samane kazemi
https://www.goodreads.com/samakazemi
“آسمان یکریز میبارد
روی بندرگاه؛
روی دندههای آویزان ِ یک بام سفالین در کنار ِ راه
روی آیشها که شاخک خوشهاش را میدواند.
روی نوغانخانه، روی پل، که در سرتاسرش امشب
مثل ِ اینکه ضرب میگیرند یا آنجا کسی غمناک میخواند؛
همچنین بر روی بالاخانه همسایه من - مرد ماهیگیر مسکینی
که او را میشناسی
.خالی افتاده است اما خانه همسایه من دیرگاهیست.
ای رفیق ِمن- که ازین بندرِ دلتنگ روی حرفِ من با توست
ِو عروقِ زخمدار ِمن ازین حرفم که با تو در میان میآید از درد درون
خالی است
-و در درونِ دردناکِ من ز دیگر گونه زخم ِمن می آید پُر
هیچ آوایی نمیآید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
.چشم در راه ِشبی مانندِ امشب بود بارانی
وه! چه سنگین است با آدمکشی - با هر دمی رؤیای جنگ- این .
.زندگانی
،بچهها، زنها
،مردها، آنها که در خانه بودند
.دوست با من، آشنا با من، درین ساعت سراسر کشته گشتند”
―
روی بندرگاه؛
روی دندههای آویزان ِ یک بام سفالین در کنار ِ راه
روی آیشها که شاخک خوشهاش را میدواند.
روی نوغانخانه، روی پل، که در سرتاسرش امشب
مثل ِ اینکه ضرب میگیرند یا آنجا کسی غمناک میخواند؛
همچنین بر روی بالاخانه همسایه من - مرد ماهیگیر مسکینی
که او را میشناسی
.خالی افتاده است اما خانه همسایه من دیرگاهیست.
ای رفیق ِمن- که ازین بندرِ دلتنگ روی حرفِ من با توست
ِو عروقِ زخمدار ِمن ازین حرفم که با تو در میان میآید از درد درون
خالی است
-و در درونِ دردناکِ من ز دیگر گونه زخم ِمن می آید پُر
هیچ آوایی نمیآید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
.چشم در راه ِشبی مانندِ امشب بود بارانی
وه! چه سنگین است با آدمکشی - با هر دمی رؤیای جنگ- این .
.زندگانی
،بچهها، زنها
،مردها، آنها که در خانه بودند
.دوست با من، آشنا با من، درین ساعت سراسر کشته گشتند”
―
“Self-help asks us to talk nicer about our dark moods. Night Vision asks society to talk nicer about them.”
―
―
“شتاب کردم که آفتاب بیاید
نیامد
دویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش میریخت
که آفتاب بیاید
نیامد
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد
چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
شبانه روز دریدم، دریدم
که آفتاب بیاید
نیامد
چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
نیامد
کشیدهها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را چُنان گدازهی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
نیامد
اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچههای جهان را
ولی گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
که آفتاب بیاید
نیامد”
― خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم
نیامد
دویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش میریخت
که آفتاب بیاید
نیامد
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد
چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
شبانه روز دریدم، دریدم
که آفتاب بیاید
نیامد
چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
نیامد
کشیدهها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را چُنان گدازهی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
نیامد
اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچههای جهان را
ولی گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
که آفتاب بیاید
نیامد”
― خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم
“«هیهات! من میتوانم وحشیترین حیوانات را آرام کنم اما از آرام کردن این قلب کوچک عاجزم. میتوانم انسان و حیوان را بفریبم، اما قلب خود را نمیتوانم فریب بدهم. تو سلام و محبت ابدی مرا به موج رودخانهها و درههای تاریک و گلهای صحرایی برسان.
انبساط و انقباض قلب گمشدگان را به یکباره بگیر و به آسمان و هوای صاف کوهستان تسلیم کن.
و تو خودت هم هر مکتوبی که برای من مینویسی یک گل صحرایی در آن بینداز و این اوراق را هم روی هر گلی که میپسندی بگستران.
پسند تو، پسند من است. اگر بخواهی به این آرزوهای من عمل نکنی آن را هم میپسندم.
عزیزم! اما این را هرگز نخواهم پسندید که در نوشتن کاغذ صرفهجویی کرده یا وقت عزیزت را همیشه به تماشای کوهستان بگذرانی و برای من سرگذشت نکنی.»
برادر آوارهی تو:
نیما”
― مجموعهی کامل نامههای نیما یوشیج
انبساط و انقباض قلب گمشدگان را به یکباره بگیر و به آسمان و هوای صاف کوهستان تسلیم کن.
و تو خودت هم هر مکتوبی که برای من مینویسی یک گل صحرایی در آن بینداز و این اوراق را هم روی هر گلی که میپسندی بگستران.
پسند تو، پسند من است. اگر بخواهی به این آرزوهای من عمل نکنی آن را هم میپسندم.
عزیزم! اما این را هرگز نخواهم پسندید که در نوشتن کاغذ صرفهجویی کرده یا وقت عزیزت را همیشه به تماشای کوهستان بگذرانی و برای من سرگذشت نکنی.»
برادر آوارهی تو:
نیما”
― مجموعهی کامل نامههای نیما یوشیج
“به ماه می مانی: نه خنک میکنی ,نه گرم.”
― دن آرام، جلد اول و دوم
― دن آرام، جلد اول و دوم
samane’s 2025 Year in Books
Take a look at samane’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
samane hasn't connected with her friends on Goodreads, yet.
Favorite Genres
Art, Biography, Business, Children's, Christian, Classics, Comics, Crime, Ebooks, Fantasy, Fiction, Graphic novels, Historical fiction, History, Memoir, Mystery, Non-fiction, Paranormal, Philosophy, Poetry, Psychology, Religion, Romance, Science, Science fiction, Self help, Suspense, and Spirituality
Polls voted on by samane
Lists liked by samane






































