“دو نفر آدم وقتی ناچارند با هم سر کنند، رنگ و رشته های خاص و کشمکشهای خاصی آنها را به هم گره می زند...در این کشمکش که انگار جبریست، نزدیک به هم اگر بشوند خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد...”
― جای خالی سلوچ
― جای خالی سلوچ
“بر روی هم آنچه دیده میشد اینکه همه چیز به هم خورده است. چیزی از میان رفته بود که باید میرفت؛ اما چیزی که باید جایش را میگرفت، همان نبود که میباید. سرگردانی. کلافگی.
ابراو با اینکه سود و زیانی چنان رویارو نداشت، احساس میکرد در توفان گم شده است. در بیابان گم شده است. تکلیف خود را نمیفهمید. کار و روزگار خود را نمیفهمید. در حدود دلبندیهایش، رفتارش بر هم خورده بود. خلق و خویش تغییر کرده بود. نگاهش روی چیزها همان نگاه پیش از این نبود. خاک و خانه و برادر و مادر، جور دیگری برایش معنا میشدند. چیزی، حجم ثقیلی ترکیده بود، منفجر شده بود و تکههایش در دود و خاک معلق بودند. تکههای معلق را نمیشناخت. تکهها، اجزاء همان ثقل بودند؛ اما دیگر ثقل نبودند و پراکنده و بیهویت بودند. لابد هر کدام هویت تازهای یافته بودند، اما ابراو نمی فهمیدشان. عباس بود، ابراو بود، هاجر بود، مِرگان بود و -شاید- سلوچ هم بود؛ اینها تکههای خانوادهی سلوچ بودند؛ اما هیچکدام خانوادهی سلوچ نبودند. هر کدام چیزی برای خود بودند. مردم زمینج تک به تک همان مردم بودند؛ اما مردم، دیگر همان مردم نبودند. کک سمجی به تنبانها افتاده بود. آفتابنشینها راه شهرها را بلد شده بودند، خرده مالکها در جنب و جوشی تازه بازی برد و باخت را میآزمودند. هر چه بود، زمینج پراکنده میشد. آرامش غبار گرفتهی دیرین بر هم خورده و کشمکشی تازه آغاز شده بود و میرفت تا جدالی تازه سر بگیرد. ء
(۳۸۸)”
― جای خالی سلوچ
ابراو با اینکه سود و زیانی چنان رویارو نداشت، احساس میکرد در توفان گم شده است. در بیابان گم شده است. تکلیف خود را نمیفهمید. کار و روزگار خود را نمیفهمید. در حدود دلبندیهایش، رفتارش بر هم خورده بود. خلق و خویش تغییر کرده بود. نگاهش روی چیزها همان نگاه پیش از این نبود. خاک و خانه و برادر و مادر، جور دیگری برایش معنا میشدند. چیزی، حجم ثقیلی ترکیده بود، منفجر شده بود و تکههایش در دود و خاک معلق بودند. تکههای معلق را نمیشناخت. تکهها، اجزاء همان ثقل بودند؛ اما دیگر ثقل نبودند و پراکنده و بیهویت بودند. لابد هر کدام هویت تازهای یافته بودند، اما ابراو نمی فهمیدشان. عباس بود، ابراو بود، هاجر بود، مِرگان بود و -شاید- سلوچ هم بود؛ اینها تکههای خانوادهی سلوچ بودند؛ اما هیچکدام خانوادهی سلوچ نبودند. هر کدام چیزی برای خود بودند. مردم زمینج تک به تک همان مردم بودند؛ اما مردم، دیگر همان مردم نبودند. کک سمجی به تنبانها افتاده بود. آفتابنشینها راه شهرها را بلد شده بودند، خرده مالکها در جنب و جوشی تازه بازی برد و باخت را میآزمودند. هر چه بود، زمینج پراکنده میشد. آرامش غبار گرفتهی دیرین بر هم خورده و کشمکشی تازه آغاز شده بود و میرفت تا جدالی تازه سر بگیرد. ء
(۳۸۸)”
― جای خالی سلوچ
“همه آن چیزهای پنهان و آشکاری که زن و شوی را به هم می بندند، از میان مرگان و سلوچ برخاسته بود. نه کاری بود و نه سفره ای. هیچکدام. بی کار سفره نیست و بی سفره عشق. بی عشق سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست، زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لبها می بندد، روح در چهره و نگاه در چشمها می خشکد...”
― جای خالی سلوچ
― جای خالی سلوچ
“...مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو درخواهد آمد و کار بر او سوار خواهد شد. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبیعت کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی...
#جای_خالی_سلوچ
#محمود_دولت_آبادی”
― جای خالی سلوچ
#جای_خالی_سلوچ
#محمود_دولت_آبادی”
― جای خالی سلوچ
“مِرگان به کاری که مشغول میشد، چهرهاش چنان حالی میگرفت که چیزی چون احترام و بیم به دل صاحبخانه، صاحبان کار میدمید. نه کسی به خود میدید که به مِرگان تحکم کند، و نه او در کار خود چنین جایی برای کسی باقی میگذاشت. شاید برخی زنها، چون دختر حاج سالم، مسلمه، مایل بودند در مِرگان به چشم کنیز خود نگاه کنند؛ اما مِرگان -دست کم حالا- تنگ چنین باری را خرد نمیکرد. خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا میکردند. روی گشادهی مِرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مِرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد شد. پس با روی گشاده و دل باز به کار میپیچید. طبیعت کار چنین است که میخواهد تو را به زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی. و مِرگان نمیخواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند
(۲۱۷)”
― جای خالی سلوچ
(۲۱۷)”
― جای خالی سلوچ
مهکامه’s 2025 Year in Books
Take a look at مهکامه’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by مهکامه
Lists liked by مهکامه













