Discover new books on Goodreads
Meet your next favorite book
“من یک معلم میمانم و تو یک زندانبان.
زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومتهی نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.
اتاق بازجوییمان همان اتاقی بود که رانندههای شرکت واحد و معلمها بازجویی شده بودند. میزِ بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم، همان تختی بود که "عمران" جوانِ بلوچ، قبل از اعدام رویش نوشته بود: «دلم برای کویر تنگ شده». چشمبندمان هم همان چشمبندی بود که اعضای کمپینِ یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند. پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد. اینها همه یک جورهایی آشنایند، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد.”
―
زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومتهی نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.
اتاق بازجوییمان همان اتاقی بود که رانندههای شرکت واحد و معلمها بازجویی شده بودند. میزِ بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم، همان تختی بود که "عمران" جوانِ بلوچ، قبل از اعدام رویش نوشته بود: «دلم برای کویر تنگ شده». چشمبندمان هم همان چشمبندی بود که اعضای کمپینِ یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند. پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد. اینها همه یک جورهایی آشنایند، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد.”
―
“دهانت را مي بويند...
مبادا كه گفته باشي "دوستت مي دارم"
دلت را مي بويند...
روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارند.
به انديشيدن خطر مكن...
روزگار غريبي ست، نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد...
آنك قصابانند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست، نازنين
ابليسِ پيروزمست
سورِ عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...”
―
مبادا كه گفته باشي "دوستت مي دارم"
دلت را مي بويند...
روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارند.
به انديشيدن خطر مكن...
روزگار غريبي ست، نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد...
آنك قصابانند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست، نازنين
ابليسِ پيروزمست
سورِ عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...”
―
“وقتی زمان تراکم اندوهی است
و لحظه لحظه گلویت را می فشارد
وقتی که چشمهایت در گودنای حفره رخسارت تاب می خورد.
آه
این آدمی چگونه جهان را به دوزخی تبدیل می کند
از یاد می برم تمام شعرهای عالم را
و از گلویم آوایی چون دود برمی آید.
با وسعت کویر نگاهم رها شده ست
و مثل ماسه تنت را می بینم
که آرام و ذره ذره می کاهد و به باد می رود.
از سایه ات که در نفس نور می جنبد
آوای استخوان هایت در چارسوی عالم می پیچد
و سرنوشت ات
از سرزمین خسته ات آن سوتر
بر نیمی از تمام زمین خانه می کند.
این سرنوشت کیست
وز سینه کدام جهنم وزیده است؟
از هر طرف که میروی
آشفته بازمی آیی
و خویشتن را در می یابی.
مائیم و این زمانه
و دیگر کجای عالم را باید شکافت؟
داننده ای نبود و گشاینده ای نبود
جز دست هایت از همه آفتاب
بر رازهای دایمی ات
تابنده ای نبود.
تاریک مانده است زمانت
و اندیشه ات به دایره بام و شام
درمانده است و راه به جایی نمی برد.”
― قصیدههای هاویه
و لحظه لحظه گلویت را می فشارد
وقتی که چشمهایت در گودنای حفره رخسارت تاب می خورد.
آه
این آدمی چگونه جهان را به دوزخی تبدیل می کند
از یاد می برم تمام شعرهای عالم را
و از گلویم آوایی چون دود برمی آید.
با وسعت کویر نگاهم رها شده ست
و مثل ماسه تنت را می بینم
که آرام و ذره ذره می کاهد و به باد می رود.
از سایه ات که در نفس نور می جنبد
آوای استخوان هایت در چارسوی عالم می پیچد
و سرنوشت ات
از سرزمین خسته ات آن سوتر
بر نیمی از تمام زمین خانه می کند.
این سرنوشت کیست
وز سینه کدام جهنم وزیده است؟
از هر طرف که میروی
آشفته بازمی آیی
و خویشتن را در می یابی.
مائیم و این زمانه
و دیگر کجای عالم را باید شکافت؟
داننده ای نبود و گشاینده ای نبود
جز دست هایت از همه آفتاب
بر رازهای دایمی ات
تابنده ای نبود.
تاریک مانده است زمانت
و اندیشه ات به دایره بام و شام
درمانده است و راه به جایی نمی برد.”
― قصیدههای هاویه
“گریه نکن خواهرم.در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی!”
― Suvashun
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی!”
― Suvashun
Hamid’s 2025 Year in Books
Take a look at Hamid’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by Hamid
Lists liked by Hamid










































