Meliokta’s Reviews > مسخ و داستانهای دیگر +++ > Status Update
Meliokta
is on page 50 of 184
« مسخ »
راستش نتونستم اونطور که انتظار داشتم با گرگور همدردی کنم. انقدر خودش رو وقف خانوادهاش کرده بود که زندگی و خواستههای خودش رو کاملاً فراموش کرده بود. با اینکه خودش هم توی ساختن این وضعیت بیتقصیر نبود. تلخترین بخش داستان برام این بود که وقتی دیگه نتونست براشون کاری بکنه چقدر راحت کنارش گذاشتنش. انگار تا وقتی به دردشون میخوری، دوستت دارن؛ وقتی دیگه چیزی برای دادن نداری، دیگه جایی توی زندگیشون نداری...
— 1 hour, 53 min ago
راستش نتونستم اونطور که انتظار داشتم با گرگور همدردی کنم. انقدر خودش رو وقف خانوادهاش کرده بود که زندگی و خواستههای خودش رو کاملاً فراموش کرده بود. با اینکه خودش هم توی ساختن این وضعیت بیتقصیر نبود. تلخترین بخش داستان برام این بود که وقتی دیگه نتونست براشون کاری بکنه چقدر راحت کنارش گذاشتنش. انگار تا وقتی به دردشون میخوری، دوستت دارن؛ وقتی دیگه چیزی برای دادن نداری، دیگه جایی توی زندگیشون نداری...
Like flag

