Susan.T > Susan.T's Quotes

Showing 1-7 of 7
sort by

  • #1
    Bernard M. Baruch
    “Be who you are and say what you feel, because those who mind don't matter, and those who matter don't mind.”
    Bernard M. Baruch

  • #2
    Jean-Paul Sartre
    “انسان خلاصه ای از آنچه داشته نیست بلکه خلاصه ای است از آنچه هنوز به آن نرسیده خلاصه ای از آنچه میتواند داشته باشد”
    سارتر

  • #3
    Jean-Paul Sartre
    “وقتی که آدم هیچ کاری انجام نمی دهد گمان می کند که مسئول همه کارهاست
    (گوشه نشینان آلتونا)”
    ژان پل سارتر / Jean-Paul Sartre

  • #4
    Jean-Paul Sartre
    “Some of these days,
    Oh, you'll miss me honey”
    Sartre, Jean-Paul

  • #5
    Jean-Paul Sartre
    “چنان تنهایی وحشتناکی احساس می‌کردم که خیال خودکشی به سرم زد. چیزی که جلویم را گرفت، این فکر بود که هیچ‌کس، مطلقاً هیچ‌کس، از مرگم متأثر نخواهد شد و من در مرگ خیلی تنهاتر از زندگی خواهم بود.”
    ژان پل سارتر, Nausea

  • #6
    Jean-Paul Sartre
    “What's done at night belongs to the night. In the daytime you don't talk about it.”
    Jean-Paul Sartre, The Respectable Prostitute/Lucifer and the Lord/In Camera
    tags: night

  • #7
    الیاس علوی
    “برايم بخوان محمّد

    مي‌خواهم برگردم

    از درّه سرازير شوم

    روبه‌رويم مزرعه گندم باشد

    درختان زردآلو

    و گل‌هاي خشخاش

    پيرمرد قرآن بخواند

    پيرزن چراغ را از ايوان به اتاق بياورد

    و ما خيره به شعله‌ آرام بخنديم ...



    - بس كن

    اين قصه كسي را به خواب هم نمي‌برد

    بايد جايي تفنگي سرفه كند

    پايي پژمرده شود

    مزرعه‌‌اي بسوزد

    و ما شبانه بگريزيم

    از "برغص" تا " قندهار"

    از" كراچي" تا "مشهد".



    برايم بخوان محمّد

    تا از ياد نبرم

    محله فقيرمان را

    كه من از بردن نامش شرم داشتم

    "ده‌متري ساختمان "

    ده متري افغاني‌ها

    كولي‌ها

    بلوچ‌ها

    قرض

    غم

    نامه‌ي تردّد

    اردوگاه

    همه‌ي آنها در محله ما مي‌لوليدند.



    "هي افغاني

    حواست كجاست؟"

    اين را كودكي گفت

    كه تازه زبان باز كرده بود

    چشمان معصوم عجيبي داشت

    و من ترسيدم

    از "گلشهر" تا "ورامين" ترسيدم

    و كودكان به لهجه‌ام مي‌خنديدند.



    به آينه نگاه كردم

    به چشمان بادامي‌ام

    كه مرا از صف ِنان بيرون مي‌كرد

    و فاصله‌ام ميان خانه تا مرز بود

    چون يهودي‌اي كه نامش

    فاصله‌ء ميان اردوگاه تا مرگ بود.



    "بهار و يار و قلب بي‌قرارم "

    آري بلند بخوان

    تا محبوبم از پشت سيم‌ها و ستون‌ها بشنود

    ما در همان كوچه‌هاي تنگ عاشق شديم

    آرام قدم زديم

    آرام خنديديم

    و

    آرام گم شديم.



    محمّد

    گاهي فكر مي‌كنم اين خيابان‌ها را نمي‌شناسم

    اين كوچه‌ها را براي اولين بار ديده‌ام

    و درختان مرا به يكديگر نشان مي‌دهند

    شب‌ها

    پيش از خواب

    پرنده ناشناسي به كلكينم مي‌كوبد

    به تكرار صدايش گوش دادم

    به آوازي محزون مي‌گويد:

    "بيگانه ... بيگانه".



    مي‌خواهم خودم را پيدا كنم

    تو را پيدا كنم از ميان گور دسته‌جمعي

    محبوبم را از لاي ديوارهاي آوارگي

    زني از ايوان صدايم بزند

    و من با تمام پاهايم بدوم”
    الياس علوي / Elias Alavi



Rss