“
روح روز تابستانی و
نفسِ گل سرخی،
تابستان اما سپری شده است و
موسم گل به آخر رسیده است
کجا رفتهاند؟
که میداند، که میداند.
خون قلب منی و
جان آرامشی.
قلب من امّا سرد است و
جانم به سیاهی در نشسته است.
کجایی تو ای یار؟
که میداند، که میداند.
امید سالیان منی و
آفتاب برفهای زمستانم.
سالها اما
زیر آسمانی ابر اندود به پایان رسیده است.
کجا یکدیگر را باز خواهیم یافت؟
که میداند، که میداند
”
― Lyrics of Lowly Life
روح روز تابستانی و
نفسِ گل سرخی،
تابستان اما سپری شده است و
موسم گل به آخر رسیده است
کجا رفتهاند؟
که میداند، که میداند.
خون قلب منی و
جان آرامشی.
قلب من امّا سرد است و
جانم به سیاهی در نشسته است.
کجایی تو ای یار؟
که میداند، که میداند.
امید سالیان منی و
آفتاب برفهای زمستانم.
سالها اما
زیر آسمانی ابر اندود به پایان رسیده است.
کجا یکدیگر را باز خواهیم یافت؟
که میداند، که میداند
”
― Lyrics of Lowly Life
“There is only one happiness in life, to love and be loved.
(Il n'y a qu'un bonheur dans la vie, c'est d'aimer et d'être aimé.)”
―
(Il n'y a qu'un bonheur dans la vie, c'est d'aimer et d'être aimé.)”
―
“The opposite of love is not hate, it's indifference. The opposite of art is not ugliness, it's indifference. The opposite of faith is not heresy, it's indifference. And the opposite of life is not death, it's indifference.”
―
―
“Be who you are and say what you feel, because those who mind don't matter, and those who matter don't mind.”
―
―
“قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...”
―
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...”
―
Zohre’s 2025 Year in Books
Take a look at Zohre’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
Polls voted on by Zohre
Lists liked by Zohre























