Susan.T
https://t.me/sufairytale
progress:
(page 129 of 400)
"نوشته: بیتکلف و سرسری مینویسد، اشاره ظریفی از صمیمیت و احترام در نامه است.
یا اینقسمت : نامه را اگر بخواهم پاکنویسش کنم معشوقهام احساس خواهد کرد برنارد خود را نویسنده جا میزند.
+ حالا یاد نامهی دوست عزیزی میافتم که به مناسبت تولدم فرستاد. برگهای از سالنامه کندهبود و هر آن چه در ذهنش آمدهبود را نوشتهبود. صمیمی و به دور از تکلف.
بیشتر به نامه توجه میکنم، دوستم نویسندهی قهاریاست اما درنامه نویسندگی نکرده" — Jun 02, 2024 01:13AM
"نوشته: بیتکلف و سرسری مینویسد، اشاره ظریفی از صمیمیت و احترام در نامه است.
یا اینقسمت : نامه را اگر بخواهم پاکنویسش کنم معشوقهام احساس خواهد کرد برنارد خود را نویسنده جا میزند.
+ حالا یاد نامهی دوست عزیزی میافتم که به مناسبت تولدم فرستاد. برگهای از سالنامه کندهبود و هر آن چه در ذهنش آمدهبود را نوشتهبود. صمیمی و به دور از تکلف.
بیشتر به نامه توجه میکنم، دوستم نویسندهی قهاریاست اما درنامه نویسندگی نکرده" — Jun 02, 2024 01:13AM
progress:
(page 10 of 228)
"چقدر همه چیز دور است.
نمیفهمم چرا باید در این جهان کاری کنیم، چرا باید دوستان و آرمانها، امیدها و رویاهایی داشتهباشیم؟ بهتر نبود به گوشهای دور افتاده از دنیا پناه میبردیم، جایی که در آن صدای هیاهو و آشفتگیهای جهان به گوشمان نرسد؟
#بر_قلههای_ناامیدی" — Nov 16, 2022 05:45AM
"چقدر همه چیز دور است.
نمیفهمم چرا باید در این جهان کاری کنیم، چرا باید دوستان و آرمانها، امیدها و رویاهایی داشتهباشیم؟ بهتر نبود به گوشهای دور افتاده از دنیا پناه میبردیم، جایی که در آن صدای هیاهو و آشفتگیهای جهان به گوشمان نرسد؟
#بر_قلههای_ناامیدی" — Nov 16, 2022 05:45AM
“What's done at night belongs to the night. In the daytime you don't talk about it.”
― The Respectable Prostitute/Lucifer and the Lord/In Camera
― The Respectable Prostitute/Lucifer and the Lord/In Camera
“برايم بخوان محمّد
ميخواهم برگردم
از درّه سرازير شوم
روبهرويم مزرعه گندم باشد
درختان زردآلو
و گلهاي خشخاش
پيرمرد قرآن بخواند
پيرزن چراغ را از ايوان به اتاق بياورد
و ما خيره به شعله آرام بخنديم ...
- بس كن
اين قصه كسي را به خواب هم نميبرد
بايد جايي تفنگي سرفه كند
پايي پژمرده شود
مزرعهاي بسوزد
و ما شبانه بگريزيم
از "برغص" تا " قندهار"
از" كراچي" تا "مشهد".
□
برايم بخوان محمّد
تا از ياد نبرم
محله فقيرمان را
كه من از بردن نامش شرم داشتم
"دهمتري ساختمان "
ده متري افغانيها
كوليها
بلوچها
قرض
غم
نامهي تردّد
اردوگاه
همهي آنها در محله ما ميلوليدند.
"هي افغاني
حواست كجاست؟"
اين را كودكي گفت
كه تازه زبان باز كرده بود
چشمان معصوم عجيبي داشت
و من ترسيدم
از "گلشهر" تا "ورامين" ترسيدم
و كودكان به لهجهام ميخنديدند.
به آينه نگاه كردم
به چشمان باداميام
كه مرا از صف ِنان بيرون ميكرد
و فاصلهام ميان خانه تا مرز بود
چون يهودياي كه نامش
فاصلهء ميان اردوگاه تا مرگ بود.
□
"بهار و يار و قلب بيقرارم "
آري بلند بخوان
تا محبوبم از پشت سيمها و ستونها بشنود
ما در همان كوچههاي تنگ عاشق شديم
آرام قدم زديم
آرام خنديديم
و
آرام گم شديم.
□
محمّد
گاهي فكر ميكنم اين خيابانها را نميشناسم
اين كوچهها را براي اولين بار ديدهام
و درختان مرا به يكديگر نشان ميدهند
شبها
پيش از خواب
پرنده ناشناسي به كلكينم ميكوبد
به تكرار صدايش گوش دادم
به آوازي محزون ميگويد:
"بيگانه ... بيگانه".
ميخواهم خودم را پيدا كنم
تو را پيدا كنم از ميان گور دستهجمعي
محبوبم را از لاي ديوارهاي آوارگي
زني از ايوان صدايم بزند
و من با تمام پاهايم بدوم”
―
ميخواهم برگردم
از درّه سرازير شوم
روبهرويم مزرعه گندم باشد
درختان زردآلو
و گلهاي خشخاش
پيرمرد قرآن بخواند
پيرزن چراغ را از ايوان به اتاق بياورد
و ما خيره به شعله آرام بخنديم ...
- بس كن
اين قصه كسي را به خواب هم نميبرد
بايد جايي تفنگي سرفه كند
پايي پژمرده شود
مزرعهاي بسوزد
و ما شبانه بگريزيم
از "برغص" تا " قندهار"
از" كراچي" تا "مشهد".
□
برايم بخوان محمّد
تا از ياد نبرم
محله فقيرمان را
كه من از بردن نامش شرم داشتم
"دهمتري ساختمان "
ده متري افغانيها
كوليها
بلوچها
قرض
غم
نامهي تردّد
اردوگاه
همهي آنها در محله ما ميلوليدند.
"هي افغاني
حواست كجاست؟"
اين را كودكي گفت
كه تازه زبان باز كرده بود
چشمان معصوم عجيبي داشت
و من ترسيدم
از "گلشهر" تا "ورامين" ترسيدم
و كودكان به لهجهام ميخنديدند.
به آينه نگاه كردم
به چشمان باداميام
كه مرا از صف ِنان بيرون ميكرد
و فاصلهام ميان خانه تا مرز بود
چون يهودياي كه نامش
فاصلهء ميان اردوگاه تا مرگ بود.
□
"بهار و يار و قلب بيقرارم "
آري بلند بخوان
تا محبوبم از پشت سيمها و ستونها بشنود
ما در همان كوچههاي تنگ عاشق شديم
آرام قدم زديم
آرام خنديديم
و
آرام گم شديم.
□
محمّد
گاهي فكر ميكنم اين خيابانها را نميشناسم
اين كوچهها را براي اولين بار ديدهام
و درختان مرا به يكديگر نشان ميدهند
شبها
پيش از خواب
پرنده ناشناسي به كلكينم ميكوبد
به تكرار صدايش گوش دادم
به آوازي محزون ميگويد:
"بيگانه ... بيگانه".
ميخواهم خودم را پيدا كنم
تو را پيدا كنم از ميان گور دستهجمعي
محبوبم را از لاي ديوارهاي آوارگي
زني از ايوان صدايم بزند
و من با تمام پاهايم بدوم”
―
Susan.T’s 2025 Year in Books
Take a look at Susan.T’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by Susan.T
Lists liked by Susan.T























