“در این سرای بی كسی كسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یكی زشب گرفتگان چراغ بر نمی كند
كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ كز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
كه خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم كه اندرو به غیر غم
یكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند”
―
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یكی زشب گرفتگان چراغ بر نمی كند
كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ كز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
كه خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم كه اندرو به غیر غم
یكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند”
―
“نگو
نگو جايي نداري بروي
اين سه متر و نيم حياط خانه ات را هم
درست نديده اي.
دنيا را كه نمي تواني
در هواي حلزوني اين اتاق
سبك و سنگين كرد
ديوارهاي اين جهان
سر به فلك هم كه بركشند
بيش از اين پرده هاي كيپ
عرصه بر نگاه تو تنگ نمي كنند.
پرنده اي كه پر مي كشد از آشيان
نه آدرسي دارد نه شماره پروازي
نه قرار ملاقاتي،
شاخه هيچ درخت و
نرده ي هيچ بالكني را نيز
به نامش ثبت نكرده اند.
بي نام و نشان تر از پرنده كه نيستي
اين هواي ملس هم
كه از فرط زلالي و صافي
پروانه ميانش بكس و باد مي كند
خوشبختانه ارث پدري هيچ ديوثي نيست.
در انتظار چه نشسته اي
زمان علف خرس نيست عزيزم
هر ثانيه ي حرام شده اش را
بايد حساب پس بدهي
حواست نباشد
همين ساعت لكنته ي ديواري
به نيش عقربه هاي تيزش
تو را و اشتياق مرا
به اجزاي موريانه پسند تجزيه مي كند
وچشم هايت را مي برد
مانند دوتمبر باطل شده ي قديمي
در آلبومي كپك زده بچسباند.
نگو كسي به فكرت نيست
و نامت را دنيا از ياد برده است .
شايد دنيا
(تويي و من)
و نام ما مهم نيست در جريده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همين كه جانانه بر لب جاري شود
تا ابديت خواهد رفت.”
―
نگو جايي نداري بروي
اين سه متر و نيم حياط خانه ات را هم
درست نديده اي.
دنيا را كه نمي تواني
در هواي حلزوني اين اتاق
سبك و سنگين كرد
ديوارهاي اين جهان
سر به فلك هم كه بركشند
بيش از اين پرده هاي كيپ
عرصه بر نگاه تو تنگ نمي كنند.
پرنده اي كه پر مي كشد از آشيان
نه آدرسي دارد نه شماره پروازي
نه قرار ملاقاتي،
شاخه هيچ درخت و
نرده ي هيچ بالكني را نيز
به نامش ثبت نكرده اند.
بي نام و نشان تر از پرنده كه نيستي
اين هواي ملس هم
كه از فرط زلالي و صافي
پروانه ميانش بكس و باد مي كند
خوشبختانه ارث پدري هيچ ديوثي نيست.
در انتظار چه نشسته اي
زمان علف خرس نيست عزيزم
هر ثانيه ي حرام شده اش را
بايد حساب پس بدهي
حواست نباشد
همين ساعت لكنته ي ديواري
به نيش عقربه هاي تيزش
تو را و اشتياق مرا
به اجزاي موريانه پسند تجزيه مي كند
وچشم هايت را مي برد
مانند دوتمبر باطل شده ي قديمي
در آلبومي كپك زده بچسباند.
نگو كسي به فكرت نيست
و نامت را دنيا از ياد برده است .
شايد دنيا
(تويي و من)
و نام ما مهم نيست در جريده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همين كه جانانه بر لب جاري شود
تا ابديت خواهد رفت.”
―
“درون آینه ی روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟
تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟
تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود
سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟
به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای
میان همهمه و های و هو چه می بینی؟
به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟
در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است
و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی”
―
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟
تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟
تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود
سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟
به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای
میان همهمه و های و هو چه می بینی؟
به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟
در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است
و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی”
―
“آنکه میگوید دوستت دارم
خُـنـیـاگر غمگینیست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
آنکه میگوید دوستت دارم
دل اندُه گین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
هزار ستارهی گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود”
―
خُـنـیـاگر غمگینیست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
آنکه میگوید دوستت دارم
دل اندُه گین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
هزار ستارهی گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود”
―
Hedieh’s 2025 Year in Books
Take a look at Hedieh’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
Polls voted on by Hedieh
Lists liked by Hedieh





















