“وقتی در صحنه ی حق وباطل نیستی
هر کجا خواهی باش ، چه به نماز ایستاده باشی
چه به شراب ،هر دو یکی است...”
―
هر کجا خواهی باش ، چه به نماز ایستاده باشی
چه به شراب ،هر دو یکی است...”
―
“اگر در این دنیایی که هیچ عشوهای او را نمیفریبد، و هیچ جاذبهای او را نمیگیرد، و برای منِ پنهانیِ خود ندیمی و پاسخی نمییابد، آیا انسانیترین سرگرمیها، برای گذراندنِ حیاتِ بیمعنی و پوچ، این نیست که خود را به لذت بردن از خوب بودن، پاک ماندن، فداکار بودن، اندیشیدن، چیز نوشتن و از زیباییهای علم و فضیلت و هنر و عرفان و مردم دوستی و شرافت گفتن، عادت دهد و عمرِ بیهودهای را که چنین بیهودهتر میگذرد، حال که از رضایتِ روح محرومایم، از رضایتِ وجدان نیز محروم کنیم ؟ من تاکنون به چه چیزها میتوانستم زندگی را پُر کنم ؟ آنچه دارم مقدسترین و ارجمندترین فریبها نیست ؟ ( گفتگوهای تنهایی، ص1221 )
”
―
”
―
“
من به چشمِ خویش میبینم که تنها دلیلِ بودنام "عصیان" است. به گفتهٔ اقبال : هستم اگر میروم، گر نروم نیستم... ( علیجانی : بعد از چند تعبیر، جملهای به ذهناش میرسد و میگوید : ) قطع کردم که وحی است ( یعنی مطمئنام این جمله وحی است ) "ما پرندهٔ موهومی هستیم که در عدم پرواز میکنیم." پس ما چه هستیم ؟ هیچ، موهومی در عدم! یعنی معدوم، یعنی فقط پرواز کردن
”
―
من به چشمِ خویش میبینم که تنها دلیلِ بودنام "عصیان" است. به گفتهٔ اقبال : هستم اگر میروم، گر نروم نیستم... ( علیجانی : بعد از چند تعبیر، جملهای به ذهناش میرسد و میگوید : ) قطع کردم که وحی است ( یعنی مطمئنام این جمله وحی است ) "ما پرندهٔ موهومی هستیم که در عدم پرواز میکنیم." پس ما چه هستیم ؟ هیچ، موهومی در عدم! یعنی معدوم، یعنی فقط پرواز کردن
”
―
“
همیشه رمانتیسمِ من کار را خراب میکند. چه ضررها از دستِ این رمانتیسم کشیدهام... کِی خواهم توانست از این دنیای مه آلودِ افسانه و اساطیر به زمین باز آیم ؟... روحِ من در این جهانِ رئالیسم هیچ نمییافت که مرا نگاه دارد. چهرهٔ واقعیتها همه برایم زشت و پست و بیارج بود و سرم به بندِ هیچ کدام فرود نمیآمد. " آنچه بود" دلِ مرا قانع نمیکرد، ناچار به "آنچه باید باشد و نیست" گریختم... بیزاری از هر چه هست و جذبهٔ آنچه باید باشد و شایستهٔ بودن است، دنیای ایده آلیسمِ مطلقِ بلند و زیبا و متعالی که مَسکنِ من و اقامتگاهِ من و سرزمینِ راحتیِ من است، نه تنها در احساسِ من است، که در افکارِ من نیز رخنه کرده است. هر چه "نه این" است هر جا "نه اینجا "ست، سرزمینِ مقصودِ من و سرچشمهٔ مطلوبِ من است. آن "نمیدانم کجا "، آن "نمیدانم چی"، مرا همواره وسوسه میکرده است و همواره به خود مشغول داشته و " اینجا " و " اینها " را همه از یادِ من برده است
”
―
همیشه رمانتیسمِ من کار را خراب میکند. چه ضررها از دستِ این رمانتیسم کشیدهام... کِی خواهم توانست از این دنیای مه آلودِ افسانه و اساطیر به زمین باز آیم ؟... روحِ من در این جهانِ رئالیسم هیچ نمییافت که مرا نگاه دارد. چهرهٔ واقعیتها همه برایم زشت و پست و بیارج بود و سرم به بندِ هیچ کدام فرود نمیآمد. " آنچه بود" دلِ مرا قانع نمیکرد، ناچار به "آنچه باید باشد و نیست" گریختم... بیزاری از هر چه هست و جذبهٔ آنچه باید باشد و شایستهٔ بودن است، دنیای ایده آلیسمِ مطلقِ بلند و زیبا و متعالی که مَسکنِ من و اقامتگاهِ من و سرزمینِ راحتیِ من است، نه تنها در احساسِ من است، که در افکارِ من نیز رخنه کرده است. هر چه "نه این" است هر جا "نه اینجا "ست، سرزمینِ مقصودِ من و سرچشمهٔ مطلوبِ من است. آن "نمیدانم کجا "، آن "نمیدانم چی"، مرا همواره وسوسه میکرده است و همواره به خود مشغول داشته و " اینجا " و " اینها " را همه از یادِ من برده است
”
―
“دموکراسی می گوید:«رفیق، حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم!» مارکسیسم می گوید:«رفیق، نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم!» فاشیسم می گوید: :«رفیق، نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم و تو فقط برای من کف بزن!» اسلام حقیقی می گوید: : « نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی. » اسلام دروغین می گوید:« تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم، و حرف بزن، امّا آن حرفی را که ما می گوییم.» ”
―
―
Sahereh’s 2025 Year in Books
Take a look at Sahereh’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
Sahereh hasn't connected with their friends on Goodreads, yet.
Polls voted on by Sahereh
Lists liked by Sahereh

