Nafiseh > Nafiseh's Quotes

Showing 1-30 of 92
« previous 1 3 4
sort by

  • #1
    Matei Vişniec
    “هیچ چیز از آن انسان نیست
    هرگز
    نی قدرتش
    نی ضعفش
    و نی دلش حتی
    و آن دم که دست ...
    و آن دم که دست ...

    اه لعنتی!

    و آن دم که دست به آغوش می گشاید
    سایه اش سایه صلیبی ست ...
    و آن دم که می ‍پندارد خوشبختی را
    در آغوش فشرده است
    آن را له می کند.”
    Matei Vişniec, داستان خرس‌های پاندا به روایت ساکسیفونیستی که دوست دختری در فرانکفورت دارد

  • #2
    Alice Munro
    “گريس نمي توانست توضيح بدهد يا درست بفهمد كه آنچه احساس مي كرد دو هم رفته حسادت نبود، خشم بود٠ دليلش هم اين نبود كه نمي توانست آن طوري خريد كند يا لباس بپوشد٠ اين بود كه از دخترها توقع داشتند اين جوري باشند٠ مردها، مردم، همه آدم ها، فكر مي كردند دختر بايد اين جوري باشد٠ خوشگل، عزيزدردانه، ننر، خودخواه، با مغزي به اندازه نخود٠ دختر بايد اين جوري باشد تا بشود عاشقش شد. بعد مادر مي شد و خودش را با سوز و گداز وقف بچه هايش مي كرد٠ ديگر خودخواه نبود، فقط مغزش همچنان به قد نخود بود٠ تا ابد٠”
    Alice Munro, Runaway: Stories

  • #3
    Shel Silverstein
    “I asked the Zebra,
    are you black with white stripes?
    Or white with black stripes?
    And the zebra asked me,
    Are you good with bad habits?
    Or are you bad with good habits?
    Are you noisy with quiet times?
    Or are you quiet with noisy times?
    Are you happy with some sad days?
    Or are you sad with some happy days?
    Are you neat with some sloppy ways?
    Or are you sloppy with some neat ways?
    And on and on and on and on and on and on he went.
    I’ll never ask a zebra about stripes...again.”
    Shel Silverstein

  • #4
    A.A. Milne
    “Some people care too much. I think it's called love.”
    A.A. Milne, Winnie-the-Pooh

  • #5
    Haruki Murakami
    “If you can love someone with your whole heart, even one person, then there's salvation in life. Even if you can't get together with that person.”
    Haruki Murakami, 1Q84

  • #6
    Éric-Emmanuel Schmitt
    “ممنونم استاد که مرا دوباره توی راه -انداختید و بهم نشان دادید که قادرم را بروم.
    -حق با تو است یون. هدف ته را نیست، بلکه هدف خود رهروی است.
    - درست است. قصد من برنده شدن نیست، قصدم زندگی کردن است.
    - خوب فهمیدی. زندگی نه بازی است و نه مسابقه، و گرنه برندگانی وجود می داشتند.”
    اریک امانوئل اشمیت, سومویی که نمی‌توانست گنده شود

  • #7
    Haruki Murakami
    “Life is not like water. Things in life don't necessarily flow over the shortest possible route.”
    Haruki Murakami, 1Q84

  • #8
    Shel Silverstein
    “The Voice

    There is a voice inside of you
    That whispers all day long,
    "I feel this is right for me,
    I know that this is wrong."
    No teacher, preacher, parent, friend
    Or wise man can decide
    What's right for you--just listen to
    The voice that speaks inside.”
    Shel Silverstein

  • #9
    Shel Silverstein
    “Tell my I'm clever,
    Tell me I'm kind,
    Tell me I'm talented,
    Tell me I'm cute,
    Tell me I'm sensitive,
    Graceful and Wise
    Tell me I'm perfect--
    But tell me the TRUTH.”
    Shel Silverstein, Falling Up

  • #10
    Shel Silverstein
    “I know a way to stay friends forever,
    There's really nothing to it,
    I tell you what to do,
    And you do it.”
    Shel Silverstein

  • #11
    Johann Wolfgang von Goethe
    “A man should hear a little music, read a little poetry, and see a fine picture every day of his life, in order that worldly cares may not obliterate the sense of the beautiful which God has implanted in the human soul.”
    Johann Wolfgang von Goethe

  • #12
    Shel Silverstein
    “Draw a crazy picture,
    Write a nutty poem,
    Sing a mumble-gumble song,
    Whistle through your comb.
    Do a loony-goony dance
    'Cross the kitchen floor,
    Put something silly in the world
    That ain't been there before.”
    Shel Silverstein

  • #13
    Shel Silverstein
    “There are no happy endings.
    Endings are the saddest part,
    So just give me a happy middle
    And a very happy start.”
    Shel Silverstein, Every Thing on It

  • #14
    Shel Silverstein
    “You don't have to shoot me," says the young lion. "I will be your rug and I will lie in front of your fireplace and I won't move a muscle and you can sit on me and toast all the marshmallows you want. I love marshmallows.”
    Shel Silverstein, Lafcadio, the Lion Who Shot Back

  • #15
    Arthur C. Clarke
    “Two possibilities exist: either we are alone in the Universe or we are not. Both are equally terrifying.”
    Arthur C. Clarke

  • #16
    Haruki Murakami
    “Loneliness becomes an acid that eats away at you.”
    Haruki Murakami, 1Q84

  • #17
    Haruki Murakami
    “Please remember: things are not what they seem.”
    Haruki Murakami, 1Q84

  • #18
    Shel Silverstein
    “Once I spoke the language of the flowers,
    Once I understood each word the caterpillar said,
    Once I smiled in secret at the gossip of the starlings,
    And shared a conversation with the housefly
    in my bed.
    Once I heard and answered all the questions
    of the crickets,
    And joined the crying of each falling dying
    flake of snow,
    Once I spoke the language of the flowers. . . .
    How did it go?
    How did it go?”
    Shel Silverstein, Where the Sidewalk Ends

  • #19
    Shel Silverstein
    “And he didn't really know where he was going, but he did know he was going somewhere, because you really have to go somewhere, don't you?”
    Shel Silverstein, Lafcadio, the Lion Who Shot Back

  • #20
    Shel Silverstein
    “بيست و پنج دقيقه مهلت
    براي اينکه دوستت بدارم
    بيست و پنج دقيقه مهلت
    براي اينکه دوستم بداري
    بيست و پنج دقيقه براي عشق
    زمان کوتاهي ست
    با اين همه من بيست و پنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم
    تا به تو فکر کنم
    تو هم اگر فرصت داري
    بيست و پنج دقيقه
    فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن....!
    بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را براي همديگر پس انداز کنيم”
    شل سیلور استاین

  • #21
    Victor Hugo
    “To love another person is to see the face of God.”
    Victor Hugo, Les Misérables

  • #22
    Victor Hugo
    “To love or have loved, that is enough. Ask nothing further. There is no other pearl to be found in the dark folds of life.”
    Victor Hugo, Les Misérables

  • #23
    Bohumil Hrabal
    “I can be by myself because I'm never lonely; I'm simply alone, living in my heavily populated solitude, a harum-scarum of infinity and eternity, and Infinity and Eternity seem to take a liking to the likes of me.”
    Bohumil Hrabal, Too Loud a Solitude

  • #24
    Milan Kundera
    “ما هرگز نمی توانیم با قاطعیت بگوییم که روابط ما با دیگران تا چه حدی از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف و مهربانی ما، و یا از کینه و نفرت ما، سرچشمه می گیرد و تا چه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تاثیر می پذیرد.

    بارهستی
    میلان کوندرا”
    milan Kundera, The Unbearable Lightness of Being

  • #25
    Milan Kundera
    “در واقع همیشه ساده ترین پرسش ها با اهمیت ترین پرسش هاست و پاسخی برای آن ها وجود ندارد، و پرسشی که نتوان به آن پاسخ داد، مانعی است که فراتر از آن نمی توان رفت. به عبارت دیگر؛ پرسش هایی که نمی توان به آنها پاسخ داد، درست همان چیزی است که محدودیت های امکانات بشری را نشان می دهد و مرزهای هستی ما را تعیین می کند.”
    Milan Kundera, The Unbearable Lightness of Being

  • #26
    Éric-Emmanuel Schmitt
    “پس، طبیعی نبودنش طبیعی است؟
    - همین طور است.
    - بنابراین من هم طبیعی ام که فکر می کنم این غیر طبیعی است؟
    - همین طور است.
    - آخرش اینکه طبیعی است که او رفتار غیر طبیعی داشته باشد، و طبیعی است که من این را تحمل نکنم؟
    - همین طور است.
    - پس با اینکه هر دو به دلیل این موقعیت غیر طبیعی ایم، هر دو طبیعی هم هستیم.”
    Éric-Emmanuel Schmitt, Le Sumo qui ne pouvait pas grossir

  • #27
    J.D. Salinger
    “واقعیت همیشه خیلی دیر خودش را نشان می دهد. غریب ترین تفاوت میان خوشبختی و شادی این است که خوشبختی جامد است و شادی مایع. شادی من تا صبح ِ روز بعد، که آقای یوشوتو با پاکت های دو دانشجوی جدید سر میز من سبز شدند، بیش تر نپایید و درون مخزن خود شروع کرد به نشت کردن.

    برگرفته از کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم”
    J.D. Salinger, Nine Stories

  • #28
    Marcel Proust
    “نمی توانست با اندیشه اش درد را آرام کند، انگاری که دردی فیزیکی باشد، اما درد فیزیکی از آنجا که از اندیشه مستقل است ، دستکم اندیشه می تواند برا آن تامل کند، ببیند که فروکش کرده یا برای کوتاه زمانی بازایستاده است. ولی آن درد را، اندیشه با همان یادآوری اش دوباره پدید می آورد. همین که می خواستی دیگر به آن نیندیشی باز به آن می اندیشیدی و باز درد می کشیدی، و هنگامی که، در گفت و گو با دوستان، آن را از یاد برده بود، ناگهان کلمه ای حالت چهره اش را دگرگون می کرد، همچون زخمی ای که کسی ناآگاهانه و بی احتیاط به اندام آسیب دیده اش دست بزند.”
    Marcel Proust, Swann’s Way

  • #29
    Marcel Proust
    “به نظر من، فقط دو دسته آدم وجود دارند: آنهایی که بزرگوارند و آنهایی که نیستند، و من به سنی رسیده ام که دیگر باید انتخاب کرد، باید یک بار و برای همیشه تصمیم بگیری کی ها را دوست داشته باشی و کی ها را ول کنی، با آنهایی که دوست داری یکی بشوی و برای جبران وقتی که با بقیه هدر داده ای تا دم مرگ از آنها جدا نشوی.”
    Marcel Proust, Swann’s Way

  • #30
    Marcel Proust
    “آنگاه به یاد آن شب مهمانی افتادم که بسیار غمگین بودم چون مادرم نمی بایست به اتاقم می آمد و سوان گفت که مهمانی های رقص خانه پرنسس دولئون هیچ اهمیتی نداشت، حال آنکه تمام زندگی اش را در کار این گونه خوشی ها می کرد. این هم به نظرم تناقض داشت. برای کدام زندگی دیگر ی این فرصت را باقی می گذاشت که سرانجام عقیده اش را درباره چیزها جدی بگوید، نظرهایی بدهد که لزومی نباشد آنها را میان گیومه بگذارد، و دیگر با ادب بسیار به مشغله هایی نپردازد که با این حال خودش به مسخره بودنشان اعتراف می کند؟”
    Marcel Proust, Swann’s Way



Rss
« previous 1 3 4