نیما یوشیج > Quotes > Quote > Rosa liked it
“یـاد
یـادم از روزی ســیه می آید و جـای نمـوری
.در میـان جنگـل بسـیـار دوری
آخـر فصـل زمسـتان بود و یکســر هـر کجـا در زیر باران بود
،مثل اینکه هـر چه کِـز کرده به جـایی
.بر نمی آید صــدایی
صف بیاراییده از هر سـو تمشـک تیغدار و دور کرده
.جـای دنجـی را
!یـاد آن نور صـفا بخشـان
مثل اینکه کنده بودندم تن از هـر چیز
من شـدم از روی این بام ســیـه
،سـوی آن خـلوت گل آویز
تا گذارم گوشـه ای از قـلب خـود را اندر آنجـا
تا از آنجا گوشـه ای از دلربای خـلوت غـمـنـاک روزی را
.آورم با خـود
آه ! می گویـنـد چون بگذشـت روزی
.بگـذرد هر چـیز با آن روز
باز می گویـنـد خـوابی هسـت کار زندگـانی
،زان نبـاید یـاد کردن
خـاطــر خـود را
.بی سـبـب ناشــاد کردن
بر خـلاف یاوه ی مـردم
پیـش چشــم من ولیــکن
نگـذرد چـیـزی بدون ســوز
می کـشـم تصـویر آن را
!! یـاد من مـی آیـد از آن روز”
―
یـادم از روزی ســیه می آید و جـای نمـوری
.در میـان جنگـل بسـیـار دوری
آخـر فصـل زمسـتان بود و یکســر هـر کجـا در زیر باران بود
،مثل اینکه هـر چه کِـز کرده به جـایی
.بر نمی آید صــدایی
صف بیاراییده از هر سـو تمشـک تیغدار و دور کرده
.جـای دنجـی را
!یـاد آن نور صـفا بخشـان
مثل اینکه کنده بودندم تن از هـر چیز
من شـدم از روی این بام ســیـه
،سـوی آن خـلوت گل آویز
تا گذارم گوشـه ای از قـلب خـود را اندر آنجـا
تا از آنجا گوشـه ای از دلربای خـلوت غـمـنـاک روزی را
.آورم با خـود
آه ! می گویـنـد چون بگذشـت روزی
.بگـذرد هر چـیز با آن روز
باز می گویـنـد خـوابی هسـت کار زندگـانی
،زان نبـاید یـاد کردن
خـاطــر خـود را
.بی سـبـب ناشــاد کردن
بر خـلاف یاوه ی مـردم
پیـش چشــم من ولیــکن
نگـذرد چـیـزی بدون ســوز
می کـشـم تصـویر آن را
!! یـاد من مـی آیـد از آن روز”
―
No comments have been added yet.
