داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
ایزابل
date
newest »
newest »
و به راحتی در زدم . چند بار پشت سر هم . لحظه ای بعد ایزابل در را گشود . دیگر ایزابل آن فرشته داستان های اساطیری نبود . آن معشوق دلربای عاشق افکن نبود . ایزابل یک زن بود ، مثل تمام زن های دهکده . مثل تمام زن های دنیا . نه فرشته نه فاحشه . نه بد ، نه خوب . یک آدم خیلی عادی . اصلا ندیدم و دیگرمهم نبود که ببینم موهایش چه ریختی است ، حرکاتش چگونه است ، چه پوشیده و چطور با من سخن خواهد گفت . من دیگر عاشقش نبودم ، در برابر او درمانده نبودم ، خود را به سان کشتی به گل نشسته ای دیدم که با یک حرکت به جا ، خود را رها کرده و به سفری در دوردست ترین جای های اقیانوس می رود ، می توانستم خودم را با سینه ای ستبر برای زیباترین شاهدخت های دنیا ابراز کنم . من ، منی ارزشمند شده بودم...چرتش را پاره کرده بودم . با تعجب پرسید :
- آدام تویی ! سرظهر چت شده ؟ کاری داری ؟
- نه ایزابل فقط یک لیوان آب سرد میخوام
با علامت سوالی که روی صورت خواب آلودش نقش بسته بود به خانه رفت و دقیقه ای بعد با پارچ آب و لیوانی به دست برگشت . درست جلوی من ایستاد و لیوان را پرکرد و داد . بدون معطلی خوردم، لیوان را پس دادم و گفتم :
- متشکرم ایزابل ببخشید که سر ظهر بیدارت کردم
ایزابل که منتظر حرف یا عکس العمل دیگری از من بود پرسید :
- فقط یک لیوان آب میخواستی ؟
- بله
- خب چرا نرفتی خونه خودتون ، منو بیدار کردی سر ظهر ؟
با چهره ای مطمئن و لبخندی بر لب در حالی که با دستم به سر کوچه اشاره می کردم گفتم :
- میخواستم این گابریل بداند که تو هم می توانی به مردم آب بدهی ، همین.
و در حالی که ایزابل همچنان به سوال اولی فکر می کرد راه خانه را در پیش گرفتم.
از مجموعه داستان های کوتاه من
علی سلیمانی سپهر
سلام. خیلی ممنون از اینکه به اشتراک گذاشتید. نظرگاه شما اول شخص است اما در دو جای این داستان به ذهن ایزابل پرداخته اید. توصیفات یک جاهایی خوب بود اما خیلی زیاد بود. آزاردهنده می شد گاهی و تبدیل به پرگویی. فضا و مکان داستان خوب در نیامده. مضمون ها را مثل سخنران به خواننده گفته اید و نمایشی در کار نیست. طرح اما خوب بود. دیالوگ آخر راوی توی ذهنم تا مدت ها خواهد ماند. موفق باشید.
حرفای منو آقای مهدی گفتنالان اینجا انقد متروکه شده که توی تصورم میاد وسط یه مخروبه نشستیم سه نفری دور آتیش و شما داری داستانتو میخونی و من دارم تو دلم میگم نه خرابش نکن اینقد توضیح نمیخواد
آتیش داره جلز ولز میکنه و شما داری ادامه میدی
به ته داستان که میرسی من میزنم تو پیشونیم و میگم اینه!
ولی فضاسازیت مزخرفه
من اصن نفهمیدم خاله و مامانو چرا وسط کشیدی نفهمیدم چرا سرباز بود قهرمان نفهمیدم این وسط دریا چیکار می کرد نفهمیدم چرا قهرمان در میزنه؟! خونه فاحشه ها توی ذهن من در بازی داره تا رفت و آمد راحت باشه!
نفهمیدم چرا یه فاحشه باید در قلعه دنبال عشق باشه؟!
نفهمیدم علت عشق آتشین قهرمان به فاحشه چیه؟!
نفهمیدم چرا بعضی عبارات توی گیومه اومده
فک کنم نظرم خیلی بد بود
شما و مهدی دور این آتیش نشستید گوش میدید و لابد میگید: اینم دوباره یه نفس غر زد!



همیشه وصف کردنش با کلمات برایم سخت بوده است . نمی توانستم باغ زیبایی اش را در جعبه کوچک واژه ها جا دهم . زیبایی وحشی ای که فکر پریشان مرا دنبال خود می کشید و عاقبت بر لبه ی شمشیری که یک طرفش عشق و طرف دیگرش ترس بود رها می کرد . هربار همین اتفاق می افتاد .
آه ! هرچه بادا باد ، فکر کردن به او برایم خوشایندتر بود . هرچند می دانستم لحظه ای بعد هرّی دلم خواهد ریخت . چشمانش را تجسم کردم ،گویی سلاحش بودند ، نگاه جدّی و محکمش همه را رام می کرد بی هیچ غمزه ای . گاهی قدرت میخ کوب کننده نگاهش با عصبانیت کلامی که داشت یکی می شدند تا پنبه زیاده خواهی های یک مرد غریبه را آتش زده و دود هوا کند ، و چه خوشبخت بودم من که توانستم خنده اش را ببینم ، هرچند او در واقع اصلا نخندید ولی چهره اش در خفا لبخندی داشت که فقط من می توانستم آن را درک کنم . در آن لحظه چشمان زاغی درشت و زیبایش با خنده ای عمارت روح و احساس مرا فرو ریخت . زانوانم لرزید ، ته دلم خالی شد و چیزی نمانده بود فرش زمین شوم .
یعنی بار دیگر می توانستم شیرینی پرتپش آن لحظه دیدار را مزه مزه کنم . در خیالم تصویر ذهنی ام را عقب تر بردم و سعی کردم تمام صورتش را ببینم . موهای درهم پیچیده مواج قهوه ای رنگش، زیباترین قهوه ای دنیا . اغلب موهایش را بر شانه هایش رها می کرد و چند تار مویی که بر پیشانی اش در باد می رقصیدند تا حال من دیوانه را خراب تر کنند . می خواستم تمام اندامش را تصور کنم . راه رفتن خرامانش که انگار راه نمی رود که می رقصد ، بی اراده ، این در ذاتش بود ، جزئی از زیبایی اش . ولی نمی شد . انگار برخی تصویرها در ذهن کمرنگ تر حک می شوند . هرچه بیشتر تمرکز می کنی مات تر می شوند و بالاخره کاملا محو می شوند .
سعی کردم از فکرش دور شوم ، مشغول واکس زدن پوتین هایم بودم . 4 روز دیگر از مرخصی ام مانده بود و این واکس زدن بی موقع تنها فرصت خوب برای خلوت کردن و دور ماندن از نگاه های ذره بینانه مادر و خاله ام بود که زیر درخت حیاط نشسته بودند و به همه چیز گیر می دادند . بین صحبت هایشان کلمه ایزابل را شنیدم . گوشهایم را تیز کردم . خاله می گفت :
- موقع آمدن به اینجا ایزابل می خواست کمک کند و یکی از کیسه های سبزی را برایم بیاورد . وقتی اسمم را صدا زد انگار برق به من وصل کردن . محلش نگذاشتم جلوتر آمد و اصرار کرد اخم کردم و به راهم ادامه دادم . چشم همه مردها دنبالش بود معلوم نیست موقع حرف زدنش با من چه فکری کردن. زنکه پتیاره ! یا مریم مقدس این چه شیطانی است ...
مادرم با صدای مطمئن گفت:
- هر جایی باید یکی از اینها باشه تا مردای وفادار امتحانشون رو پس بدن .
خاله گفت : - خوش به حال خودت خواهر که نه شوهرداری و نه این دردسرها
مادر در حالی که لبخندش مبدل به دردی پنهان در صورتش می شد زیر لب زمزمه کرد : - ناشکری نکن ...
با شنیدن این حرف ها بیشتر در فکر ایزابل رفتم ذهنم افسار برید و دیوانه وار خیالات به هم می بافت . دشت بیکران زیبایی های ایزابل همیشه برای برّه گرسنه فکر من جایی برای چریدن داشت .
تقریبا همه می دانستند که ایزابل چه کاره است . خاله با اطمینان می گفت :
« بیشتر مردهای دهکده تن شون به تن ایزابل خورده »
لحظه ای از واکس زدن دست برداشتم ، به صدای آرامی که مدتی بود در ذهنم نجوا می کرد و من توجهی به او نمی کردم دقیق تر شدم : « تا کی می خواهم به تخیل بافتن ادامه دهم تا کی باید این احساس قوی و جوشیده از قلبم را در پشت سایه ترس پنهان کنم . باید حرفم و عشقم را به ایزابل بفهمانم . مهم نیست که دیگران چه می گویند اینکه او فاحشه است به خودش مربوط است و اینکه من می خواهمش به من مربوط است .» این استدلال بی پایه و اساس در مغزم محکم تر از منطق ارسطویی بود و هیچ وقت تردیدی در آن نداشتم.
با در نظر داشتن وقت محدودی که از مرخصی ام مانده بود و حسرت به دست آوردن چنین فرصتی، دل به دریا زدم و مثل برق لباس پوشیدم. از در پشتی از خانه بیرون زدم . خودم را به کوچه ای که خانه ایزابل در انتهای آن بود رساندم . پشت دیوار خانه ایزابل ساحل ماسه ای بود و 50 متر جلوتر دریا . ظهر گرم تابستان هیچ آدم عاقلی بیرون قدم نمی زد مگر مجنونی چون من . از کوچه رد شدم و به ساحل رسیدم . اطراف را نگاه کردم ، پرنده پر نمی زد . نسیم ملایمی می وزید و درخت کوچک خانه ایزابل را تکان می داد . گویی می خواست با تکان هایش ایزابل 40 ساله را از خواب نمیروزی بیدار کند و به او بفهماند که پسری جوان با عشقی به وسعت همین دریا در چند متری اوست . عشقی که وصال به آن چون گوهری است بر فراز صخره مرتفعی از جنس یخ . و این سرباز سرتراشیده ، با پای برهنه و دست خالی آمده تا از آن صخره صعب العبور صعود کند. لحظه ای اندیشیدم چه فاصله دوری است بین وصال رویایی من با ایزابل و آن وصالی که مردان دهکده گاهگاهی خود را به او می رسانند ، شکوفه های عطر انگیز زیبایی های ایزابل را بی اعتنا کناری می زنند ، خود را به ساقه تُرد انسانی اش می رسانند و دقایقی بعد ، اندام شکننده اش را زیر پاشنه های زمخت شان لگدکوب کرده و بیرون می روند. من حرف دیگری با ایزابل دارم ، عشقی دیگر ، شاید هیچگاه هیچ مردی حرفی از این دست در گوشش نجوا نکرده باشد ... آیا مرا خواهد فهمید؟
نزدیک تر رفتم خودم را به سایه دیوار خانه اش رساندم . چند قدم آن طرف تر ، داخل کوچه ، در حیاط رنگ پریده خانه ایزابل بود ، دری که صدای تق تق دستگیره آن سالها پیام شهوت مردهای هرزه را به گوش ایزابل رسانده بود ، او خود را این گونه یافته بود « اگر عشقی هست ، شهوتی هم هست و برای نوشیدن جرعه ای از آب خنک جنگل عشق باید دروازه قلعه نجابتم را برای گرازهای وحشی باز کنم.» و من دریافته بودم که می توانم در مخفی دیگری را در قلعه نشانش دهم . در قلب و احساس.
کافی بود خودم را به آنجا برسانم ، در بزنم و لحظه ای بعد صورت عاشق کش ایزابل در برابرم ظاهر شود. قلبم به تپش افتاده بود و ضربانش تندتر و محکم تر می شد . احساس می کردم تمام وجودم در حال لرزیدن است . قدم های لرزانم را به طرف در که فقط چند متر با من فاصله داشت برداشتم . به درستی یا اشتباه حس کردم تمام بدنم عرق کرده و خیس شده ام . ابر سیاه اضطراب رعدوبرقی هولناک در وجودم برپا کرده بود تا صدای مهرانگیز قلبم را نشنوم ، ولی راهی را که شروع کرده بودم باید به پایان می رساندم . جلوتر رفتم دستم را به دستگیره در رساندم . هنوز مردّد بودم . ضربات پی در پی قلبم همچون گرزی بود که بر طبل نازک سینه ام فرود می آمد . گویی هر ضربه اش تلاشی بود برای منصرف کردن من ، برای قانع کردن من بر ترسو بودنم ، بر پذیرفتن شکست ...
بلاخره مجاب شدم ضعیف تر از آنم که بر هیولای تنومند ترس غلبه کنم و با فکر این که حتی اگر در بزنم ، ایزابل ظاهر شود و مرا در این حالت با صورت عرق کرده و زبان بند آمده ببیند منظره مضحکی پیش خواهد آمد که درد ناشی از پشیمانی قوز بالای قوز خواهد شد ، دستگیره را رها کردم و راه برگشت را در پیش گرفتم .
قلبم آرام تر شد و سردی عرق را روی پیشانی ام حس کردم . با دستانی آویزان و روحی سرزنشگر تا سرکوچه آمدم .در حالی که تپش های قلبم کم تر می شدند ، سرزنش ها و سرکوفت های غرور در حال شکل گیری بود. می دانستم که به این زودی ها از دست شان خلاص نخواهم شد . نیش غرور نافذتر از ترس رویارویی بود و این را قبلا هم تجربه کرده بودم .
گابریل به عادت همیشگی چند ساعت زودتر از مردم داشت به کلیسا می رفت تا خود را برای مراسم دعا و خوانده موعظه ها آماده کند . گابریل به ذاته اخمو بود و این صفت به شغلش هم خوب می آمد ، کشیشی متعصب و دیکتاتور . با ریش و سبیل سفید و نسبتا بلند که مرزشان با موهایش مشخص نبود . نیمی از لاله گوش هایش زیر موهایش پنهان شده بود تا ترکیب این قیافه با آن کلاه مسخره مشکی اش ابهت کاتولیکی گابریل را نزد مردم ترسو بیشتر کند. به همه کار داشت ، به نشست و برخاست ، لباس پوشیدن ، داد وستد و مرگ و زندگی همه آدم های دهکده . گویی از همه طلبکار بود ، همه از او حساب می بردند و به نوعی ترس هم داشتند .
یاد گرفته بودم باید در جواب مواخذه های گابریل پاسخی دین دارانه و به صلاح دهم . چند متر مانده به من ، متوجه حضورم در آن کوچه شد .با دیدن من علامت سوال را می شد در صورتش دید و کمی عصبانیت . قدم هایش را به طرف من برداشت . ابروهای پرپشت جوگندمی اش را به هم کشید . . فهمیدم باید توجیهی برای اینجا بودنم در این ظهر گرم تابستان ، سر کوچه فاحشه دهکده داشته باشم .با دیدن چهره خشن و مصمم اش آرامش کوتاه مدتم جایش را به ترس داد. اضطرابم هرلحظه با نزدیک تر شدن گابریل بیشتر می شد . دستپاچه گنجه به هم ریخته ذهنم را زیرو رو می کردم تا جوابی درست به او بدهم .
در میان هیاهوی افکارم سوالی مبهم در حال شکل گرفتن بود :
«چرا می ترسم ؟ این ترس با آن یکی که جلوی در خانه ایزابل بود چه نسبتی با هم دارند ؟ چرا اینگونه است ؟ من احساسم را نه می توانم به محرّک آن یعنی ایزابل بگویم و نه به مانع آن که گابریل است . این دو هر کدام هر لحظه ای که بخواهند مرا چون غباری بی اراده به سمت خود می کشند . و من سوار بر مرکب ترس جوانی ام را بین این دو چوب حراج زده ام» .
سوالم پررنگ تر شد و به ذهنم مجال اندیشیدن به جواب سوال احتمالی گابریل را نداد . «در من یک احساس قوی و پاک شکل گرفته که مردم آن را پلشت و زشت می دانند زیرا که در نگاه آنان کودک معصوم بلوغ من توانایی هضم این مشروب تند الکلی را ندارد. شاید حق با آنهاست . اگر این حس پاک است چرا چنین مقاومت هایی در من بر می انگیزد ، چرا دائم باید با دلهره هایم خود را در پس پرده تردید مخفی می کنم . آیا من موجودی شیطانی و پلیدم . از سویی دیگر مطئنم اگر الان گابریل را با پاسخی متقاعد کننده از سر وا کنم و به خانه برگردم ، دیو سرزنشگر غرورم روحم را تکه تکه خواهد خورد ، و تا ابد خود را نخواهم بخشید و سنگینی این شکست هم فشار مضاعف دیگری بر ذهنم خواهد بود . عمیقا درک کردم که در تمام سال هایی که دست چپ و راستم را شناخته ام ، دهان کودک احساسم را بسته ام و به جای آن دهان گشاد تقلید و توجیه را باز کرده ام . من تا به حال من نبوده ام و اکنون لحظه ایست که می توانم نشان دهم برای وجودم ، احساسم ، و منحصربه فرد بودنم ارزش قایلم . من عاشق زیبایی زنی شده ام که گرچه سنش دو برابر من است و گرچه همه او را فاحشه می خوانند ، ولی در چشم من زیباترین زن دنیاست . من به شیرینی این سیب می اندیشم نه به کرمی که احتمالا درون آن لانه گزیده . ذائقه من این سیب را شیرین می شناسد و همین کافی است . من طومار بلند احساسم را به مُهر عُرف آلوده نمی کنم...»
- آدام ! سر ظهر اینجا چه کار می کنی ؟
گابریل بود با آن صدای کلفت و طلبکارانه اش .
اکنون لحظه نشان دادن همه وجودم بود . همه آنچه در کسری از ثانیه در جای جای ذهنم ایجاد شد ، قوت گرفت و سپاهی از دلایل و احساسات اصیل را با فرماندهی روحم تدارک دید . گابریل را فرمانده دهشتناک لشکری دیدم که سربازنش غول های بدترکیب بازدارندگی ها ، تحقیر کردن ها ، سانسورها و نتوانستن هایی بود که زندگی دلنشین مردم را به مردابی سرد و تاریک بدل کرده بودند و من شمشیرزنی شجاع که می خواهد یک تنه شمشیر را در دل این لشکر فرو برد .
به چشمهایش خیره شدم ، سینه ام را ستبر کردم و با صدایی مطمئن گفتم :
- به دیدن ایزابل می روم .
گابریل جا خورد . گوش هایش عادت به شنیدن این گونه جوابی را نداشتند . چشمهایش گرد شد . نگاهش را که دیگر برایم ترسناک نبود خیره تر و عمیق تر کرد . گابریل به سان گاونر وحشی بود که بخار از دو سوراخ دماغش بیرون می زد و در حالی که سم اش را به زمین می کشد مترصد زدن ضربه ای هولناک بر پیکره برّه ای جسور بود . لحظه ای در سکوت گذشت و ما چشم در چشم هم بودیم . انگار مسابقه طناب کشی بود که یک سر طناب به چشمان گابریل و سردیگر به چشم های من بسته شده بود . هر کس نگاهش را از دیگری می گرفت قطعا بازنده بود . گابریل همچنان که محکم و قرص سوال اولش را پرسیده بود ، ادامه داد
- که چه کار کنی ؟ ...
گفتم :
- این چیزی است بین من و ایزابل که تو نه درکش می کنی و نه لازم است بدانی .
با گفتن این جمله برای اولین بار خودم را در کنار ایزابل دیدم و جمعیتی از باورهای سیاه که در برابرمان صف کشیده اند . خودم را سبک احساس کردم . انگار کوهی را از شانه هایم برداشته بودند . حس کردم می توانم پرواز کنم .
بی آنکه منتظر عکس العملی از طرف گابریل باشم به سمت انتهای کوچه و خانه ایزابل روانه شدم . پشت سرم را نگاه نکردم ولی می دانستم که گابریل همانجا خشکش زده بود و آجرهای عمارت باشکوه تمامیت خواهی اش در حال فرو ریختن بود . دستگیره در را بلند کردم