Saman > Saman's Quotes

Showing 1-25 of 25
sort by

  • #1
    Julian Barnes
    “زمان در حکم تثبیت‌کننده عمل نمی‌کند بلکه بیش‌تر حالت حلال دارد.”
    Julian Barnes, The Sense of an Ending

  • #2
    “کاش سرم را بردارم
    و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
    در تاريکی يک گنجه خالی ...

    روی شانه هايم
    جای سرم چناری بکارم
    و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم”
    ناظم حکمت

  • #3
    Aziz Nesin
    “صداها

    وقتي كه شب
    به خانه برمي گردي
    و صداي كليد را در قفل مي شنوي
    .بدان كه تنهايي

    وقتي كليد برق را مي زني
    صداي تيك را ميشنوي
    .بدان كه تنهايي

    وقتي در تخت خواب
    از صداي قلب خودت نمي تواني بخوابي
    .بدان كه تنهايي

    وقتي كه زمان
    كتاب ها و كاغذ ها را در خانه مي جود
    و تو صدايش را مي شنوي
    .بدان كه تنهايي

    اگر صدايي از گذشته
    تو را به روزهاي قديمي دعوت كند
    .بدان كه تنهايي

    و تو بي آن كه قدر تنهايي را بداني
    دوست داري
    خودت را خلاص كني
    اگر اين كار هم بكني
    باز تك و تنهايي”
    Aziz Nesin

  • #4
    Johann Wolfgang von Goethe
    “آدم باید در طول زندگی هر روز
    کمی موسیقی گوش کند، کمی شعر بخواند و روزی یک تصویر زیبا ببیند
    تا علایق دنیوی نتوانند حس زیبایی شناسی را خداوند در روح او قرار داده است، نابود کند”
    گوته

  • #5
    “مرا در اين عالم با عوام هيچ كاري نيست. براي ايشان نيامده ام، اين كساني كه ره نماي عالمند به حق انگشت بر رگ ايشان مي نهم.”
    شمس‌الدین محمد تبريزی

  • #6
    بیژن نجدی
    “براي کندن گل سرخ اره آورده ايد؟!


    چرا اره؟



    به گل سرخ بگوييد: تو ، هي تو!

    خودش مي افتد و ميميرد . . .”
    بیژن نجدی

  • #7
    Richard Dawkins
    “همه‌چیز را بسنج؛ همواره باورهای خود را با واقعیات باز آزما، و آماده‌باش تا حتی عزیزترین باورهایت را هم که با واقعیت نمی‌خوانند کنار نهی. عقاید خود را مستقلاً و بر مبنای خرد و تجربه‌ی خود برگزین؛ نگذار دیگران تو را به پیروی کورکورانه بکشانند.”
    Richard Dawkins, The God Delusion

  • #8
    Carlos Fuentes
    “I need, therefore I imagine.”
    Carlos Fuentes

  • #9
    Carlos Fuentes
    “You start by writing to live. You end by writing so as not to die.”
    Carlos Fuentes

  • #10
    Forough Farrokhzad
    “‍من
    در جستجوی
    قطعه ای از
    آسمان پهناور
    هستم،

    که از تراکم
    اندیشه های پَست
    ...تهی باشد”
    Forough Farrokhzad

  • #11
    در افغانستان هرچیز قلابی باشد درد واقعی ست تریاک اصل است در هندوستان حتی اگر
    “در افغانستان هرچیز قلابی باشد
    درد واقعی ست
    تریاک اصل است
    در هندوستان حتی اگر رئیس جمهور ها مکانیکی باشند نیش مار ها طبیعی ست
    حتی اگر سیل و زلزله طبیعی نباشد
    حتی اگر مسافرت به ماه دروغی باشد که ژول ورن گفته است
    حتی اگر سقوط برج ها منهتن ساخته ی فتوشاپ کویر باشد
    طبیعی ست
    طبیعی ست سرباز آمریکایی در کربلا
    طبیعی ست ناو های هواپیما بر در خلیج فارس
    طبیعی ست تهدید، تحریم، قطعنامه
    برای ما
    برای ملت هایی که هنوز
    حتی در گور هم
    رو به قبله می خوابند.”
    علی داوودی

  • #12
    “گاهی وقت‌ها دلت میخواهد با یکی مهربان باشی
    دوستش بداری و برایش چای بریزی
    گاهی وقت‌ها دلت میخواهد یکی را صدا کنی
    !بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟
    گاهی وقت‌ها دلت میخواهد یکی را ببینی
    شب بروی خانه بنشینی
    فکر کنی و کمی برایش بنویسی
    گاهی وقت‌ها...آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد”
    افشین صالحی, کاش خوابت؛ کمی مرا می دید

  • #13
    “یک رابطه ی خوب و صمیمی ، بر دیواره های سربه فلک کشیده ی تنهایی آدمی رخنه می کند، بر قانون بی چون و چرای آن فائق می شود و بر فراز مغاک وحشت انگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل می زند.”
    کارل بوبر

  • #14
    Bahram Sadeghi
    “تصور اینکه باز هم باید نفس بکشم و زنده باشم مثل باد زمستان میلرزاندم”
    بهرام صادقی, ملکوت

  • #15
    یدالله رؤیایی
    “خواننده هایی هستند که از تاریکی شعر را می خوانند ،خواننده هایی که شعر را در تاریکی می خوانند .خواندن هم "استیل "می طلبد .
    خواندن هنری است که سهمش را درشعر ،و به طور کلی در ادبیات ،باید جدی گرفت . یک خواننده ی حرفه ای در حاشیه ی آنچه می خواند برای خودش ابزاری دارد و کار گاهی . خواننده ای که برای خواندن متن کارگاه شخصی نداشته باشد یک خواننده ی بی ساز و برگ ،یک خواننده ی عامی ،است .
    برعکس ،خواننده ی باساز وبرگ ،سطرهایی نخوانده را می خواند ،لای سطرها را می خواند . در این معنا ،خواندن خود نوعی خلق است ،آفرینش است . خواننده ای که نمی نویسد ولی خودش متنی برای خواندن می شود . این طور خواندن ،قدرت است . و فکر می کنم که پل کلودل شاعر فرانسوی از این هم فراتر می رود وقتی می گوید :غرض وهدف ادبیات این است که خواندن یاد بگیریم

    یدالله رویایی .
    از سخنرانی در انجمن معماران و شهرسازان ایرانی . پاریس فوریه 98
    منتشر شده با عنوان "جای کلمه”
    یدالله رویایی

  • #16
    نادر فتوره‌چی
    “چرا کار و بار «لوس بازی» سکه شده؟
    چرا همه مثل هم حرف می‌زنند: «اون اتفاق باحاله»، «می دونی آدما»، «ای جانم»، «ازت راضی ام» و ...
    چرا زنان و دختران ادای نوزادان را در می‌آورند و مردان و پسران فقط لودگی می‌کنند؟
    چرا هیچ کس شخصیت منحصر به فردی ندارد؟
    چرا می‌ترسند مبادا با کسی بحث‌شان شود؟
    چرا وقتی به جوانی بیست و چند ساله می‌گویی «احمق»، به جای آنکه جوابت را دهد، می‌گوید :«وقت به خیر»
    چرا همه «پالت» و «پرتقال من کجایی» گوش می‌دهند؟
    چرا هیچ کس دیگر کله شقی نمی‌کند و در یک نبرد عاشقانه، رقیب را به «دوئل» فرانمی‌خواند؟
    چرا همه عاشق فوتبال و تیم «بارسا» و «یووه» شده‌اند؟
    چرا همه فقط گرافیک و بازاریابی و هنرهای تجسمی می‌خوانند؟
    چرا از میز شام و گربه و پای لاک‌زده عکس می‌گیرند؟
    چرا وقتی یک شب عادی با دوستانشان جایی می‌روند، از این اتفاق ساده ده‌ها بار عکس سلفی و دستجمعی می‌گیرند؟
    چه اتفاقی برای‌شان می‌افتد که از دیدن برنامه «خندوانه» یا طنزهای بینمک لذت می‌برند؟
    چرا همه سیبیل‌های دسته موتوری دارند و پیراهن چهارخانه و عینک‌های پت و پهن و مانتوهای چادرگل گلی و شلوارهای قرمز و سبز و کانورس و کوله می‌پوشند؟
    چرا همه چیز اینقدر گل گلی و عروسکی و ملوس شده است؟
    چرا هرکس را که می‌بینی، هفته بعدش نمایشگاه یا کارگاه متن‌خوانی یا رونمایی از کتاب دارد؟
    چرا همه داستان کوتاه می‌نویسند و شعر می‌گویند؟
    چرا اینقدر عکاس و «کارگردان اولی» زیاد شده است؟
    چرا هیچ کس رمان نمی‌نویسد؟
    چرا هر کس که بعد از مدتی کافه نشینی، احساس می‌کند که باید یا مجله ادبی-هنری تاسیس کند یا مترجم و مدرس شود؟
    چرا هیچکس نمی‌تواند چند دقیقه بدون مسخره بازی یا تقلید تکه کلام‌های باب روز، درباره هر موضوعی حرف بزند؟
    چرا سر و ته همه چیز با دو تا تحلیل و یک کاریکاتور هم می‌آید؟
    چرا همه بازاریاب و ایده‌پرداز تبلیغات شده‌اند؟
    چرا همه فکر می‌کنند کانت و هگل و افلاطون یکسری حرف‌های نامفهوم زده‌اند؟
    چرا آداب معاشرت را در حد جمع کردن حواس و نیاستادن بر سر راه دیگران و بلند بلند قهقهه نزدن در محیط عمومی، بلد نیستند؟
    چرا هیچکس، هیچ موضوعی را تا انتها پیگیری نمی‌کند؟
    چرا هیچ کس گله‌ای از رنگ قهوه‌ای وخاکستری آسمان ندارد؟
    چرا فکر می‌کنند پل طبیعت و برج میلاد آثار معماری ارزشمندی هستند؟
    چرا وقتی سگ و گربه می‌بینند، به نشانه هیجان، حرکات عجیب و اصوات نامفهوم از خودشان در می‌آورند؟
    چرا نگرانند مبادا «جدی و خشک» جلوه کنند؟
    چرا مدام احساس می‌کنند که باید به شکل اغراق شده‌ای بخندند و خوشمزه‌گی کنند؟
    چرا از واژگانی چون «شرم»، «فروتنی»،«شرافت» و ... خنده‌شان می‌گیرد؟
    چرا همه می‌ترسند کسی برنجد و ناچار خود را در گرداب خاله زنکی غرق می‌کنند؟
    چرا وحشت از «توهین»، کار را به تایید کلاشان و شارلتان‌ها انداخته است؟
    چرا اینهمه مراسم بزرگداشت این و آن برگزار می‌شود؟
    چرا همه کودک صفت شده‌اند و مدام عکس‌های چند ماهگی و کاراکترهای عروسکی و کارتونی را مرور می‌کنند؟
    چرا همه به میانجی خیریه‌ها و شیادها، با رنج‌های بشری مواجه می‌شوند؟
    چرا به شکل بیمارگونه‌ای قربان صدقه هم می‌روند؟
    چرا تیراژ کتاب‌ها 300 نسخه است؟
    چرا همه در شکستن گردن روشنفکران از حکومت سبقت می‌گیرند؟
    چرا نمی‌توانند خودفروختگی را محکوم کنند؟
    چرا هیچ موضعی ندارند؟
    و در نهایت چرا فکر می‌کنند خیلی باهوش، شریف، تاج سر بشریت و ملتی برگزیده هستند؟”
    نادر فتوره‌چی

  • #17
    Ribwar Siwayli
    “ديشب ، تمام شب ،
    چنان بوسه بارانم كرد
    كه فكر مي كردم حتي چيزكي از من نمي ماند
    اما امروز ، همين امروز صبح
    خود او،
    نگاهي نو
    و لباسي نو
    و روحي نو را تن جامه ام كرد.”
    Ribwar Siwayli

  • #18
    Bachtyar Ali
    “خدا انسان را فرشته نیافریده
    اما از او می‌خواهد که فرشته باشد!؟”
    Bachtyar Ali, غەزەلنوس و باغەکانی خەیاڵ ‌ ‌

  • #19
    رسول یونان
    “داشتم از این شهر می رفتم
    صدایم کردی
    جا ماندم
    از کشتی ای که رفت و غرق شد
    البته
    این فقط می تواند یک قصه باشد
    در این شهر دود و آهن
    دریا کجا بود
    که من بخواهم سوار کشتی شوم و
    تو صدایم کنی
    فقط می خواهم بگویم
    تو نجاتم دادی
    تا اسیرم کنی”
    رسول یونان

  • #20
    Sohrab Sepehri
    “من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه آدم تنهاست.؟”
    سهراب سپهری

  • #21
    Sylvia Plath
    “شاید یک روز
    یک نفر
    آدم را طوری بخواهد
    که دوست داشتنش به این راحتی ها تمام نشود”
    Sylvia Plath

  • #22
    Johann Wolfgang von Goethe
    “Music is liquid architecture; Architecture is frozen music.”
    Johann Wolfgang von Goethe

  • #23
    ابراهیم گلستان
    “حرف باید درست و بجا باشد حالا اگر از ادب دور است، باشد، تقصیر حرف نیست، لابد ادب پرت است.”
    ابراهیم گلستان, مد و مه

  • #24
    Charles Bukowski
    “First of all read Céline; the greatest writer of 2,000 years”
    Charles Bukowski, Notes of a Dirty Old Man

  • #25
    Noam Chomsky
    “For the anarchist, freedom is not an abstract philosophical concept, but the vital concrete possibility for every human being to bring to full development all the powers, capacities, and talents with which nature has endowed him, and turn them to social account.”
    Noam Chomsky, On Anarchism



Rss