Elnaz > Elnaz's Quotes

Showing 1-11 of 11
sort by

  • #1
    احمد شاملو
    “در تمام ِ شب چراغی نیست.
    در تمام ِ شهر
    نیست یک فریاد.

    ای خداوندان ِ خوف‌انگیز ِ شب ‌پیمان ِ ظلمت‌دوست!
    تا نه من فانوس ِ شیطان را بیاویزم
    در رواق ِ هر شکنجه‌گاه ِ پنهانيی ِ این فردوس ِ ظلم‌آئین،
    تا نه این شب‌های ِ بی‌پایان ِ جاویدان ِ افسون ‌پایه‌تان را من
    به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانی‌تر کنم نفرین،
    ظلمت‌آباد ِ بهشت ِ گند ِتان را، در به روی ِ من
    بازنگشائید!

    در تمام ِ شب چراغی نیست
    در تمام ِ روز
    نیست یک فریاد.

    چون شبان ِ بی‌ستاره قلب ِ من تنهاست.
    تا ندانند از چه می‌سوزم من، از نخوت زبان‌ام در دهان بسته‌ست.
    راه ِ من پیداست.
    پای ِ من خسته‌ست.
    پهلوانی خسته را مانم که می‌گوید سرود ِ کهنه‌ی ِ فتحی قدیمی را.

    با تن ِ بشکسته‌اش،
    تنها

    زخم ِ پُردردی به جا مانده‌ست از شمشیر و، دردی جان‌گزای از خشم
    اشک، می‌جوشاندش در چشم ِ خونین داستان ِ درد
    خشم ِ خونین، اشک می‌خشکاندش در چشم.
    در شب ِ بی‌صبح ِ خود تنهاست.

    از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سوی ِ آن خوفی نهاده دام
    دردناک و خشم‌ناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود می‌زند فریاد


    در تمام ِ شب چراغی نیست

    در تمام ِ دشت
    نیست یک فریاد...


    ای خداوندان ِ ظلمت‌شاد!
    از بهشت ِ گند ِتان، ما را
    جاودانه بی‌نصیبی باد!


    باد تا فانوس ِ شیطان را برآویزم
    در رواق ِ هر شکنجه‌گاه ِ این فردوس ِ ظلم‌آئین!


    باد تا شب‌های ِ افسون‌مایه‌تان را من

    به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانی‌تر کنم نفرین”
    احمد شاملو

  • #2
    Samad Behrangi
    “I might face death any minute now! But I should try not to put myself in harms' way as long as I can live. Of course it is not important if I die, because this is going to happen anyway. I know my purpose, my purpose is: How will my life or death impact the lives of others?”
    Samad Beh-Rang, The Little Black Fish

  • #3
    احمد شاملو
    “روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
    و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

    روزی كه كمترین سرود
    بوسه است
    و هر انسان
    برای هر انسان
    برادری ست
    روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
    قفل افسانه ایست
    و قلب
    برای زندگی بس است

    روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
    تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
    روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
    تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
    روزی كه هر حرف ترانه ایست
    تا كمترین سرود بوسه باشد

    روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
    و مهربانی با زیبایی یكسان شود
    روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...

    و من آنروز را انتظار می كشم
    حتی روزی
    كه دیگر
    نباشم”
    احمد شاملو

  • #4
    احمد شاملو
    “میان آفتاب های همیشه
    زیبائی تو
    لنگری ست -
    نگاهت شکست ستمگری ست -
    و چشمانت با من گفتند
    که فردا
    روز دیگری ست

    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #5
    احمد شاملو
    “چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!
    چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!

    بر پُشتِ سمندی
    گویی
    نوزین
    که قرارش نیست.
    و فاصله
    تجربه‌یی بیهوده است.

    بوی پیرهنت،
    این‌جا
    و اکنون.

    کوه‌ها در فاصله
    سردند.
    دست
    در کوچه و بستر
    حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،
    و به راه اندیشیدن
    یأس را
    رَج می‌زند.

    بی‌نجوای انگشتانت
    فقط.
    و جهان از هر سلامی خالی‌ست”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #6
    احمد شاملو
    “و من همه ی جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه میکنم!”
    احمد شاملو

  • #7
    Sohrab Sepehri
    “جای مردان سیاست بنشانید درخت / تا هوا تازه شود”
    سهراب سپهری

  • #8
    حسین پناهی
    “ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔت
    ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯽ
    ﺑﺎ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻦ
    ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ
    ﮐﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
    ﻭ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ،
    ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
    ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﻧﯿﮑﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺭﮊﯾﻢ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﻭ ﺟُﮏ ﻫﺎ ﻭ ... ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
    ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ؛
    ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺳﻮﺍﺭﯼ،
    ﮐﻮﻫﻨﻮﺭﺩﯼ،
    ﺗﺌﺎﺗﺮ،
    ﮐﻨﺴﺮﺕ ﺭﻓﺘﻦ،
    ﻓﯿﻠﻢ ﺩﯾﺪﻥ،
    ﺷﻌﺮ ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ،
    ﻛﺎﻓﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ
    ﺷﺐ ﮔﺮﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ،
    ﺳﻔﺮﻫﺎﻱ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ،
    ﺑﺎ :
    ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯽ ﻭ
    ﻋﮑﺎﺳﯽ ﻭ
    ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻭ
    ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾﯽ ...
    ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺯﻧﺪ .
    ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ " ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ " ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
    ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺣﺴﺎﺱ
    " ﺭﻓﯿﻖ " ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺪﻫﺪ ﻭ
    ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ
    " ﺯﻥ " ﺑﻮﺩﻥ !!!
    ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ
    ﺑﻪ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺗﺎﻥ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﺷﺎﻥ ﺷﻭﺩ ...
    ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ،
    ﮐﻪ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺪﻫﯽ!
    ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺫﻫﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﺖ ﺧﻄﻮﺭ ﻧﮑﻨﺪ
    ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎﻓﺖ
    ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺯﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ . .”
    حسین پناهی

  • #9
    Bei Dao
    “In the world I am
    Always a stranger
    I do not understand its language
    It does not understand my silence”
    Bei Dao

  • #10
    Nina Guilbeau
    “Everyone keeps telling me that time heals all wounds, but no one can tell me what I’m supposed to do right now. Right now I can’t sleep. It’s right now that I can’t eat. Right now I still hear his voice and sense his presence even though I know he’s not here. Right now all I seem to do is cry. I know all about time and wounds healing, but even if I had all the time in the world, I still don’t know what to do with all this hurt right now.”
    Nina Guilbeau, Too Many Sisters

  • #11
    Audrey Niffenegger
    “Long ago, men went to sea, and women waited for them, standing on the edge of the water, scanning the horizon for the tiny ship. Now I wait for Henry. He vanishes unwillingly, without warning. I wait for him. Each moment that I wait feels like a year, an eternity. Each moment is as slow and transparent as glass. Through each moment I can see infinite moments lined up, waiting. Why has he gone where I cannot follow?”
    Audrey Niffenegger, The Time Traveler's Wife



Rss