“ولی هیچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد، در من تأثیری نداشته است. اگر چه سابق بر این وقتی که سلامت بودم، چند بار اجباراً به مسجد رفته ام و سعی می کردم که قلب خودم را با سایر مردم جور و هم آهنگ بکنم، ولی چشمم روی کاشی های لعابی و نقش و نگار دیوار مسجد که مرا در خواب های گوارا می برد و بی اختیار با این وسیله راه گریزی برای خودم پیدا می کردم، خیره می شد. در موقع دعا کردن چشم های خودم را می بستم و کف دستم را جلو صورتم می گرفتم. درآن شبی که برای خودم ایجاد می کردم، مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار من کنند، من دعا می خواندم، ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیش تر خوشم می آمد با یک نفر دوست و آشنا حرف بزنم تا با خدا، یا قادر متعال! چون خدا از سرمن زیاد بود.
زمانی که در یک رخت خواب گرم و نم ناک خوابیده بودم همه ی این مسائل برایم به اندازه ی جوی، ارزش نداشت و در این موقع نمی خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا این که فقط مظهر فرمان روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده اند. تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند. فقط می خواستم بدانم که شب را به صبح می رسانم یا نه. حس می کردم که در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چه قدر سست و بچه گانه و تقریباً یک جور تفریح برای اشخاص تن درست و خوش بخت بود. در مقابل حقیقت وحشت ناک مرگ و حالات جان گذاری که طی می کردم، آن چه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من تلقین کرده بودند، یک فریب بی مزه شده بود و دعا هایی که به من یاد داده شده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.
نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی کرد. کسانی که درد نکشیده اند، این کلمات را نمی فهمند. به قدری حس زنده گی در من زیاد شده بود که کوچک ترین لحظه ی خوشی جبران ساعت های دراز خفقان و اضطراب را می کرد.
می دیدم که درد و رنج وجود دارد، ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود. من میان رجاله ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، به طوری که فراموش کرده بودند که سابق برین جزو دنیای آن ها بوده ام. چیزی که وحشت ناک بود، حس می کردم که نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده، فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطه یی با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.”
―
زمانی که در یک رخت خواب گرم و نم ناک خوابیده بودم همه ی این مسائل برایم به اندازه ی جوی، ارزش نداشت و در این موقع نمی خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا این که فقط مظهر فرمان روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده اند. تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند. فقط می خواستم بدانم که شب را به صبح می رسانم یا نه. حس می کردم که در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چه قدر سست و بچه گانه و تقریباً یک جور تفریح برای اشخاص تن درست و خوش بخت بود. در مقابل حقیقت وحشت ناک مرگ و حالات جان گذاری که طی می کردم، آن چه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من تلقین کرده بودند، یک فریب بی مزه شده بود و دعا هایی که به من یاد داده شده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.
نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی کرد. کسانی که درد نکشیده اند، این کلمات را نمی فهمند. به قدری حس زنده گی در من زیاد شده بود که کوچک ترین لحظه ی خوشی جبران ساعت های دراز خفقان و اضطراب را می کرد.
می دیدم که درد و رنج وجود دارد، ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود. من میان رجاله ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، به طوری که فراموش کرده بودند که سابق برین جزو دنیای آن ها بوده ام. چیزی که وحشت ناک بود، حس می کردم که نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده، فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطه یی با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.”
―
“همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم”
― زنده بهگور
― زنده بهگور
“در همین جهان است که دست کم می توانی امیدوار باشی که روزی کلک خودت را بکنی، امیدی که در آن جهان نمی تواند وجود داشته باشد.”
―
―
“آیا اتاق من یک تابوت نبود؟ رخت خوابم سردتر از گور نبود؟ رخت خوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابیدن می کرد ـ چند ین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم ـ شب ها به نظرم اتاقم کوچک میشد و مرا فشار می داد، آیا در گور همین احساس را نمی کنند؟ آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟ اگر چه خون در بدن می ایستد و بعد از یک شبانه روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین می روند و یا تا مدتی باقی مانده خونی که در عروق کوچک هست زنده گی مبهمی دنبال می کنند؟ حس مرگ خودش ترس ناک است چه برسد به آن که حس بکنند که مرده اند! پیر های هستند که با لب خند می میرند، مثل این که خواب به خواب می روند و یا پیه سوزی که خاموش می شود. اما یک نفر جوان قوی که ناگهان می میرد و همه ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می جنگند آیا چه احساساتی خواهد کرد؟”
―
―
“در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد
و می تراشد.
اين دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند”
―
و می تراشد.
اين دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند”
―
Niousha’s 2025 Year in Books
Take a look at Niousha’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
Niousha hasn't connected with their friends on Goodreads, yet.
Favorite Genres
Polls voted on by Niousha
Lists liked by Niousha

