“خروشِ موج با من می کند نجوا:
"که هرکس دل به دریا زد، رهائی یافت!
که هرکس دل به دریا زد، رهائی یافت!”
―
"که هرکس دل به دریا زد، رهائی یافت!
که هرکس دل به دریا زد، رهائی یافت!”
―
“چیزی در درونم مرا وامی دارد رنج خود را با صدای بلند فریاد کنم.من نیک دانسته ام که چه باید بکنم.آنچه در درونم هست و هرگز فریبم نمی دهد اکنون به من می گوید:باید در مقابل دنیا بایستی،حتی اگر تنها بمانی.باید چشم در چشم دنیا بدوزی،حتی اگر دنیا با چشمان خون گرفته به تو بنگرد.ترس به دل راه نده.به سخن آن موجود کوچکی که در قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید:دوستان،همسر،و همه چیز و همه کس را رها کن و فقط به آنچه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده”
―
―
“با لبخند
نشانی خانه ی تو را می خواستم
همسایه ها می گفتند سالها پیش
به دریا رفت
کسی دیگر از او
خبر نداد
به خانه ی تو
نزدیک می شوم
تو را صدا می کنم
در خانه را می زنم
باران می بارد
هنوز
باران می بارد”
―
نشانی خانه ی تو را می خواستم
همسایه ها می گفتند سالها پیش
به دریا رفت
کسی دیگر از او
خبر نداد
به خانه ی تو
نزدیک می شوم
تو را صدا می کنم
در خانه را می زنم
باران می بارد
هنوز
باران می بارد”
―
“از لیوان ها
به لیوان , شکسته فکر می کنی
از آدمها
به کسی که از دست داده ای
به کسی که به دست نیاورده ای
همیشه
چیزی که نیست
بهتر است”
―
به لیوان , شکسته فکر می کنی
از آدمها
به کسی که از دست داده ای
به کسی که به دست نیاورده ای
همیشه
چیزی که نیست
بهتر است”
―
“می ترسم از دیوها و هیولاها
می ترسم از یک عالمه تردید
این داستان بدجور مشکوک است
باید که از این راه برگردید
از جنگل ارواح می ترسم
از سایه های ساکت و موذی
از باد که در شاخه می پیچد
آهسته با آهنگ پیروزی
با درد تکه تکه خواهد شد
هرکس که قلبی مطمئن دارد
مادربزرگم وقت مرگش گفت
که واقعا این خانه جن دارد
هرجا چراغ روشنی دیدی
در دورهای خالی از اوهام
یا چشم های خیره ی گرگی ست
یا برق دندان های خون آشام
کولاک سنگینی است چون شیطان
در آسمان برف می روبد
انگار خون تازه می خواهد
دیوی که هرشب مشت می کوبد
کوه بلند شهر را یک روح
از استخوان سگ تراشیده
داغ است مثل خنده ی شیطان
خونی که روی شیشه پاشیده
آینده ی این شهر تاریک است
آینده ی این شهر غمگین است
جن ها کت و شلوار می پوشند
این قصه ی شهری نمادین است
در انتظار مرگ، خاموشیم
جز خون و گریه ارتباطی نیست
مادربزرگم قبل مردن گفت
که تا ابد راه نجاتی نیست”
― انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بیرویه تعداد گوسفندان
می ترسم از یک عالمه تردید
این داستان بدجور مشکوک است
باید که از این راه برگردید
از جنگل ارواح می ترسم
از سایه های ساکت و موذی
از باد که در شاخه می پیچد
آهسته با آهنگ پیروزی
با درد تکه تکه خواهد شد
هرکس که قلبی مطمئن دارد
مادربزرگم وقت مرگش گفت
که واقعا این خانه جن دارد
هرجا چراغ روشنی دیدی
در دورهای خالی از اوهام
یا چشم های خیره ی گرگی ست
یا برق دندان های خون آشام
کولاک سنگینی است چون شیطان
در آسمان برف می روبد
انگار خون تازه می خواهد
دیوی که هرشب مشت می کوبد
کوه بلند شهر را یک روح
از استخوان سگ تراشیده
داغ است مثل خنده ی شیطان
خونی که روی شیشه پاشیده
آینده ی این شهر تاریک است
آینده ی این شهر غمگین است
جن ها کت و شلوار می پوشند
این قصه ی شهری نمادین است
در انتظار مرگ، خاموشیم
جز خون و گریه ارتباطی نیست
مادربزرگم قبل مردن گفت
که تا ابد راه نجاتی نیست”
― انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بیرویه تعداد گوسفندان
Dayan’s 2025 Year in Books
Take a look at Dayan’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
Dayan hasn't connected with their friends on Goodreads, yet.
Polls voted on by Dayan
Lists liked by Dayan













