Discover new books on Goodreads
Meet your next favorite book

Hamid Ashouri

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Hamid.


Loading...
Farzad Kamangar
“من یک معلم می‌مانم و تو یک زندانبان.
زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته‌ی نافرمان را به بند کشند و این‌گونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.

اتاق بازجویی‌مان همان اتاقی بود که راننده‌های شرکت واحد و معلم‌ها بازجویی شده بودند. میزِ بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن می‌خوابیدم، همان تختی بود که "عمران" جوانِ بلوچ، قبل از اعدام رویش نوشته بود: «دلم برای کویر تنگ شده». چشم‌بندمان هم همان چشم‌بندی بود که اعضای کمپینِ یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند. پس نباید غریبگی کرد و نباید هم‌دیگر را فراموش کرد. این‌ها همه یک جورهایی آشنایند، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد.”
Farzad Kamangar

نادر ابراهیمی
“دو کوزه‌ی بی‌جان را هم اگر یک عمر کنار هم بگذاری، گاهی سرهایشان به هم می‌خورد و درد می‌گیرد. مهم این است که هیچ سری نشکند و لب‌پَر نشود”
Nader Ebrahimi, یک عاشقانه‌ی آرام

Simin Daneshvar
“گریه نکن خواهرم.در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی!”
سیمین دانشور, Suvashun

احمد شاملو
“‫پیش از آن که واپسین نفس را برآرم ‬
‫پیش از آن که پرده فرو افتد ‬
‫پیش از پژمردن آخرین گل ‬
‫برآنم که زندگی کنم ‬
‫برآنم که عشق بورزم‬
‫برآنم که باشم.‬
 
‫در این جهان ظلمانی ‬
‫در این روزگار سرشار از فجایع ‬
‫در این دنیای پر از کینه ‬
‫نزد کسانی که نیازمند منند ‬
‫کسانی که نیازمند ایشانم‬
‫کسانی که ستایش انگیزند،‬
‫تا دریابم ‬
‫شگفتی کنم ‬
‫بازشناسم ‬
‫که ام ‬
‫که می توانم باشم‬
‫که می خواهم باشم،‬
‫تا روزها بی ثمر نماند ‬
‫ساعت ها جان یابد‬
‫و لحظه ها گرانبار شود‬
 
‫هنگامی که می خندم ‬
‫هنگامی که می گریم ‬
‫هنگامی که لب فرو می بندم‬ 
 
‫در سفرم به سوی تو ‬
‫به سوی خود ‬
‫به سوی خدا ‬
‫که راهی ست ناشناخته ‬
‫پُر خار‬
‫ناهموار،‬
‫راهی که، باری‬
‫در آن گام می گذارم ‬
‫که در آن گام نهاده ام ‬
‫و سر ِ بازگشت ندارم‬
 
‫بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گل ها را ‬
‫بی آن که شنیده باشم خروش رودها را‬
‫بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.- ‬
‫اکنون مرگ می تواند‬
‫فراز آید‬
‫اکنون می توانم به راه افتم‬
‫اکنون می توانم بگویم .‬
‫که زنده گی کرده ام ...‬
 
 ‫مارگوت بیکل‬
‫ترجمه از شاملو‬
‫نميدونم چرا حس ميكنم اين شعر فقط با ترجمه و دكلمه خود شاملو عاليه ‬
‏‫
حتما دكلمه رو بگوشيد
خواستم لينك بزارم،منتهي نميشه :(.‬”
احمد شاملو

محمدرضا شفیعی کدکنی
“آخرین برگ سفرنامه باران این است،
که زمین چرکین است...”
محمدرضا شفیعی کدکنی

year in books
Seyed H...
873 books | 1,945 friends

بابک  عطار
203 books | 72 friends

Maryam
176 books | 135 friends

Neg&#x1...
15 books | 232 friends

Katy Zoghi
149 books | 46 friends

Hamid E...
396 books | 67 friends

Mahdiye...
41 books | 8 friends

Mitra.Daal
666 books | 146 friends

More friends…


Polls voted on by Hamid

Lists liked by Hamid