مهکامه عسگری

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about مهکامه.


Loading...
محمود دولت‌آبادی
“آیا باور کردنی است که زمین و زمان در یک آن بایستد؟ نه! بازتاب پندار، گاه در آدمیزاد این وهم را ایجاد می کند. و این همان دمی است که پیوند تو با دنیا به سر مویی بسته است. تا جدا شدن، دمی باقی است! این است که در اوج گداختن، احساس سکون داری. سکون تمام. اما زمان نایستاده است. چاه، از راه روزنه ی کنار گردن شتر، روشنتر می شود. اگر نیروی جنبیدن داشته باشی، اگر بتوانی بالای سرت را نگاه کنی، از همان نرمه روزن می بینی که آسمان خلوت شده است. ستاره، آن تنها ستاره، درخشش خود را از دست داده است. سپیده دمیده است. ساعت ها گذشته اند.‏ لحظه ها جان کنده اند.‏”
محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی
“بر روی هم آنچه دیده می‌شد اینکه همه چیز به هم خورده است. چیزی از میان رفته بود که باید می‌رفت؛ اما چیزی که باید جایش را می‌گرفت، همان نبود که می‌باید. سرگردانی. کلافگی.
ابراو با اینکه سود و زیانی چنان رویارو نداشت، احساس می‌کرد در توفان گم شده است. در بیابان گم شده‌ است. تکلیف خود را نمی‌فهمید. کار و روزگار خود را نمی‌فهمید. در حدود دلبندی‌هایش، رفتارش بر هم خورده بود. خلق و خویش تغییر کرده بود. نگاهش روی چیزها همان نگاه پیش از این نبود. خاک و خانه و برادر و مادر، جور دیگری برایش معنا می‌شدند. چیزی، حجم ثقیلی ترکیده بود، منفجر شده بود و تکه‌هایش در دود و خاک معلق بودند. تکه‌های معلق را نمی‌شناخت. تکه‌ها، اجزاء همان ثقل بودند؛ اما دیگر ثقل نبودند و پراکنده و بی‌هویت بودند. لابد هر کدام هویت تازه‌ای یافته بودند، اما ابراو نمی فهمیدشان. عباس بود، ابراو بود، هاجر بود، مِرگان بود و -شاید- سلوچ هم بود؛ این‌ها تکه‌های خانواده‌ی سلوچ بودند؛ اما هیچکدام خانواده‌ی سلوچ نبودند. هر کدام چیزی برای خود بودند. مردم زمینج تک به تک همان مردم بودند؛ اما مردم، دیگر همان مردم نبودند. کک سمجی به تنبان‌ها افتاده بود. آفتاب‌نشین‌ها راه شهرها را بلد شده بودند، خرده مالک‌ها در جنب و جوشی تازه بازی برد و باخت را می‌آزمودند. هر چه بود، زمینج پراکنده می‌شد. آرامش غبار گرفته‌ی دیرین بر هم خورده و کشمکشی تازه آغاز شده بود و می‌رفت تا جدالی تازه سر بگیرد. ء
(۳۸۸)”
محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی
“دو نفر آدم وقتی ناچارند با هم سر کنند، رنگ و رشته های خاص و کشمکشهای خاصی آنها را به هم گره می زند...در این کشمکش که انگار جبریست، نزدیک به هم اگر بشوند خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد...”
محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی
“...نیش و کنایه این و آن؟! هر که هرچه خواه گو بگوید...زبان دیگران دل دیگران است. بگذار دل برخی با مرگان نباشد...دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان می آورند...”
محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی
“گیرم به لحنی دلسوز دلداریش بدهند، که چی؟ دلداری؛ دلسوزی های بی ثمر. گیرم که از ته دل هم باشند این دلسوزی ها؛ خب چه چیزی را عوض می کنند؟ این حرف و سخن ها، کی توانسته
اند باری از دل بردارند؟
ص20”
Mahmoud Dowlatabadi, جای خالی سلوچ

year in books
Razieh ...
1,296 books | 817 friends

Behnaz ...
28 books | 47 friends

Hosein ...
133 books | 800 friends

Mansour...
2 books | 437 friends

ميثم كياني
19 books | 353 friends

Jack Ch...
12 books | 33 friends

Elena V...
1 book | 17 friends

Mahdi S...
3 books | 66 friends

More friends…

Favorite Genres



Polls voted on by مهکامه

Lists liked by مهکامه