Biblio Bat > Biblio Bat's Quotes

Showing 1-30 of 52
« previous 1
sort by

  • #1
    Oscar Wilde
    “To live is the rarest thing in the world. Most people exist, that is all.”
    Oscar Wilde

  • #2
    Oscar Wilde
    “I am so clever that sometimes I don't understand a single word of what I am saying.”
    Oscar Wilde, The Happy Prince and Other Stories

  • #3
    “کدامین هلال ِ خاکستر ِ ساعت نُه رخانت را چنین پریده‌رنگ کرده است؟ بذر ِ شعله ورت را چه کسی از سر برف‌ها برمی‌چیند؟ کدام دشنه‌ی کوتاه ِ کاکتوس بلور تو را به قتل می‌رساند؟”
    لورکا

  • #4
    “یک سوژه تلاش می‌کند تا خودش را به صورت مناسبی بازنمایی کند،این بازنمایی شکست می‌خورد،و سوژه نتیجه‌ی همین شکست است.
    در این خصوص «پارادوکس-هیو-گرنت»را به یادتان می‌آورم:یک قهرمان تلاش می‌کند تا عشق ‌اش را به معشوق‌ ابراز کند،به لکنت می‌افتد و درگیر تکرار و دستپاچگی می‌شود،و همین شکست است که پیام عشق‌اش را به نحوی عالی می‌رساند،که گواه بر صحت اش است..»”
    اسلاوی ژیژک

  • #5
    Bijan Elahi
    “پس که
    یک شب پس از باران، چتر را میبندد و تنها می‌شود ؟
    الف – لام – میم، سلام بر تبرهایی که
    حروف آزادی را
    جدا جدا کرده‌اند !”
    بیژن الهی

  • #6
    هوشنگ ابتهاج
    “در این سرای بی كسی كسی به در نمی زند
    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

    یكی زشب گرفتگان چراغ بر نمی كند
    كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند

    نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
    دریغ كز شبی چنین سپیده سر نمی زند

    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    كه خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

    گذر گهی است پر ستم كه اندرو به غیر غم
    یكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

    نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند”
    هوشنگ ابتهاج

  • #7
    هوشنگ ابتهاج
    “آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت/ در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت/ خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد/ تعنه‌اي بر در اين خانه تنها زد و رفت”
    هوشنگ ابتهاج / Hooshang Ebtahaj

  • #8
    هوشنگ ابتهاج
    “ارغوان
    شاخه هم خون جدا مانده من
    آسمان تو چه رنگ است امروز
    آفتابیست هوا یا گرفته است هنوز
    من در این گوشه که از دنیا بیرونست
    و آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست
    آنچه می بینم دیوارست
    آه این سقف سیاه
    آنچنان نزدیکست
    که چو بر می کشم از سینه نفس
    نفسم را بر می گرداند
    ره چنان بسته که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می ماند
    کور سویی ز چراغی رنجور
    قصه پرداز شب ظلمانیست
    نفسم می گیرد
    که هوا هم این جا زندانیست
    هر چه با من این جاست رنگ رخ باخته است
    آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر خاموشی این دخمه نیانداخته است
    هم در این گوشه خاموش فراموش شده
    که از دم سردش هر شمعی خاموش شده
    یاد رنگینی در خاطرم گریه می انگیزد”
    هوشنگ ابتهاج / سایه / Hushang Ebtehaj

  • #9
    هوشنگ ابتهاج
    “آمدمت که بنگرم
    گریه امان نمی دهد
    ...”
    هوشنگ ابتهاج

  • #10
    هوشنگ ابتهاج
    “آری ان روز چو میرفت کسی
    داشتم امدنش را باور
    من نمیدانستم معنی هرگز را
    تو چرا بازنگشتی دیگر”
    هوشنگ ابتهاج

  • #11
    هوشنگ ابتهاج
    “ارغوان

    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من

    آسمان تو چه رنگ‌ست امروز؟

    آفتابی‌ست هوا
    یا گرفته‌ست هنوز؟

    من درین گوشه
    که از دنیا بیرون‌ست

    آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست

    آنچه میبینم
    دیوار است

    آه
    این سخت سیاه
    آنچنان نزدیک‌ست
    که چو برمی‌کشم از سینه نفس
    نفسم را برمی‌گرداند

    ره چنان بسته
    که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می‌ماند

    کور سویی ز چراغی رنجور
    قصه‌پرداز شب ظلمانی‌ست

    نفسم می‌گیرد
    که هوا هم اینجا زندانی‌ست

    هرچه با من اینجاست
    رنگ رخ باخته است

    آفتابی هرگز
    گوشه‌ی چشمی هم
    بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

    اندرین گوشه‌ی خاموش فراموش شده

    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

    یاد رنگینی در خاطر من
    گریه می‌انگیزد

    ارغوانم آنجاست

    ارغوانم تنهاست

    ارغوانم دارد می‌گرید

    چون دل من که چنین خون‌آلود
    هر دم از دیده فرو می‌ریزد

    ارغوان

    این چه رازی‌ست که هربار بهار
    با عزای دل ما می‌آید؟
    که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است‌؟

    اینچنین بر جگر سوختگان
    داغ بر داغ می‌افزاید

    ارغوان

    پنجه‌ی خونین زمین

    دامن صبح بگیر
    وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس

    کِی برین دره غم می‌گذرند؟

    ارغوان

    خوشه‌ی خون

    بامدادان که کبوترها
    بر لب پنجره‌ی باز سحر
    غلغله می‌آغازند

    جان گلرنگ مرا

    بر سر دست بگیر
    به تماشاگه پرواز ببر

    آه بشتاب

    که هم‌پروازان
    نگران غم هم‌پروازند

    ارغوان

    بیرق گلگون بهار

    تو برافراشته باش

    شعر خون‌بار منی

    یاد رنگین رفیقانم را
    بر زبان داشته باش

    تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من

    ارغوان
    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من”
    هوشنگ ابتهاج, راهی و آهی

  • #12
    احمدرضا احمدی
    “در همان زیر زمین نمور که زندگی می‌کردم به تو گفتم: دست‌هایت را برای من بگذار و برو من می‌توانم بدونِ تو با سایه‌‌های دست‌های تو روی دیوار زندگی کنم؛”
    احمدرضا احمدی

  • #13
    Harry Mulisch
    “Using someone's name during a conversation was like a casual caress, like stroking their hair.”
    Harry Mulisch, The Discovery of Heaven

  • #14
    Hannah Arendt
    “A life spent entirely in public, in the presence of others, becomes, as we would say, shallow”
    Hannah Arendt

  • #15
    “غبار نیلی شب راهم می گرفت و غریو ریگ روان خوابم می ربود. چه رویاها که پاره نشد! و چه نزدیک ها که دور نرفت و من بر رشته ی صدایی ره سپردم که پایانش در تو بود. آمدم تا تو را بویم، و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی به پاس این همه راهی که آمدم.”
    سهراب سپهری , هشت کتاب

  • #16
    “امروز عصر در این باغ از یاد رفته شکل تُردت در هوا مرطوب است. پُری کُشنده‌ی پابرجای عطر تو تا چهره‌ی پیر رو به افول من بالا می‌آید.”
    خورخه لوئیس بورخس

  • #17
    احمد شاملو
    “از مرگ....
    هرگز از مرگ نهراسيده ام
    اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.
    هراس من -باري - همه مردن در سرزميني ست...
    كه مزد گوركن
    از بهاي آزادي آدمي افزون باشد.”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou, آیدا در آینه

  • #18
    احمد شاملو
    “هِی بر خود می‌زنم که مگر در واپسین مجالِ سخن هر آنچه می‌توانستم گفته باشم، گفته‌ام؟  _نمی‌دانم. این‌قدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّه‌ی غریوِ خویش مدفون شده‌ام و این فرومُردنِ غمناکِ فتیله‌ ای مغرور را مانَد در انباره‌ی پُرروغنِ چراغش.”
    احمد شاملو

  • #19
    “این همه وحشی‌گری و قساوت از طرف یک عده اشخاص مسلح نسبت به توده‌های مردم خود آن ملت، عجیب است. این کشور مردم عجیبی دارد. مردمی از این مهربان‌تر و از این ظالم‌تر در دنیا وجود ندارد! چه کسی می‌تواند این ملت را بفهمد؟”
    ارنست همینگوی

  • #20
    Albert Camus
    “اگر کسی نیکبختی را ترجیح دهد خجلت آور نیست. +صحیح است آقای دکتر، اما اگر کسی نیکبختی را تنها برای خودش بخواهد، خجلت آور است.”
    Albert Camus, The Plague

  • #21
    George Orwell
    “براستی، چه وحشتناک است که یک ماشین تبلیغات، ساعت ها، برای تو حرف بزند و مرتب هم یک چیز بگوید: تنفر، تنفر، تنفر؛ بیائید، با هم، یک متنفر خوب باشیم!”
    George Orwell, Coming Up For Air

  • #22
    Anatole France
    “ژان پیشانی خود را میان دو دست خود گرفته و قیافه اش حکایت از کمی تاثر و اندوه باطنی می کند.
    من به او‌ نگاه کرده به خود می گویم: هر تغییری که در وضع روزگار ما پیش می آید، خواه آن تغییر دلخواه ما باشد یا نباشد، به هر حال غبار ملالی از آن بر خاطر ما می‌نشیند. زیرا که هر
    مرحله از زندگی که می گذاریم و می گذریم جزئی از خود ماست که می میرد و دیگر باز نمی گردد؛ ورود در هر زندگی نو، مستلزم .
    مرگ زندگی کهن است.
    تو گوئی دخترک به کنه اندیشه ی من پی برد و گفت:
    "آقای بونارد من حقیقتا خوشبختم ولی دلم‌می خواهد گریه کنم”
    Anatole France, Le Crime de Sylvestre Bonnard

  • #23
    “زیر آسمان آبی سپتامبر؛

    آرمیده کنار درخت آلو؛

    داشتم معشوقه‌ای آرام و پریده‌رنگ

    در آغوش،

    گویی در میانه‌ی خوابی خوش.

    ابری بر فراز ما؛

             در آسمان آبی تابستان

                      و نگاهم خیره بر آن، دوخته بر آن.

    ابری بس سپید؛ در بلندای آسمان،

    اما افسوس! 

             دیگربار که نگریستم،

                    محو گشته بود.

    II.

    سال‌ها گذشته از روز

    و درخت آلو، شاید که برکنده شده.

    خبر معشوقه‌ام را که جویا شوی

            گویم که ندانم چه شد!‌ چه؛ 

                    جزئیات صورتش در خاطرم نمانده

    تنها یاد دارم که بوسیده بودمش.

    III.

    بوسه را اما،

    می‌توانستم فراموش کرده باشم،

    اگر آن سپید ابر، نبود بر فراز ما.

    سپیدابر، حک شده در خاطرم

            سپیدابر، از بلندی‌ها می‌آمد!

                 درختان آلو، همیشه شکوفه می‌دهند؛

                 آن دوشیزه اکنون شاید هفتمین فرزندش را زاده!

    اما آن ابر، آن ابر!

            چند صباحی شکفت

            دیگربار که نگریستم ــ‌ در باد ــ

    محو گشته بود.”
    برتولت برشت

  • #24
    “شما در هر زنی مادری را جستجو می کنید از هر زنی حتی دخترتان انتظار دارید که مادرتان باشد. می‌گویید که ما زور بازوی شما را نداریم و از زحمات ما سو استفاده می کنید تا آنجا که حتی مجبورمان می‌کنید که کفش‌هایتان را واکس بزنیم. می‌گویید که فاقد مغز هستیم ولی از هوش و ذکاوت مان برای همه چیز و حتی سر و سامان دادن به وضعیت مالی تان استفاده می‌کنید. ای بچه‌های ابدی حتی تا وقتی که ریشتان سفید میشود بچه می مانید و ما باید غذا به دهانتان بگذاریم تر و خشکتان کنیم و راهنمایی تان کنیم و در برابر بیماری و پیری حمایتتان کنیم. از شما متنفرم. از خودم هم متنفرم که نمی توانم بدون شما زندگی کنم و فریاد بزنم: ما از مادر بودن خسته شدیم. از این کلمه که شما به خاطر منافع خود خواهانه تان آن را مقدس جلوه داده اید خسته شده ایم.”
    اوریانا فالاچی

  • #25
    “اینا خیلی وضعشون خراب شده. اینا با بوی من معاشقه می کنن، با سایه م،با نفسم، با ضربان قلبم. تا یه چیزی میگم فوری با حرفام جفت گیری میکنن...اگه خودمو تو آینه نگاه کنم با تصویرم معاشقه می‌کنن. من هیچ وقت ندیده بودم کسی اینقدر حرص و ولع زندگی داشته باشه.”
    ماتئی ویسنی یک

  • #26
    Fyodor Dostoevsky
    “دوست دارم، آوازی را که با ساز در شب سرد و تیره مرطوب پاییزی همراه باشد دوست دارم. اما حتماً در هوای مرطوب هنگامی که چهره ی عابران سبز کمرنگ و رنجور بنماید...یا از آن هم بهتر، اگر برف بدون باد کاملا مستقیم ببارد و از خلال آن فانوس های گازی برق بزنند...”
    داستایوسکی, Crime and Punishment

  • #27
    Fyodor Dostoevsky
    “راسکلنیکف در ضمن که پیش می‌رفت با خود اندیشید «در کجا، کجا خوانده بودم که محکوم به مرگی یک ساعت پیش از مرگ می‌گوید یا می‌اندیشد که اگر مجبور می‌شد در بلندی یا بر فراز صخره‌ای زندگی کند که آنقدر باریک باشد که فقط دو پایش به‌روی آن جا بگیرد و در اطرافش پرتگاهها، اقیانوس و سیاهی ابدی، تنهایی ابدی و توفان ابدی باشد و به این وضع ناگزیر باشد در آن یک ذرع فضا تمام عمر، هزار سال، برای ابد بایستد؛ باز هم ترجیح می‌داد زنده بماند تا اینکه فورا بمیرد! فقط زیستن، زیستن و زیستن – هر طور که باشد، اما زنده‌ماندن و زیستن! عجب حقیقتی! خداوندا! چه حقیقتی! چه پست است انسان!» پس از لحظه‌ای افزود «اما آن کسی هم که او را به این سبب پست می‌خواند، خودش هم پست است.» (جنایت و مکافات – صفحه ۲۳۹)”
    داستایوسکی, Crime and Punishment

  • #28
    Fyodor Dostoevsky
    “اما درباره تقسیم‌بندی که من از اشخاص کرده ام و آنها را به دو گروه عادی و غیرعادی منقسم نموده ام، قبول دارم که کمی خودسرانه است؛ ولی من بر سر اعداد پا فشاری نمیکنم فقط به جوهر فکر خودم معتقدم و آن از این قرار است که: مردم بنابر قانون طبیعت به طور کلی به دو قسمت تقسیم می شوند؛ مردم طبقه عادی، یعنی آنهایی که فقط به کار تولید مثل می‌خورند و مردم واقعی یعنی کسانی که توانایی و استعداد آن را دارند که در محیط خود حرف نوی بزنند. البته طبقه بندی های بیشمار فرعی هم زیاد می توان کرد، اما صفات متمایز آن دو طبقه کاملاً بارز است. دسته اول یعنی ماده، به طور کلی مردمی هستند طبیعتا محافظه‌کار و موقر که در رضا و اطاعت زندگی می‌کنند. به نظر من آنها باید هم مطیع باشند زیرا این وظیفه آنهاست و این امر به هیچ وجه آنان را کوچک نمی‌کند. دسته دوم هم از قانون تجاوز می‌کنند و بسته به استعدادشان مخربند یا متمایل به این امر‌. تجاوز و جنایت این مردم البته نسبی و بسیار متفاوت است. در بیشتر موارد این ها با بیان متفاوت طالب آنند که حال را به نام آینده خراب کنند اما اگر لازم باشد که یکی از اینها به خاطر فکر و عقیده خود، حتی از روی جنازه یا خونی هم بگذرد، به نظر من او باطنا و از روی وجدان می تواند به خود اجازه دهد که از روی خون بگذرد. روشن است که این کار بستگی با فکر و نقشه او و وسعت حدود این دو دارد؛ و به این مطلب توجه فرمایید که فقط به این معنی من در مقاله ام درباره حق تجاوز و جنایت این گروه بحث می کنم. به خاطر بیاورید که بحث از مسئله حقوقی آغاز شد. به هر حال نگرانی زیاد، بی مورد است، چون که توده مردم تقریباً هرگز این حق را به آنها نخواهد داد. آنها را کم و بیش می‌کشد یا به دار می آویزد و با این عمل کاملاً منصفانه وظیفه محافظه‌کاری خود را انجام می‌دهد، و نسل‌های بعدی همین مردم برای اینکه محکومان و کشتگان تحسین و ستایش زیادی قائلند‌. گروه اول همیشه ارباب حالند و گروه دوم ارباب آینده. اولی ها حافظ و نگهبان جهان و زندگی اند و بر تعداد افراد آن می افزایند، اما دومی ها زندگی را حرکت می دهند و آن را به سوی مقصدی می کشانند. همین اینان و هم آنان هر دو به طور متساوی حق وجود دارند‌‌‌‌‌. مختصر آنکه در نظر من همه یکسان حق دارند! زنده باد نبرد جاوید، البته تا ظهور حضرت!”
    داستایوسکی, Crime and Punishment

  • #29
    Fyodor Dostoevsky
    “مگر ممکن است اعتقادات او اکنون اعتقادات من نباشد؟ لااقل احساس و آرزوهایش...”
    داستایوسکی, Crime and Punishment

  • #30
    Fyodor Dostoevsky
    “سونیا، خواستم بدون دلیل منطقی و جنایی بکشم، برای خاطر خودم بکشم، فقط به خاطر خودم! و در این باره حتی به خودم هم نمی خواستم دروغ بگویم! به دلیل کمک به مادرم جنایت نکردم. نه، این دروغ است! به این دلیل مرتکب قتل نشدم که پس از دسترسی به وسایل قدرت به مردم نیکوکاری کنم. نه، این دروغ است! همینطور کشتم، فقط به خاطر خودم و فکر این که بعدها در حق کسی نیکو کاری بکنم یا تمام عمر را مانند عنکبوتی سعی کنم همه را به دام تاروپود خود بیاندازم و شیره جانشان را بمکم، در آن دقیقه بی‌شک برایم بی تفاوت بود... و پول هم منظور اصلی من نبود. سونیا وقتی که مرتکب قتل می‌شدم چیز دیگری بیش از برایم مطرح بود... من همه اینها را اکنون می‌دانم. کوشش کن حرف های من را بفهمی، شاید اگر این راه را می پیمودم دیگر هرگز قتلی نمی کردم. چیز دیگری می خواستم بفهمم، چیز دیگری مرا به این کار واداشت: در آن وقت لازم بود بدانم که آیا من هم مانند همه مردم شپش هستم یا انسانم؟ آیا من میتوانم از حد معین تجاوز کنم، یا نمی توانم؟ آیا جسارت این را دارم که خم شوم و آنچه می‌خواهم بردارم، یا نه؟ آیا موجودی ترسو و بزدلم یا صاحب حق و اختیار هستم...”
    داستایوسکی, Crime and Punishment



Rss
« previous 1