“
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
”
―
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
”
―
“کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمیخواهد باور کند
که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر افتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهی میشود
و حسن باغچه انگار
چیز مجردیست که در انزوای باغچه پوسیده است”
―
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمیخواهد باور کند
که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر افتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهی میشود
و حسن باغچه انگار
چیز مجردیست که در انزوای باغچه پوسیده است”
―
“ارغوان
شاخهی همخون جداماندهی من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابیست هوا
یا گرفتهست هنوز؟
من درین گوشه
که از دنیا بیرونست
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم
دیوار است
آه
این سخت سیاه
آنچنان نزدیکست
که چو برمیکشم از سینه نفس
نفسم را برمیگرداند
ره چنان بسته
که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
کور سویی ز چراغی رنجور
قصهپرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشهی چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندرین گوشهی خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید
چون دل من که چنین خونآلود
هر دم از دیده فرو میریزد
ارغوان
این چه رازیست که هربار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟
اینچنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید
ارغوان
پنجهی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامندهی خورشید بپرس
کِی برین دره غم میگذرند؟
ارغوان
خوشهی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجرهی باز سحر
غلغله میآغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب
که همپروازان
نگران غم همپروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخواندهی من
ارغوان
شاخهی همخون جداماندهی من”
― راهی و آهی
شاخهی همخون جداماندهی من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابیست هوا
یا گرفتهست هنوز؟
من درین گوشه
که از دنیا بیرونست
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم
دیوار است
آه
این سخت سیاه
آنچنان نزدیکست
که چو برمیکشم از سینه نفس
نفسم را برمیگرداند
ره چنان بسته
که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
کور سویی ز چراغی رنجور
قصهپرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشهی چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندرین گوشهی خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید
چون دل من که چنین خونآلود
هر دم از دیده فرو میریزد
ارغوان
این چه رازیست که هربار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟
اینچنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید
ارغوان
پنجهی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامندهی خورشید بپرس
کِی برین دره غم میگذرند؟
ارغوان
خوشهی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجرهی باز سحر
غلغله میآغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب
که همپروازان
نگران غم همپروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخواندهی من
ارغوان
شاخهی همخون جداماندهی من”
― راهی و آهی
گروه کتابخوانی بی جی
— 53 members
— last activity Feb 05, 2021 01:34AM
ما گروهی کتاب میخونیم و برای رشد فکریمون باهم تلاش میکنیم. می تونید ما رو تو تلگرام و اینستا هم دنبال کنید.
mbi’s 2025 Year in Books
Take a look at mbi’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
mbi hasn't connected with his friends on Goodreads, yet.
Favorite Genres
Polls voted on by mbi
Lists liked by mbi





