Mahboobeh

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Mahboobeh.


Loading...
“چتر ها در شرشر دلگیر باران می رود بالا


فکر من آرام از طول خیابان می رود بالا



من تماشا می کنم غمگین و با حسرت خیابان را


یک نفر در جان من مست و غزل خوان می رود بالا



گشته ام میدان به میدان شهر را هر گوشه دردی هست


ارتفاع دردها از پیچ شمیران می رود بالا



خواجه در رویای خود از پای بست خانه می گوید


ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می رود بالا



درد من هر چند درد خانه و پوشاک ارزان نیست


با بهای سکه در بازار تهران می رود بالا



گاه شب ها بعد کار سخت و ارزان خواب می بینم


پول خان با چکمه اش از دوش دهقان می رود بالا



جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ، وقتی


شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا



فکر من آرام از طول خیابان می رود پایین


یک نفر در جان من اما غزل خوان می رود بالا”
حسین جنتی

Sohrab Sepehri
“چرا گرفته دلت
مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق”
سهراب سپهری / Sohrab Sepehri, مسافر - هشت کتاب

حسین پناهی
“می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است!

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند !”
حسین پناهی

فاضل نظری
“گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست”
فاضل نظری

Sohrab Sepehri
“دنگ...، دنگ ...
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.

پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ... ”
سهراب سپهری / Sohrab Sepehri

year in books
Mohadese p
278 books | 13 friends

Tahereh
216 books | 6 friends

Fatemeh
37 books | 3 friends



Favorite Genres



Polls voted on by Mahboobeh

Lists liked by Mahboobeh