Ali ali

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Ali.

http://www.aliblog.com

Loading...
Jalal Al-e Ahmad
“part12)
و مادرم پرسيد: - شما خودتون چند تا بچه دارين؟

زنيكه سرش را انداخت زير و گفت: - اختيار دارين من درس ميخونم.

- جه درسي؟

- درس قابلگي.

سرش را تكان داد و خنديد. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

- پس ننه چرا معطلي؟ پاشو بچهكت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چايي بيارم.

و بلند شد رفت بيرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بيخودي ورقش مي‌زدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روي كرسي باز كرد و زنيكه دو سه جاي شكم بچه را دست ماليد كه مثل شكم ماهي‌هاي بابام سفيد بود و هنوز حرفي نزده بود كه فرياد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا مي‌كرد. دفترچه را روي طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمي‌گشت. گفتم:

- شما كه اومده بودين چايي ببرين واسه مهمون!

- غلط زيادي نكن،‌ ذليل شده!”
جلال آل احمد

Jalal Al-e Ahmad
“ماها تو این زندکی تنگمون هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کولِ هم زمین میخوریم . و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه . غافل از اینکه این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه”
جلال آل احمد \ jalal ale ahmad, سه تار

عرفان نظرآهاری
“به شانه ام زدي

كه تنهايي ام را تكانده باشي


به چه دل خوش كرده اي ؟

تكاندن برف

از شانه هاي آدم برفي ؟

عرفان نظرآهاری

Jalal Al-e Ahmad
“جشن فرخنده

part1)

ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو مي‌گرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:

- بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ي منو بيار.

عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان مي‌افتاد شروع مي‌كرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهي‌ها در رفتند و پدرم گفت:

- كره خر! يواش‌تر.

و دويدم به طرف پلكان بام. ماهي‌ها را خيلي دوست داشت. ماهي‌هاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه مي‌گرفت اصلا ماهي‌ها از جاشان هم تكان نمي‌خوردند. اما نمي‌دانم چرا تا من مي‌رفتم طرف حوض در مي‌رفتند. سرشانرا مي‌كردند پايين و دمهاشان را به سرعت مي‌جنباندند و مي‌رفتند ته حوض. اين بود كه از ماهي‌ها لجم مي‌گرفت. توي پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روي پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزي مي‌آمد كه نگو. و همسايه‌مان داشت كفترهايش را دان مي‌داد. حوله را از روي بند برداشتم و ايستادم به تماشاي كفترها. اينها ديگر ترسي از من نداشتند. سلامي به همسايه‌مان كردم كه تازگي دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توي خانه زندگي مي‌كرد. يكي از كفترها دور قوزك پاهايش هم پرداشت. چرخي و يك ميزان. و آنقدر قشنگ راه مي‌رفت و بقو بقو مي‌كرد كه نگو. گفتم:

- اصغر آقا دور پاي اين كفتره چرا اينجوريه؟

جلال آل احمد

5085 داستان كوتاه — 3326 members — last activity Aug 13, 2025 09:15AM
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دلمشغولي هاي بي انتها ...more
21368 Dandelion - قاصدک — 363 members — last activity Aug 11, 2025 04:23AM
جغرافیای ِ کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من
year in books
افسانه ...
214 books | 71 friends

Bita
128 books | 378 friends

Malih
344 books | 124 friends

Mahsa
340 books | 644 friends

Mina
68 books | 128 friends

Azar
13 books | 27 friends

Maryam
102 books | 20 friends

(setare...
160 books | 367 friends

More friends…


Polls voted on by Ali

Lists liked by Ali