71 books
—
20 voters
Discover new books on Goodreads
Meet your next favorite book
Saman
is currently reading
progress:
(page 100 of 692)
"اکنون که این متن را مینویسم، انسانهایی بسیار متمدن بر فراز سرمان پرواز میکنند و سعی میکنند مرا بکشند. آنها هیچ خصومت شخصی با من ندارند، و من نیز با آنها دشمن نیستم.به قول معروف آنها دارند وظیفهشان را انجام میدهند. از سوی دیگر اگر یکی از آنها موفق شود با بمبی به دقت نشانه گیری شده مرا تکهتکه کند، هرگز این مساله خوابش را آشفته نمیکند. جورج اورول،شیر و تک شاخ." — Jul 14, 2026 01:15PM
"اکنون که این متن را مینویسم، انسانهایی بسیار متمدن بر فراز سرمان پرواز میکنند و سعی میکنند مرا بکشند. آنها هیچ خصومت شخصی با من ندارند، و من نیز با آنها دشمن نیستم.به قول معروف آنها دارند وظیفهشان را انجام میدهند. از سوی دیگر اگر یکی از آنها موفق شود با بمبی به دقت نشانه گیری شده مرا تکهتکه کند، هرگز این مساله خوابش را آشفته نمیکند. جورج اورول،شیر و تک شاخ." — Jul 14, 2026 01:15PM
“حالا چه هستم؟ يک صفر.
فردا چه میتوانم باشم؟
فردا میتوانم از ميان مردگان برخيزم
و زندگانی نوينی را آغاز کنم!
میتوانم در خودم همان انسانی را بجويم
که تا کنون وجود داشته است...”
― The Gambler
فردا چه میتوانم باشم؟
فردا میتوانم از ميان مردگان برخيزم
و زندگانی نوينی را آغاز کنم!
میتوانم در خودم همان انسانی را بجويم
که تا کنون وجود داشته است...”
― The Gambler
“این روزها، خبر کشته شدن این و آن، دیگر تکانمان نمیدهد. میشنویم و اگر از دوستانمان باشد چند ساعتی تو فکرش هشتیم، به مجلس ختمش میرویم و بعد، اگر شهر آرام باشد میرویم بهشت آباد که فاتحهای بخوانیم.”
― زمین سوخته
― زمین سوخته
“گفتم:(( الیو، من عشق را تمسخر نمی کنم. چیزی که دست می اندازم دسته بندی احساساتی است. احمقانه، ایده ی ساده انگارانه ی عشق است که تبلیغ کنندگان، از جمله ما، برای فروش هر چیزی از سوپ تا صابون از آن استفاده می کنیم.”
― Lillian Boxfish Takes a Walk
― Lillian Boxfish Takes a Walk
“این ستون پنجمیها این روزها بدجوری ضربه میزنند. همین چندروز قبل سر چهاراره سیمتری-خمینی بمب گذاشتند. چهاراره سیمتری-خمینی این روزها از همهجا شلوغتر است. ساعت ده صبح بود که بمب منفجر شد. بمب را گذاشته بودند تو جاآشغالی کنار خیابان. طاقنما پایین آمد. ده، دوازدهنفری از دستفروشها و مشتریها شهید شدند. زخمیها از سی، چهل نفر بیشتر بودند. شکم منصور پاره شده بود. سر زنش، انگار که با کارد قصابی گردنش را بریده باشند، جدا شده بود. منصور، روزهای اول جنگ عروسی کرد. دوماهی میشود. گویا زنش حامله هم بود. چندوقت پیش که دیدمش گفت:
-اسم پسرم را میذارم «آزاد»
بهش گفتم
-اما، شاید دختر بود
به چهره مهتابی رنگش خنده نشست و گفت:
-«آزاده»
طحال منصور پاره شده بود. رودههایش ریخته بود بیرون. با زنش رفته بود چهارراه سیمتری-خمینی که برای هفتهشان خرید کند.”
― زمین سوخته
-اسم پسرم را میذارم «آزاد»
بهش گفتم
-اما، شاید دختر بود
به چهره مهتابی رنگش خنده نشست و گفت:
-«آزاده»
طحال منصور پاره شده بود. رودههایش ریخته بود بیرون. با زنش رفته بود چهارراه سیمتری-خمینی که برای هفتهشان خرید کند.”
― زمین سوخته
“وادی دیگری هست که همیشه می توانیم احساسات صادقانه را در آن تجربه کنیم- محضر دوست.آن جا که خودپسندی های حقیرمان را دور می ریزیم و صمیمیت و تفاهم را حس می کنیم؛ همان جا که خودخواهی های حقیر غیر ممکنند و شراب و کتاب و کلام معنای دیگری به زندگی ما می دهند. به این ترتیب چیزی ساخته ایم که هیچ دروغی به آن راه ندارد. آن جا در آرامش کاملیم.”
― Address Unknown
― Address Unknown
کتابداران فارسی گودریدز
— 5739 members
— last activity 4 hours, 37 min ago
گروهی برای کتابداران فارسی زبان سایت گودریدز *همچنین درخواست هایی برای ویرایش، اضافه کردن، افزودن تصویر جلد و ... در مورد کتاب های فارسی را در این گر ...more
Saman’s 2025 Year in Books
Take a look at Saman’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Saman
Lists liked by Saman





















