Dandelion - قاصدک discussion
عاشقانه دیگران
>
دستم به خورشيد نمي رسد_شل سيلور استاين
date
newest »
newest »
عاقبت فكري به حال زار خواهم كرد.بعدیک جهان را از خودم بیزار خواهم کرد.بعد..........
روبه روی آینه تردید را تف میکنم...........
لحظه های اهلی ام را هار خواهم کرد. بعد......
گوشه ای در دفتر شعر پریشان حالی ام.............
خاطرات مرده را تکرار خواهم کرد. بعد........................
می نشینم تا جهنم سهم چشمانم شود.....
آتش دیوانه را دیدار خواهم کرد. بعد........
در جواب طعنه های مرد و نامردان شهر..........
من سرم را آجر دیوار خواهم کرد. بعد........................
مطمئنا انتقام از ابرها خواهم گرفت.................................
آسمان را بر زمین آوار خواهم کرد. بعد......................................
سیب را از دست حوای دلم خواهم کشید.............
سر فدای وعده های مار خواهم کرد. بعد.......
پیش قاضی می برندم تا که سوگندم دهند...........
من گناه کرده را اقرار خواهم کرد. بعد...........................
حکم خواهند داد من مومن نمای کافرم........
من به ایمان خودم اصرار خواهم کرد. بعد..............
هر کجایی خواستند آن روز تبعیدم کنند....................
من گناه خویش را تکرار خواهم کرد. بعد.
....!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.
هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.
دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم.
انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.
براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نه، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني، كاري از من بر نمي آيد.
مي گويي آغوشت باز است،
اما خدا مي داند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند.
راهي را كه من نيافتم، او يبابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.
كاش كسي را بيابي، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند.
انديشه هايت را كه همواره در تغيير است به سمتي هدايت كند
و روح تو را كه همواره در پرواز است آزاد سازد.
اما من نمي توانم...نمي توانم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.
نمي توانم زمين هاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.
نمي توانم بار ديگر درباره ي آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون چنان نيست حرف بزنم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جواني ات.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن،
هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد، بگو زماني با من بود،
اما هيچ گاه دستش به ابرها و به خورشيد نرسيد.
نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.