غم Quotes
Quotes tagged as "غم"
Showing 1-9 of 9
“تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد”
―
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد”
―
“... نصیب ما بچه نبود، برای همین اینقدر تنهاییم.
مادر گفت: «شما همدیگه رو دارین.»
پیرزن آهی کشید: «دوتا آدم تنها با هم که باشن، فقط تنهاییشون بیشتر میشه.»”
― بارداری بیهنگام آقای میم
مادر گفت: «شما همدیگه رو دارین.»
پیرزن آهی کشید: «دوتا آدم تنها با هم که باشن، فقط تنهاییشون بیشتر میشه.»”
― بارداری بیهنگام آقای میم
“آنگاه حس میکنم به راستی چیستم که بس ناشادم.
I have the true feeling of myself only when I am unbearably unhappy.”
― تنهایی
I have the true feeling of myself only when I am unbearably unhappy.”
― تنهایی
“[...] هایدی به اطراف اتاق نگاه کرد و با چشمهای تیزبینش همهچیز را از نظر گذراند. بعد گفت: «حفاظ چوبی یکی از پنجرههای شما شل شده، گرانی. پدربزرگ باید خیلی سریع تعمیرش کند؛ چون اگر همینطور بماند، به زودی میشکند. ببین چهطور به جلو و عقب کوبیده میشود!»
- من نمیتوانم آن را ببینم، عزیزم. اما صدایش را به خوبی میشنوم؛ همینطور صدای تمام چیزهای دیگری را که اینجا با وزیدن باد شروع به سروصدا و غیژغیژ میکنند. این خانه هر لحظه ممکن است فرو بریزد و تکهتکه شود. شبها، وقتی میخوابیم من اغلب میترسم که سقف روی سرمان خراب شود و همه ما را بکشد. اینجا کسی نیست که بتواند کاری برایمان بکند. پیتر هم راهش را بلد نیست.
هایدی با اشاره به پنجره پرسید: «چرا نمیتوانی حفاظ را ببینی؟ نگاه کن، دوباره به این طرف برگشت.»
پیرزن آهی کشید و گفت: «تنها حفاظ نیست، کوچولو. من هیچچیز را نمیبینم.»
- اگر من بیرون بروم و حفاظها را کاملاً کنار بزنم تا اینجا روشنتر شود، آنوقت تو میتوانی ببینی. اینطور نیست؟
- نه، باز هم نمیتوانم. تاریک یا روشن برای من فرقی نمیکند.
- اما اگر تو بیرون بیایی و روی برفهای سفید و براق بایستی، من مطمئنم که میبینی. بیا و خودت ببین.
هایدی دست پیرزن را گرفت و سعی کرد او را جایش بلند کند؛ چون برایش خیلی ناراحتکننده بود که قبول کند او هرگز چیزی را نمیبیند.
- فایدهای ندارد، کوچولو. من نمیتوانم ببینم، حتی اگر در روشنایی برفها بایستم. من همیشه در تاریکی هستم.
هایدی با ناراحتی ادامه داد: «حتی در تابستان، گرانی؟ مطمئناً تو میتوانی غروب خورشید را ببینی و و او را هنگام خداحافظی با کوهها و پاشیدن رنگ قرمز روی آنها تماشا کنی. مگر نه؟»
- نه کوچولو. آن موقع هم نمیتوانم. من هرگز دوباره آنها را نمیبینم.
چشمان هایدی پر از اشک شد و هقهقکنان گفت: «هیچکس نمیتواند کاری کند که تو دوباره ببینی؟ هیچکس نیست که بتواند؟»
گرانی سعی کرد دخترک را آرام کند، اما بیفایده بود. هایدی خیلی کم گریه میکرد، اما وقتی اشکهایش جاری میشد، دیگر ساکت کردنش کار مشکلی بود. پیرزن خیلی نگران شده بود و بالاخره گفت: «بیا اینجا عزیزم و به من گوش کن. من نمیتوانم ببینم، اما میتوانم بشنوم. وقتی یک نفر کور است، بهترین چیز برایش شنیدن یک صدای مهربان است و من هم عاشق صدای تو هستم. بیا و کنار من بنشین و بگو که تو و پدربزرگت بالای کوه چه کار میکنید. من قبلا او را خیلی خوب میشناختم، اما الان چند سالی است که چیزی در موردش نشنیدهام. البته به جز حرفهای پیتر که آنها هم خیلی مفصل نیستند.»
هایدی اشکهایش را پاک کرد و کمی امیدوار شد.
- فقط کمی صبر کن تا من راجع به تو با پدربزرگ صحبت کنم. او میتواند بینایی را به تو برگرداند. کلبه را هم تعمیر میکند. او همه کاری میتواند بکند.
گرانی دیگر چیزی نگفت[...]”
―
- من نمیتوانم آن را ببینم، عزیزم. اما صدایش را به خوبی میشنوم؛ همینطور صدای تمام چیزهای دیگری را که اینجا با وزیدن باد شروع به سروصدا و غیژغیژ میکنند. این خانه هر لحظه ممکن است فرو بریزد و تکهتکه شود. شبها، وقتی میخوابیم من اغلب میترسم که سقف روی سرمان خراب شود و همه ما را بکشد. اینجا کسی نیست که بتواند کاری برایمان بکند. پیتر هم راهش را بلد نیست.
هایدی با اشاره به پنجره پرسید: «چرا نمیتوانی حفاظ را ببینی؟ نگاه کن، دوباره به این طرف برگشت.»
پیرزن آهی کشید و گفت: «تنها حفاظ نیست، کوچولو. من هیچچیز را نمیبینم.»
- اگر من بیرون بروم و حفاظها را کاملاً کنار بزنم تا اینجا روشنتر شود، آنوقت تو میتوانی ببینی. اینطور نیست؟
- نه، باز هم نمیتوانم. تاریک یا روشن برای من فرقی نمیکند.
- اما اگر تو بیرون بیایی و روی برفهای سفید و براق بایستی، من مطمئنم که میبینی. بیا و خودت ببین.
هایدی دست پیرزن را گرفت و سعی کرد او را جایش بلند کند؛ چون برایش خیلی ناراحتکننده بود که قبول کند او هرگز چیزی را نمیبیند.
- فایدهای ندارد، کوچولو. من نمیتوانم ببینم، حتی اگر در روشنایی برفها بایستم. من همیشه در تاریکی هستم.
هایدی با ناراحتی ادامه داد: «حتی در تابستان، گرانی؟ مطمئناً تو میتوانی غروب خورشید را ببینی و و او را هنگام خداحافظی با کوهها و پاشیدن رنگ قرمز روی آنها تماشا کنی. مگر نه؟»
- نه کوچولو. آن موقع هم نمیتوانم. من هرگز دوباره آنها را نمیبینم.
چشمان هایدی پر از اشک شد و هقهقکنان گفت: «هیچکس نمیتواند کاری کند که تو دوباره ببینی؟ هیچکس نیست که بتواند؟»
گرانی سعی کرد دخترک را آرام کند، اما بیفایده بود. هایدی خیلی کم گریه میکرد، اما وقتی اشکهایش جاری میشد، دیگر ساکت کردنش کار مشکلی بود. پیرزن خیلی نگران شده بود و بالاخره گفت: «بیا اینجا عزیزم و به من گوش کن. من نمیتوانم ببینم، اما میتوانم بشنوم. وقتی یک نفر کور است، بهترین چیز برایش شنیدن یک صدای مهربان است و من هم عاشق صدای تو هستم. بیا و کنار من بنشین و بگو که تو و پدربزرگت بالای کوه چه کار میکنید. من قبلا او را خیلی خوب میشناختم، اما الان چند سالی است که چیزی در موردش نشنیدهام. البته به جز حرفهای پیتر که آنها هم خیلی مفصل نیستند.»
هایدی اشکهایش را پاک کرد و کمی امیدوار شد.
- فقط کمی صبر کن تا من راجع به تو با پدربزرگ صحبت کنم. او میتواند بینایی را به تو برگرداند. کلبه را هم تعمیر میکند. او همه کاری میتواند بکند.
گرانی دیگر چیزی نگفت[...]”
―
“از تخت پایین پرید و به سرعت لباس پوشید. او به طرف یکی از پنجرهها رفت، بعد به سمت دیگری و سعی کرد با کنار زدن پردهها فضای بیرون را ببیند. پردهها سنگین بودند و او نتوانست آنها را کنار بزند. به همین خاطر، از زیرشان رد شد، اما پنجرهها هم به قدری بالا بودند که فقط میتوانست منظره کوچکی را از پشت آنها ببیند. به هر حال، مشغول تماشا شد، اما به جز دیوار و پنجره، چیز دیگری ندید. کمکم ترس برش داشت. در خانه پدربزرگ، اولین کاری که او صبحها انجام میداد این بود که بیرون بدود تا اطراف را تماشا کند و آسمان آبی و خورشید درخشان را ببیند و به درختان و گلها صبح به خیر بگوید. او دیوانهوار از یک پنجره به طرف پنجرهای دیگر میدوید و سعی میکرد بازشان کند -مثل پرندهای وحشی در قفس که از میان میلهها به دنبال راه فرار بگردد. او مطمئن بود که اگر بتواند بیرون را ببیند، حتما میتواند کمی سبزه و چمن پیدا کند؛ چمنهایی سبز که برفهای روی آنها در حال آب شدن هستند.
دخترک پنجره را هل داد و خیلی تلاش کرد، اما انگشتان کوچکش به چارچوب و قفل نرسیدند و پنجرهها همانطور بسته باقی ماندند. پس از مدتی، با خود گفت: «شاید اگر از همه درها بگذرم و خودم را به پشت خانه برسانم، بتوانم کمی سبزه و چمن پیدا کنم. میدانم که این جلو فقط سنگ وجود دارد.»”
― Heidi
دخترک پنجره را هل داد و خیلی تلاش کرد، اما انگشتان کوچکش به چارچوب و قفل نرسیدند و پنجرهها همانطور بسته باقی ماندند. پس از مدتی، با خود گفت: «شاید اگر از همه درها بگذرم و خودم را به پشت خانه برسانم، بتوانم کمی سبزه و چمن پیدا کنم. میدانم که این جلو فقط سنگ وجود دارد.»”
― Heidi
“میخواهم در ماهترین ایستگاه زمین
در محرمترین ساعات ماه
گریه کنم
میخواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه
بمیرم”
― من پسر تمام مادران زمینم
در محرمترین ساعات ماه
گریه کنم
میخواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه
بمیرم”
― من پسر تمام مادران زمینم
“کجا میروی؟
با تو هستم
ای رانده حتی از آینه
ای خسته حتی از خودت
کجای اینهمه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی؟
کجای اینهمه نشستن
جایی برای ماندن دیدی؟
سر به راه
رو به نمیدانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود میبری؟
چرا عکسهای چندسالگی را به ماه نشان میدهی؟
خلوت کوچهها را چرا به باد میدهی؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد میدود
حرفی برای تو دارد
سطری
نشانیِ راهی
- خیالت من از اینهمه فریب
که در کتابخانههای دنیا به حرف میآیند
و در روزنامههای تا غروب میمیرند
چیزی نفهمیدهام؟
خیالت من از پنجرههای باز خانه سالمندان
که رو به از صبح توپبازی
تا بایبای تیلهها و گلسرهای رنگی - حسرت میکشند
چیزی نفهمیدهام؟
هنوز راهی از چشمهای خیسم
رو به خاکبازی در باغ و
پلههای شکسته روز دبستان
میرود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالیام میبخشید
میشکند
- حالا در این بیکجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف میزنی؟
تمام چشمهای شهریشده نگاهت میکنند
- کسی نیست
با خودم حرف میزنم”
― من پسر تمام مادران زمینم
با تو هستم
ای رانده حتی از آینه
ای خسته حتی از خودت
کجای اینهمه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی؟
کجای اینهمه نشستن
جایی برای ماندن دیدی؟
سر به راه
رو به نمیدانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود میبری؟
چرا عکسهای چندسالگی را به ماه نشان میدهی؟
خلوت کوچهها را چرا به باد میدهی؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد میدود
حرفی برای تو دارد
سطری
نشانیِ راهی
- خیالت من از اینهمه فریب
که در کتابخانههای دنیا به حرف میآیند
و در روزنامههای تا غروب میمیرند
چیزی نفهمیدهام؟
خیالت من از پنجرههای باز خانه سالمندان
که رو به از صبح توپبازی
تا بایبای تیلهها و گلسرهای رنگی - حسرت میکشند
چیزی نفهمیدهام؟
هنوز راهی از چشمهای خیسم
رو به خاکبازی در باغ و
پلههای شکسته روز دبستان
میرود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالیام میبخشید
میشکند
- حالا در این بیکجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف میزنی؟
تمام چشمهای شهریشده نگاهت میکنند
- کسی نیست
با خودم حرف میزنم”
― من پسر تمام مادران زمینم
“[...] به یاد آورد که خالهاش به او گفته بود هر وقت دلش بخواهد، میتواند برگردد. به همین خاطر، یک روز بعدازظهر، نانها را در روسری بزرگ و قرمزرنگش پیچید، کلاه کهنهاش را بر سر گذاشت و از پلهها پایین رفت. اما فقط توانست تا جلوی در برود؛ چون همان موقع با خانم رتنمایر روبهرو شد که از بیرون برمیگشت. چشمان تیزبین آن زن اخمو، که با تعجب به هایدی خیره شده بود، روی بسته قرمز ثابت ماند.
- معنی این کار چیست؟ چرا اینطوری لباس پوشیدهای؟ مگر من نگفته بودم حق نداری تنهایی در خیابان بگردی یا اصلا بدون اجازه از خانه خارج شوی؟ اما حالا میبینم که دوباره قصد چنین کاری را داری و خودت را شبیه بچهگداها کردهای.
هایدی، که کمی ترسیده بود، گفت: «من نمیخواستم به گردش بروم. فقط میخواهم به خانه بروم تا پدربزرگ و گرانی را ببینم.»
خانم رتنمایر با وحشت دستهایش را بالا برد و گفت: «چی؟ میخواهی به خانهات بروی؟ به همین سادگی؟ آقای سسمان چه خواهد گفت؟ امیدوارم این موضوع هرگز به گوشش نرسد. مگر این خانه چه اشکالی دارد؟ مگر هیچوقت در جایی به این خوبی زندگی کرده بودی یا تختی به این نرمی و غذایی به این خوشمزگی نصیبت شده بود؟ جواب بده!»
هایدی گفت: «نه.»
- تو هر چه بخواهی اینجا داری. تو دختر قدرنشناسی هستی که نمیداند چه کاری به صلاحش است.
هایدی با شنیدن این حرف دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکهایش جاری شدند.
- من میخواهم به خانه بروم؛ چون تا وقتی که اینجا هستم، برفدونه گریه میکند و گرانی هم منتظر من میماند. اینجا من نمیتوانم خداحافظی خورشید با کوهها را ببینم و اگر روزی شاهین پرواز کند و به فرانکفورت بیاید، مطمئناً بلندتر از همیشه فریاد میزند؛ چون خیلی از مردم اینجا جرأت بالا رفتن از کوه و رسیدن به جاهای قشنگ را ندارند.
خانم رتنمایر فریاد زد: «خدا خودش رحم کند! بچه دیوانه شده.» [...]”
― Heidi
- معنی این کار چیست؟ چرا اینطوری لباس پوشیدهای؟ مگر من نگفته بودم حق نداری تنهایی در خیابان بگردی یا اصلا بدون اجازه از خانه خارج شوی؟ اما حالا میبینم که دوباره قصد چنین کاری را داری و خودت را شبیه بچهگداها کردهای.
هایدی، که کمی ترسیده بود، گفت: «من نمیخواستم به گردش بروم. فقط میخواهم به خانه بروم تا پدربزرگ و گرانی را ببینم.»
خانم رتنمایر با وحشت دستهایش را بالا برد و گفت: «چی؟ میخواهی به خانهات بروی؟ به همین سادگی؟ آقای سسمان چه خواهد گفت؟ امیدوارم این موضوع هرگز به گوشش نرسد. مگر این خانه چه اشکالی دارد؟ مگر هیچوقت در جایی به این خوبی زندگی کرده بودی یا تختی به این نرمی و غذایی به این خوشمزگی نصیبت شده بود؟ جواب بده!»
هایدی گفت: «نه.»
- تو هر چه بخواهی اینجا داری. تو دختر قدرنشناسی هستی که نمیداند چه کاری به صلاحش است.
هایدی با شنیدن این حرف دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکهایش جاری شدند.
- من میخواهم به خانه بروم؛ چون تا وقتی که اینجا هستم، برفدونه گریه میکند و گرانی هم منتظر من میماند. اینجا من نمیتوانم خداحافظی خورشید با کوهها را ببینم و اگر روزی شاهین پرواز کند و به فرانکفورت بیاید، مطمئناً بلندتر از همیشه فریاد میزند؛ چون خیلی از مردم اینجا جرأت بالا رفتن از کوه و رسیدن به جاهای قشنگ را ندارند.
خانم رتنمایر فریاد زد: «خدا خودش رحم کند! بچه دیوانه شده.» [...]”
― Heidi
“توی کافه به وقت خوردن چای
با دو حبّه غم تو را خوردن
شهر تهران بزرگتر شده است
آه! مازندران کوچک من
فکر در غربت از تو را مردن
حمل تابوت تا اداره پست
خزرت آب خضر هم بشود
ترسِ مرگ مرا نخواهد شست
با همین موی فرفری در باد
با جنونم که گاویات کرده ست
هرچه را شعر بر سرت آورد
با من آن چشم آبیات کرده ست
مثل فریاد، زیر آب شدم
مثل تبعید ماه در برهوت
غم البرز تو مرا انداخت
از صعود شریعتی به هبوط
مثل نوزاد از رحم بکنی
سر پستانکی خرت بکنند
مثل یک مرد زندگی بُکنی
دستِ آخر لچک سرت بکنند
پا به پای شب تو گریه کند
اتوبان شهید بابایی
هشتصد اسم توی گوشی توست
تا بفهمی چهقدر تنهایی
مست بودم سکندری خوردم
کوچه پسکوچههای تهران را
هرچه در خانه بود دزدیدند
حفظ کردم تمام قرآن را
دوستانم به حرف معتادند
با سکوت انتقام میگیرم
بس که در خانه خودخوری کردم
ذرهذره جذام میگیرم
نقشهات را شبیه یک کاغذ
میسپارم به آتش نمرود
موطنم را که دوستش دارم
مثل سیگار دود کردم، دود
پیک اول به افتخار خودم
پیک دوم برای دردی که...
پیک سوم به هرچه کردم تف
پیک چارم به یاد مردی که...
پیک پنجم به افتخار تجن
پیک شیشم به یاد بابلسر
پیک هفتم به دوستان بدم
پیک هشتم به قبر بیمادر
خوردم و روی شهر قی کردم
غمِ در غربت از خودم مردن
دردهایم بزرگتر شدهاند
آه! مازندران کوچک من”
―
با دو حبّه غم تو را خوردن
شهر تهران بزرگتر شده است
آه! مازندران کوچک من
فکر در غربت از تو را مردن
حمل تابوت تا اداره پست
خزرت آب خضر هم بشود
ترسِ مرگ مرا نخواهد شست
با همین موی فرفری در باد
با جنونم که گاویات کرده ست
هرچه را شعر بر سرت آورد
با من آن چشم آبیات کرده ست
مثل فریاد، زیر آب شدم
مثل تبعید ماه در برهوت
غم البرز تو مرا انداخت
از صعود شریعتی به هبوط
مثل نوزاد از رحم بکنی
سر پستانکی خرت بکنند
مثل یک مرد زندگی بُکنی
دستِ آخر لچک سرت بکنند
پا به پای شب تو گریه کند
اتوبان شهید بابایی
هشتصد اسم توی گوشی توست
تا بفهمی چهقدر تنهایی
مست بودم سکندری خوردم
کوچه پسکوچههای تهران را
هرچه در خانه بود دزدیدند
حفظ کردم تمام قرآن را
دوستانم به حرف معتادند
با سکوت انتقام میگیرم
بس که در خانه خودخوری کردم
ذرهذره جذام میگیرم
نقشهات را شبیه یک کاغذ
میسپارم به آتش نمرود
موطنم را که دوستش دارم
مثل سیگار دود کردم، دود
پیک اول به افتخار خودم
پیک دوم برای دردی که...
پیک سوم به هرچه کردم تف
پیک چارم به یاد مردی که...
پیک پنجم به افتخار تجن
پیک شیشم به یاد بابلسر
پیک هفتم به دوستان بدم
پیک هشتم به قبر بیمادر
خوردم و روی شهر قی کردم
غمِ در غربت از خودم مردن
دردهایم بزرگتر شدهاند
آه! مازندران کوچک من”
―
All Quotes
|
My Quotes
|
Add A Quote
Browse By Tag
- Love Quotes 102k
- Life Quotes 80.5k
- Inspirational Quotes 77k
- Humor Quotes 44.5k
- Philosophy Quotes 31.5k
- Inspirational Quotes Quotes 29k
- God Quotes 27k
- Wisdom Quotes 25k
- Truth Quotes 25k
- Romance Quotes 24.5k
- Poetry Quotes 23.5k
- Life Lessons Quotes 23k
- Quotes Quotes 21k
- Death Quotes 20.5k
- Happiness Quotes 19k
- Hope Quotes 19k
- Faith Quotes 18.5k
- Inspiration Quotes 18k
- Spirituality Quotes 16k
- Motivational Quotes 16k
- Relationships Quotes 16k
- Religion Quotes 15.5k
- Life Quotes Quotes 15.5k
- Writing Quotes 15k
- Love Quotes Quotes 15k
- Success Quotes 14k
- Motivation Quotes 14k
- Time Quotes 13k
- Science Quotes 12k
- Motivational Quotes Quotes 12k
