لوح دهم از دوازده لوح رو تموم کردم
:)
گیلگمش با او، با شَمَش بلند می گوید
با همه ی بدبختی های فربت از دشتها گذشتم، یک ستاره پس از دیگری افول کرد،و همه ی این سالها را شبانه بر صحرای برهنه خفتم. نه آفتاب، نه ماه، نه هیچ ستاره ای ، در راه گود بر من نتافتند.بگذار، ای آفتاب ، چشمان من تو را ببیند، تا از روشنایی !زیبای تو سیراب شوم
— Feb 28, 2014 09:01AM
Add a comment