Ali Momeni > Ali's Quotes

Showing 1-30 of 42
« previous 1
sort by

  • #1
    Pablo Neruda
    “همیشه چیزهایی که نداشته‌ام را
    ،بسیار دوست داشته‌ام
    همچون تو
    که بسیار دوری
    ...که بسیار ندارمت”
    Pablo Neruda

  • #2
    Aziz Nesin
    “صداها

    وقتي كه شب
    به خانه برمي گردي
    و صداي كليد را در قفل مي شنوي
    .بدان كه تنهايي

    وقتي كليد برق را مي زني
    صداي تيك را ميشنوي
    .بدان كه تنهايي

    وقتي در تخت خواب
    از صداي قلب خودت نمي تواني بخوابي
    .بدان كه تنهايي

    وقتي كه زمان
    كتاب ها و كاغذ ها را در خانه مي جود
    و تو صدايش را مي شنوي
    .بدان كه تنهايي

    اگر صدايي از گذشته
    تو را به روزهاي قديمي دعوت كند
    .بدان كه تنهايي

    و تو بي آن كه قدر تنهايي را بداني
    دوست داري
    خودت را خلاص كني
    اگر اين كار هم بكني
    باز تك و تنهايي”
    Aziz Nesin

  • #3
    Mark Twain
    “I do not fear death. I had been dead for billions and billions of years before I was born, and had not suffered the slightest inconvenience from it.”
    Mark Twain

  • #4
    Federico García Lorca
    “انسان بدون آزادی چیست؟

    ‎آه ماریانا به من بگو
    ‎به من بگو چگونه می‌توانم دوستت بدارم
    ‎اگر که آزاد نباشم، به من بگو
    ‎چگونه دلم را پیشکش تو کنم
    ...‎اگر که از آن من نباشد”
    Federico García Lorca

  • #5
    Sherko Bekas
    “«زن و آزادی»

    هرچه در این مشرق زمین
    کوشیدم روبروی آینه
    و بر روی دو صندلی
    واژه های "زن" و "آزادی" را
    کنار یکدیگر ولی
    به مهربانی بنشانم
    بیهوده بود و همیشه
    این واژه ی "مردم" به زور
    می آمد و تسبیح به دست
    خود به جای زن می نشست”
    Sherko Bekas, شێرکۆ بێکەس

  • #6
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بی سببی
    نيستی.
    به راستی
    صلت کدام قصيده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دريچه ی تاريک؟

    کلام از نگاه تو شکل می بندد.
    خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!”
    احمد شاملو, ابراهیم در آتش

  • #7
    Charles Bukowski
    “مردها تلفن می کنن و می پرسن
    شما واقعا چارلز بوکوفسکیِ نویسنده هستید؟

    منم جواب میدم که
    بعضی وقتها نویسنده ام
    .ولی اغلب کاری نمی کنم

    بعد میگن، گوش کن، من خیلی کاراتو دوست دارم، میشه بیام پیشت و چند جعبه آبجو بیارم؟
    .منم جواب میدم، میتونی بیاری اگه داخل نیای

    ،وقتی زنها تلفن می کنن
    ،میگم بله من می نویسم، نویسنده ام
    .و همین الان فقط نمی نویسم
    بعد میگن، احساس احمقانه ای دارم که بهتون تلفن کردم
    .و خیلی سورپرایز شدم اسمتونو توی دفترچه تلفن دیدم
    منم جواب میدم، که دلیل داره... راستی چرا نمیای اینجا یه آبجو با هم بزنیم؟
    از نظر شما ایرادی نداره؟

    .و میان، زنهای زیبا با ذهن، بدن و چشمان بی نظیر

    ،اغلب سکسی در کار نیست
    .اما دیگه عادت کردم
    ،ولی هنوز میارزه
    .حتی نگاه کردن بهشونم خوبه
    ،ولی موارد خاصی
    .شانس غیرمنتظره ای میارم
    ،برای مردی 55 ساله
    ،که تا 23 سالگی سکس نداشته
    ،و تا 50 سالگی هم چیز زیادی نصیبش نشده
    ،به نظرم باید اسمم توی دفترچه تلفنِ پَسیفیک بمونه، تا به مردای عادی برسم
    ،البته باید به نوشتن شعرهای جاودانه ادامه بدم
    .اما الهام از اونجا میاد”
    Charles Bukowski

  • #8
    Aziz Nesin
    “وقتی یک سیاستمدار ساکت است اتفاق بدی می ‌افتد،
    سیاستمدارها شبیه مرغ ‌اند؛
    وقتی تخم می‌گذارند زیاد سر و صدا می‌ کنند، اما وقتی خراب می ‌کنند، آرام آن را دفن می‌ کنند”
    Aziz Nesin

  • #9
    Anna Gavalda
    “چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟”
    Anna Gavalda, Someone I Loved

  • #10
    پیمان اسماعیلی
    “تنهایی یک جور سنگینی است. مثل لاشه‌ی خرگوش. گاهی هم سنگین‌تر. مثل وزن شغالی که دور گردن افتاده باشد. روشنک می گفت آدم عادت نمی کند هر روز صبح بعد از بیدار شدن فقط خودش را ببیند. باید کسی دور و بر آدم باشد. توی زندان لااقل آدم تنها نیست”
    پیمان اسماعیلی, نگهبان

  • #11
    Seyed Ali Salehi
    “«راه»

    این روزها
    صمد را درویشیان صدا می‌زنم،
    علی‌اشرف را بهرنگی.

    این روزها هنوز
    ماهیِ سیاهِ کوچولو
    دارد به راهِ دورِ دنیا فکر می‌کند.

    این روزها
    هر لحظه ممکن است نیازعلیِ ندارد
    جایی مثلِ ضلعِ جنوبیِ میدانِ انقلاب
    فال‌های خود را
    رایگان در هوا رها کند،
    تا مردم از ترافیکِ بی‌پایانِ پایتخت
    پیاده شوند، ببینند:
    ازدحامِ خاموشِ این همه آدمی
    حتما دلیلِ خاصی دارد.

    هر کسی باور نمی‌کند،
    بایستد خودش ببیند:
    ارس راه افتاده رفته
    به کرمانشاه رسیده است!”
    Seyed Ali Salehi

  • #12
    Sherko Bekas
    “تنها
    من نیستم که در این خانه غریبم
    خانه نیز در غربت یک محله و
    محله در غربت شهر و
    شهر در غربت یک سرزمین و
    سرزمین در غربت جهان و
    جهان نیز در چرخه‌ی زمانه غریب است”
    Sherko Bekas, شێرکۆ بێکەس

  • #13
    Pablo Neruda
    “سکوتت را دوست دارم
    چنان که گویی تو اینجا نیستی
    چنان که گویی چشمانت پریده اند و رفته اند
    چنان که گویی بوسه ای دهانت را بسته است”
    Pablo Neruda

  • #14
    George R.R. Martin
    “-Can a man be brave when he is afraid?- Bran asked after a moment's thought. -"It's the only time he can be brave,"- his father said.”
    George R.R. Martin, A Game of Thrones (A Song of Ice and Fire, Book 1) Part 1

  • #15
    Matt Haig
    “Words, just sometimes, can set you free.”
    Matt Haig, Reasons to Stay Alive

  • #16
    مهدی اخوان ثالث
    “لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #17
    مهدی اخوان ثالث
    “قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
    از کجا وز که خبر آوردی ؟
    خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
    بی ثمر می گردی
    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند
    قاصدک
    در دل من همه کورند و کرند
    دست بردار ازین در وطن خویش غریب
    قاصد تجربه های همه تلخ
    با دلم می گوید
    که دروغی تو ، دروغ
    که فریبی تو. ، فریب
    قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
    راستی ایا رفتی با باد ؟
    با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
    راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    قاصدک
    ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #18
    Shams Tabrizi
    “فی‌الجمله تو را یک سخن بگویم؛ این مردمان به نفاق خوش‌دل می‌شوند و به راستی غمگین. با مردمان به نفاق می‌باید زیست، تا در میان ایشان با خوشی باشی. همین که راستی آغاز کردی، به کوه و بیابان برون می‌باید رفت که میان خلق راه نیست”
    شمس تبریزی, مقالات شمس

  • #19
    Albert Camus
    “Don’t walk in front of me… I may not follow
    Don’t walk behind me… I may not lead
    Walk beside me… just be my friend”
    Albert Camus

  • #20
    Albert Camus
    “Man is the only creature who refuses to be what he is.”
    Albert Camus

  • #21
    Albert Camus
    “Should I kill myself, or have a cup of coffee?”
    Albert Camus

  • #22
    Albert Camus
    “But in the end one needs more courage to live than to kill himself.”
    Albert Camus

  • #23
    Richard Dawkins
    “باید به کودک آموخت که چگونه بیندیشد، نه اینکه چه بیندیشد.”
    Richard Dawkins, The God Delusion

  • #24
    Forough Farrokhzad
    “من از شب حرف می زنم
    من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
    اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم”
    فروغ فرخزاد

  • #25
    Ernesto Che Guevara
    “سعی کردند که ما را دفن کنند،
    دریغ از این که ما بذر بودیم...”
    Ernesto Che Guevara

  • #26
    Steve Toltz
    “مردم همیشه شکایت می‌کنند که چرا کفش ندارن تا اینکه یه روز آدمی رو می‌بینن که پا نداره و بعد غر می‌زنن که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن. چرا؟ چی باعث می‌شه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستم ملال‌آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوفه به جزئیات و نه کلیات؟ چرا به جای اینکه «کجا باید کار کنم؟» نمی‌گیم «چرا باید کار کنم؟» چرا به جای «چرا باید تشکیل خانواده بدم؟» می‌گیم «کی باید تشکیل خانواده بدم؟»”
    Steve Toltz, A Fraction of the Whole

  • #27
    Johann Wolfgang von Goethe
    “آدم باید در طول زندگی هر روز
    کمی موسیقی گوش کند، کمی شعر بخواند و روزی یک تصویر زیبا ببیند
    تا علایق دنیوی نتوانند حس زیبایی شناسی را خداوند در روح او قرار داده است، نابود کند”
    گوته

  • #28
    محمود دولت‌آبادی
    “عجیب ترین خوی آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد به کرات هم. هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می برد، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #29
    نادر فتوره‌چی
    “چرا کار و بار «لوس بازی» سکه شده؟
    چرا همه مثل هم حرف می‌زنند: «اون اتفاق باحاله»، «می دونی آدما»، «ای جانم»، «ازت راضی ام» و ...
    چرا زنان و دختران ادای نوزادان را در می‌آورند و مردان و پسران فقط لودگی می‌کنند؟
    چرا هیچ کس شخصیت منحصر به فردی ندارد؟
    چرا می‌ترسند مبادا با کسی بحث‌شان شود؟
    چرا وقتی به جوانی بیست و چند ساله می‌گویی «احمق»، به جای آنکه جوابت را دهد، می‌گوید :«وقت به خیر»
    چرا همه «پالت» و «پرتقال من کجایی» گوش می‌دهند؟
    چرا هیچ کس دیگر کله شقی نمی‌کند و در یک نبرد عاشقانه، رقیب را به «دوئل» فرانمی‌خواند؟
    چرا همه عاشق فوتبال و تیم «بارسا» و «یووه» شده‌اند؟
    چرا همه فقط گرافیک و بازاریابی و هنرهای تجسمی می‌خوانند؟
    چرا از میز شام و گربه و پای لاک‌زده عکس می‌گیرند؟
    چرا وقتی یک شب عادی با دوستانشان جایی می‌روند، از این اتفاق ساده ده‌ها بار عکس سلفی و دستجمعی می‌گیرند؟
    چه اتفاقی برای‌شان می‌افتد که از دیدن برنامه «خندوانه» یا طنزهای بینمک لذت می‌برند؟
    چرا همه سیبیل‌های دسته موتوری دارند و پیراهن چهارخانه و عینک‌های پت و پهن و مانتوهای چادرگل گلی و شلوارهای قرمز و سبز و کانورس و کوله می‌پوشند؟
    چرا همه چیز اینقدر گل گلی و عروسکی و ملوس شده است؟
    چرا هرکس را که می‌بینی، هفته بعدش نمایشگاه یا کارگاه متن‌خوانی یا رونمایی از کتاب دارد؟
    چرا همه داستان کوتاه می‌نویسند و شعر می‌گویند؟
    چرا اینقدر عکاس و «کارگردان اولی» زیاد شده است؟
    چرا هیچ کس رمان نمی‌نویسد؟
    چرا هر کس که بعد از مدتی کافه نشینی، احساس می‌کند که باید یا مجله ادبی-هنری تاسیس کند یا مترجم و مدرس شود؟
    چرا هیچکس نمی‌تواند چند دقیقه بدون مسخره بازی یا تقلید تکه کلام‌های باب روز، درباره هر موضوعی حرف بزند؟
    چرا سر و ته همه چیز با دو تا تحلیل و یک کاریکاتور هم می‌آید؟
    چرا همه بازاریاب و ایده‌پرداز تبلیغات شده‌اند؟
    چرا همه فکر می‌کنند کانت و هگل و افلاطون یکسری حرف‌های نامفهوم زده‌اند؟
    چرا آداب معاشرت را در حد جمع کردن حواس و نیاستادن بر سر راه دیگران و بلند بلند قهقهه نزدن در محیط عمومی، بلد نیستند؟
    چرا هیچکس، هیچ موضوعی را تا انتها پیگیری نمی‌کند؟
    چرا هیچ کس گله‌ای از رنگ قهوه‌ای وخاکستری آسمان ندارد؟
    چرا فکر می‌کنند پل طبیعت و برج میلاد آثار معماری ارزشمندی هستند؟
    چرا وقتی سگ و گربه می‌بینند، به نشانه هیجان، حرکات عجیب و اصوات نامفهوم از خودشان در می‌آورند؟
    چرا نگرانند مبادا «جدی و خشک» جلوه کنند؟
    چرا مدام احساس می‌کنند که باید به شکل اغراق شده‌ای بخندند و خوشمزه‌گی کنند؟
    چرا از واژگانی چون «شرم»، «فروتنی»،«شرافت» و ... خنده‌شان می‌گیرد؟
    چرا همه می‌ترسند کسی برنجد و ناچار خود را در گرداب خاله زنکی غرق می‌کنند؟
    چرا وحشت از «توهین»، کار را به تایید کلاشان و شارلتان‌ها انداخته است؟
    چرا اینهمه مراسم بزرگداشت این و آن برگزار می‌شود؟
    چرا همه کودک صفت شده‌اند و مدام عکس‌های چند ماهگی و کاراکترهای عروسکی و کارتونی را مرور می‌کنند؟
    چرا همه به میانجی خیریه‌ها و شیادها، با رنج‌های بشری مواجه می‌شوند؟
    چرا به شکل بیمارگونه‌ای قربان صدقه هم می‌روند؟
    چرا تیراژ کتاب‌ها 300 نسخه است؟
    چرا همه در شکستن گردن روشنفکران از حکومت سبقت می‌گیرند؟
    چرا نمی‌توانند خودفروختگی را محکوم کنند؟
    چرا هیچ موضعی ندارند؟
    و در نهایت چرا فکر می‌کنند خیلی باهوش، شریف، تاج سر بشریت و ملتی برگزیده هستند؟”
    نادر فتوره‌چی

  • #30
    André Gide
    “It is better to be hated for what you are than to be loved for what you are not.”
    Andre Gide, Autumn Leaves



Rss
« previous 1