در این جادو شب پوشیده از برگ گل کوکب
دلم دیوانه بودن با تو را میخواست...
سروش آوازها میخواند، مسحور شکوه شب
ولی مسکین دلم، انگشت خاموشی نهان بر لب،
شنودن با تو را میخواست...
خوشا آن نازنین شب ها
و آن شبگردی و شب زنده داری های دور از خستگی تا صبح،
و آن شاباش و گهگاهی نثار ابرهای عابر خاموش.
و گلباران کوکب ها،
کوکب ها و کوکب ها...
شاعرِ محبوبِ من🫠
— Aug 01, 2026 02:11PM
Add a comment