Negar > Negar's Quotes

Showing 1-14 of 14
sort by

  • #1
    محمود دولت‌آبادی
    “گاه آدم، خود آدم عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده، شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی...”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #2
    محمود دولت‌آبادی
    “...یک بار دیگر باید به راه می افتاد. بار گذشته سنگین بود، چشم انداز آینده هم اما کششی داشت. مگر می شود در یک نقطه ماند؟ مگر می توان؟ تا کی و تا چند می توانی چون سگی کتک خورده درون لانه ات کز کنی؟ در این دنیای بزرگ جایی هم آخر برای تو هست. راهی هم آخر برای تو هست. در زندگانی را که گل نگرفته اند.”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #3
    محمود دولت‌آبادی
    “عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است اما هست. هست چون نیست. عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #4
    محمود دولت‌آبادی
    “مرگان احساس می کرد خوی خارپشتی را پیدا کرده است که هر وقت نیش حمله ای را به سوی خود می بیند سر به درون می کشد و یکپارچه خار می شود. چنانکه هیچ جانوری نمی تواند در او نفوذ کند. انگار چندجور آدم در مرگان حضور داشتند که هرگاه لازم می آمد یکیشان رخ می نمود و با بیرون رودررو می شد.”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #5
    محمود دولت‌آبادی
    “At this moment, the mother grants her daughter the wisdom of her experiences—either pleasures or disappointments—drop by drop. And at the same time, the daughter is nourished by her mother’s life, drop by drop, and she stores away the most valuable elements from it.”
    Mahmoud Dowlatabadi, Missing Soluch

  • #6
    محمود دولت‌آبادی
    “There are always people who will use gossip to express their own frustrations.”
    Mahmoud Dowlatabadi, Missing Soluch

  • #7
    محمود دولت‌آبادی
    “No, youth remains, if only hidden. Like something that is shameful, hidden in the far corners of the soul. It does not show itself, yet nevertheless it remains. It remains, wound up tightly inside, and given an opportunity or a momentary respite, it may show itself in the light of day.”
    Mahmoud Dowlatabadi, Missing Soluch

  • #8
    محمود دولت‌آبادی
    “The only time a man can raise his head among people is when his shoulders have been drenched in sweat. A man is someone who, if you slap him on the back, dust rises from his shirt!”
    Mahmoud Dowlatabadi, Missing Soluch

  • #9
    محمود دولت‌آبادی
    “Mergan no longer felt close to her husband. Her attraction to him had faded long ago, and now only habit remained. Lately, even the habit was becoming weaker and weaker … and soon, it seemed, it would be gone altogether. All of the visible and the hidden things that bind a husband and wife together no longer existed between Mergan and Soluch. They shared neither their work nor their intimate lives. Without work there’s no pleasure, and without pleasure, no love. Without love, there’s no speaking, and without speaking, there is no shouting and arguing, no laughter and joy. Both the heart and the tongue grow old, breath dies on the lips. The face loses life when devoid of light in the eyes. Hands grow idle from boredom, and the shovel and hoe and spade and scythe lie unused in the empty shed, hidden under a heavy layer of dust.”
    Mahmoud Dowlatabadi, Missing Soluch

  • #10
    محمود دولت‌آبادی
    “Freeing yourself from others is actually quite easy. What is difficult, perhaps impossible, is to free yourself from yourself.”
    Mahmoud Dowlatabadi, Missing Soluch

  • #11
    محمود دولت‌آبادی
    “...دیگر چه می ماند که سر راه بر جای گذاشته باشد، غصه هایش؟ نه! به یقین که سهم خود را همراه برده است. به یقین برده است. این را دیگر نمی شود از خود کند و دور انداخت. این را دیگر نمی توان به کسی واگذار کرد...”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #12
    Tera Lynn Childs
    “I'm going to teach you to ride Princess."
    "Princess?"
    "My motorcycle."
    I laugh. "You named your motorcycle Princess?"
    "What can I say?" he teases. "I call all my favorite things princess.”
    Tera Lynn Childs, Forgive My Fins

  • #13
    Shel Silverstein
    “If you're sloppy, that's just fine.
    If you're moody, I won't mind.
    If you're fat, that's fine with me.
    If you're skinny, let it be.
    If you're bossy, that's all right.
    if you're nasty, I won't fight.
    If you're rough, well that's just you.
    If you're mean, that's all right too.
    Whatever you are is all okay.
    I don't like you anyway.”
    Shel Silverstein, Every Thing on It

  • #14
    Samuel Beckett
    “استراگون: ... بیا بریم.

    ولادیمیر: نمی تونیم.

    استراگون: چرا؟

    ولادیمیر: در انتظار گودو ایم.

    استراگون: (نومید) آه! (مکث) مطمئنی همین جا بود؟

    ولادیمیر: چی؟

    استراگون: جایی که باید منتظر باشیم.

    ولادیمیر: گفت کنار درخت. (به درخت نگاه می کنند) هیچ درخت دیگه یی می بینی؟

    استراگون: این چیه؟

    ولادیمیر: نمی دونم. یه درخت بید.

    استراگون: پس برگ هاش کجان؟

    ولادیمیر: حتمن خشکیدن.

    استراگون: پس حالا مجنون نیست.

    ولادیمیر: شایدم فصلش نیست.

    استراگون: به نظرم بیشتر شبیه یه بوته ست.

    ولادیمیر: یه درختچه.

    استراگون: یه بوته.

    ولادیمیر: اَ...... به چی کنایه می زنی؟ به این که عوضی اومدیم؟

    استراگون: باید الان این جا باشه.

    ولادیمیر: نگفت که حتمن می آد.

    استراگون: و اگه نیاد؟

    ولادیمیر: فردا برمی گردیم.

    استراگون: و بعدش پس فردا.

    ولادیمیر: احتمالن.

    استراگون: و همین طور.

    ولادیمیر: و این قضیه هست...

    استراگون: تا اون بیاد. ...




    استراگون : به من دست نزن ! از من سوال نکن ! با من حرف نزن ! پیشم بمون !

    ولادیمیر : هیچ وقت از پیشت رفتم ؟

    استراگون : تو گذاشتی من برم ...



    بیا وقتمان را با این بحث های بیهوده تلف نکنیم! (مکث، با حرارت) بیا تا فرصت هست کاری بکنیم! هر روز به وجود ما احتیاج نیست! در واقع مشخصاً به وجود ما احتیاجی نیست... بیا برای یکبار هم که شده، به بهترین وجهی، نماینده ی این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما را بهش منتسب کرده...ببرها برای کمک به همنوعانشان یا بدون کوچکترین مکثی هجوم می برند و یا این که به اعماق بیشه فرار می کنند. اما مساله این نیست. این که ما اینجا چکار می کنیم، مساله این است و خوشبختی ما هم در این است که اتفاقاً جواب این را می دانیم. بله در این اوضاع کاملاً مغشوش فقط یک چیز مسلّم است. این که ما منتظر گودو هستیم تا بیاد...



    ولادیمیر: اگه فکر می‌کنی بهتره، می‌تونیم از هم جدا بشیم.

    استراگون: حالا دیگه خیلی دیره.

    سکوت

    ولادیمیر: آره حالا خیلی دیره.

    سکوت

    استراگون: خب، بریم؟

    ولادیمیر: آره، بریم.

    حرکت نمی‌کنند.

    در انتظار گودو - ساموئل بکت”
    Samuel Beckett , Waiting for Godot



Rss