با آن نشاطی نيست
    و جدار ِ دنده‌های ِ نی به ديوار ِ اتاقم دارد از خشکيش می‌ترکد
    - چون دل ِ ياران که در هجران ِ ياران –
    قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! کی می‌رسد باران ؟”
    Nima Yushij
    tags: poem

  • #17
    احمد شاملو
    “به ماه می مانی: نه خنک میکنی ,نه گرم.”
    احمد شاملو, دن آرام، جلد اول و دوم

  • #18
    Frida Kahlo
    “At the end of the day, we can endure much more than we think we can.”
    Frida Kahlo

  • #19
    Frida Kahlo
    “I tried to drown my sorrows, but the bastards learned how to swim, and now I am overwhelmed by this decent and good feeling.”
    Frida Kahlo

  • #20
    Frida Kahlo
    “I drank because I wanted to drown my sorrows. But now the damned things have learned to swim ,and now decency and good behavior weary me.”
    Frida Kahlo

  • #21
    W.B. Yeats
    “The world is full of magic things, patiently waiting for our senses to grow sharper.”
    W.B. Yeats

  • #22
    رضا براهنی
    “شتاب کردم که آفتاب بیاید
    نیامد
    دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
    شبانه روز دریدم، دریدم
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
    چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
    نیامد
    کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
    چو آمدم به خیابان
    دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
    نیامد
    اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
    ولی گریستن نتوانستم
    نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
    که آفتاب بیاید
    نیامد”
    رضا براهنی, خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم

  • #23
    Leon Trotsky
    “Life is not an easy matter…. You cannot live through it without falling into frustration and cynicism unless you have before you a great idea which raises you above personal misery, above weakness, above all kinds of perfidy and baseness.”
    Leon Trotsky, Diary in Exile, 1935

  • #24
    William Shakespeare
    “Give sorrow words; the grief that does not speak knits up the o-er wrought heart and bids it break.”
    William Shakespeare, Macbeth

  • #25
    مهدی اخوان ثالث
    “ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
    یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
    ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود
    هیچ بارانی شما را شست نتواند”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales, آخر شاهنامه

  • #26
    نیما یوشیج
    “آسمان یکریز می‌بارد
    روی بندرگاه؛
    روی دنده‌های آویزان ِ یک بام سفالین در کنار ِ راه
    روی آیش‌ها که شاخک خوشه‌اش را می‌دواند.
    روی نوغانخانه، روی پل، که در سرتاسرش امشب
    مثل ِ اینکه ضرب می‌گیرند یا آن‌جا کسی غمناک می‌خواند؛
    همچنین بر روی بالاخانه همسایه من - مرد ماهیگیر مسکینی
    که او را می‌شناسی

    .خالی افتاده است اما خانه همسایه من دیرگاهیست.
    ای رفیق ِمن- که ازین بندرِ دلتنگ روی حرفِ من با توست
    ِو عروقِ زخمدار ِمن ازین حرفم که با تو در میان می‌‌آید از درد درون
    خالی است

    -و در درونِ دردناکِ من ز دیگر گونه زخم ِمن می آید پُر
    هیچ آوایی نمی‌آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
    .چشم در راه ِشبی مانندِ امشب بود بارانی
    وه! چه سنگین است با آدمکشی - با هر دمی رؤیای جنگ- این .
    .زندگانی

    ،بچه‌ها، زن‌ها
    ،مردها، آن‌ها که در خانه بودند
    .دوست با من، آشنا با من، درین ساعت سراسر کشته گشتند”
    نیما یوشیج

  • #27
    Michel de Montaigne
    “The most certain sign of wisdom is cheerfulness. ”
    Michel de Montaigne

  • #28
    Michel de Montaigne
    “The greatest thing in the world is to know how to belong to oneself.”
    Michel de Montaigne, The Complete Essays

  • #29
    Julian Barnes
    “This was another of our fears: that Life wouldn't turn out to be like Literature.”
    Julian Barnes, The Sense of an Ending

  • #30
    “در تمام میهمانی‌ها
    آویز گردن من
    کلید خانه‌ی توست

    حالا بگذریم
    مرا جرأت آمدن نیست و
    تو را
    جرأت عوض کردن قفل”
    سارا محمدی اردهالی / Sara Mohamadi Ardehali, روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود



Rss
« previous 1 3