Hedieh > Hedieh's Quotes

Showing 1-9 of 9
sort by

  • #1
    احمد شاملو
    “آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    خُـنـیـاگر غمگینی‌ست
    که آوازش را از دست داده است

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار کاکلی شاد
    در چشمان توست
    هزار قناری خاموش
    در گلوی من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود

    آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    دل اندُه گین شبی ست
    که مهتابش را می جوید

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
    هزار ستاره‌ی گریان
    در تمنای من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود”
    احمد شاملو

  • #2
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “گر درختی از خزان بی برگ شد
    يا کرخت از صولت سرمای سخت

    هست اميدی که ابر فرودين
    برگها روياندش از فر بخت

    بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
    وای بر احوال برگ بی درخت”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, غزل برای گل آفتابگردان

  • #3
    Leo F. Buscaglia
    “Too often we underestimate the power of a touch, a smile, a kind word, a
    listening ear, an honest compliment, or the smallest act of caring, all
    of which have the potential to turn a life around.”
    Leo F. Buscaglia

  • #4
    حسین منزوی
    “درون آینه ی روبرو چه می بینی؟

    تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

    تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-

    در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

    تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود

    سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

    به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای

    میان همهمه و های و هو چه می بینی؟

    به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید

    که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟

    در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است

    و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی”
    حسین منزوی

  • #5
    “نگو
    نگو جايي نداري بروي
    اين سه متر و نيم حياط خانه ات را هم
    درست نديده اي.
    دنيا را كه نمي تواني
    در هواي حلزوني اين اتاق
    سبك و سنگين كرد
    ديوارهاي اين جهان
    سر به فلك هم كه بركشند
    بيش از اين پرده هاي كيپ
    عرصه بر نگاه تو تنگ نمي كنند.

    پرنده اي كه پر مي كشد از آشيان
    نه آدرسي دارد نه شماره پروازي
    نه قرار ملاقاتي،
    شاخه هيچ درخت و
    نرده ي هيچ بالكني را نيز
    به نامش ثبت نكرده اند.
    بي نام و نشان تر از پرنده كه نيستي
    اين هواي ملس هم
    كه از فرط زلالي و صافي
    پروانه ميانش بكس و باد مي كند
    خوشبختانه ارث پدري هيچ ديوثي نيست.

    در انتظار چه نشسته اي
    زمان علف خرس نيست عزيزم
    هر ثانيه ي حرام شده اش را
    بايد حساب پس بدهي
    حواست نباشد
    همين ساعت لكنته ي ديواري
    به نيش عقربه هاي تيزش
    تو را و اشتياق مرا
    به اجزاي موريانه پسند تجزيه مي كند
    وچشم هايت را مي برد
    مانند دوتمبر باطل شده ي قديمي
    در آلبومي كپك زده بچسباند.

    نگو كسي به فكرت نيست
    و نامت را دنيا از ياد برده است .
    شايد دنيا
    (تويي و من)
    و نام ما مهم نيست در جريده عالم
    با حروف درشت چاپ شود
    همين كه جانانه بر لب جاري شود
    تا ابديت خواهد رفت.”
    عباس صفاري

  • #6
    هوشنگ ابتهاج
    “در این سرای بی كسی كسی به در نمی زند
    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

    یكی زشب گرفتگان چراغ بر نمی كند
    كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند

    نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
    دریغ كز شبی چنین سپیده سر نمی زند

    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    كه خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

    گذر گهی است پر ستم كه اندرو به غیر غم
    یكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

    نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند”
    هوشنگ ابتهاج

  • #7
    احمد شاملو
    “بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
    در فاصله‌ی گناه و دوزخ
    خورشید
    همچون دشنامی برمی‌آید

    و روز
    شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.



    آه
    پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
    چیزی بگوی



    درخت،
    جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است
    و نسیم
    وسوسه‌یی‌ست نابکار.
    مهتاب پاییزی
    کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.



    چیزی بگوی
    پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
    چیزی بگوی



    هر دریچه‌ی نغز
    بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
    عشق
    رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
    و آسمان
    سرپناهی
    تا به خاک بنشینی و
    بر سرنوشتِ خویش
    گریه ساز کنی.



    آه
    پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
    هر چه باشد



    چشمه‌ها
    از تابوت می‌جوشند
    و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
    عصمت به آینه مفروش
    که فاجران نیازمندتران‌اند.



    خامُش منشین
    خدا را
    پیش از آن که در اشک غرقه شوم
    از عشق
    چیزی بگوی!



    به تاریخ ۲۳ امردادِ ۱۳۵۹”
    احمد شاملو

  • #8
    Frank Herbert
    “What do you despise? By this are you truly known.”
    Frank Herbert, Dune

  • #9
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “come on sweetheart
    let's adore one another
    before there is no more
    of you and me”
    Rumi
    tags: love



Rss