POORIA Shekari > POORIA's Quotes

Showing 1-6 of 6
sort by

  • #1
    هوشنگ ابتهاج
    “در این سرای بی كسی كسی به در نمی زند
    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

    یكی زشب گرفتگان چراغ بر نمی كند
    كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند

    نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
    دریغ كز شبی چنین سپیده سر نمی زند

    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    كه خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

    گذر گهی است پر ستم كه اندرو به غیر غم
    یكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

    نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند”
    هوشنگ ابتهاج

  • #2
    Sadegh Hedayat
    “حالم که بهتر شد،تصمیم گرفتم بروم.بروم و خود را گم بکنم،مثل سگ خوره گرفته که میداند باید بمیرد.مثل پرندگانی که هنگام مرگشان پنهان می شوند.
    صبح زود بلند شدم،لباسم را پوشیدم،دو تا کلوچه که سر رف بود را برداشتم و بطوریکه کسی ملتفت نشود از خانه فرار کردم؛از نکبتی که مرا گرفته بود گریختم،بدون مقصود معینی از میان کوچه ها،بی تکلیف از میان رجاله هایی که همه آنها قیافه طماع داشتند و دنبال پول و شهوت میدویدند گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود:«همه آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلیشان می شد».”
    صادق هدایت, The Blind Owl

  • #3
    “و چه حکومت بی دغدغه ایی میتوان کرد با کشتن اندیشمندان آزاده و غارت رعایای ستم پذیر و در هم کوفتن اقتصاد مملکت.”
    سعیدی سیرجانی

  • #4
    علی‌اشرف درویشیان
    “جیغ های دلخراش اصغر همیشه در گوشم خواهد بود.این جیغ ها تا ابد مرا بیدار نگه خواهد داشت و مرا بر ضد آنکه همیشه خرجیش آماده است،آنکه شکمش مثل زالو پر است و کاری نمیکند که همه خرجی داشته باشند،خواهد شوراند.بر ضد آنکه گوشش کر است و جیغ های اصغر را نمیشنود،و بر ضد آنکه نفهمید و ندانست و نخواست بداند که چرا همیشه زیر چشم ننه ام از درد کبود بود، همیشه گیسویش شانه نزده و آشفته و پر درد و همیشه گرسنه بود،تا ما نیم سیر باشیم.
    #آبشوران
    #علی_اشرف_درویشیان”
    علی اشرف درویشیان

  • #5
    علی‌اشرف درویشیان
    “مردی در کوچه،پسرش را صدا میزد و می خندید.راستی بابا هم بعضی شب ها می خندید.هر شب که پول داشت.هرشب که
    نمی گفت:«فردا!فردا!»
    آن شب بابام می خندید.یکدانه ترب می خرید و با خودش می آورد.از در که داخل می شد پاورچین پاورچین می آمد و دستمال مچاله شده اش را باز می کرد و ناگهان می خندید و می گفت:
    «بچه ها خربزه زمستان براتان آوردم!خربزه زمستان!هاها!»
    فقط یک شب ناراحت شد شبی که من میخواستم ترب را قاچ کنم ولی از سر ترب شروع کردم.بابا ناراحت شد.خنده در صورتش مرد.چاقو را از دستم گرفت و با پهنای چاقو به پشت دستم کوبید:
    «ترب را باید از ته برید تا شیرین بشود نه از سر.پس مدرسه چه به شما یاد می ده!»
    بده به من! تیره ات ببرد دست و پا پنبه ایی!
    و خودش ترب را قاچ کرد.
    شب هایی که بابا خوشحال بود ننه هم تخمه هایی را که تابستان جمع میکرد بو می داد.می نشستیم به شکستن و بابام قصه می گفت ونصیحت می کردو نماز یادمان می داد.صورت ننه گل می انداخت و لبش را تر میکرد،مهربان و خوب می شد .خوشگل می شد.

    #آبشوران
    #علی_اشرف_درویشیان”
    علی‌ اشرف درویشیان, آبشوران

  • #6
    رضا براهنی
    “شتاب کردم که آفتاب بیاید
    نیامد
    دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
    شبانه روز دریدم، دریدم
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
    چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
    نیامد
    کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
    چو آمدم به خیابان
    دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
    نیامد
    اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
    ولی گریستن نتوانستم
    نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
    که آفتاب بیاید
    نیامد”
    رضا براهنی, خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم



Rss
All Quotes



Tags From POORIA’s Quotes