پدربزرگ: « ما اسیران رو بردن هندوستان شهر سمرپور ،شهر تبعیدیها…
چند تا آجر گذاشته بودم روی پشتم داشتم میبردم بالای ساختمون،نور آفتاب هم افتاده بود روی صورتم.هوا هم نه گرم بود نه سرد. یک دفعهٔ تو پاگرد پلهها وایستادم،واسه اینکه صورت خندان مادرم رو دیدم که غذای مورد علاقهام،تخممرغ و ترشک رو گرفته بود دستش.همچین خشکم زد که آجرها از پشتم قل خوردند افتادند پایین.مامور انگلیسی هم از پایین داد میکشید سرم.حالا بیا بهش حالی کن که قضیه چیه! وقتی برگشتم فهمیدم که مادرم همون روزها تو بستر مرگ بوده .شاید هم درست همون لحظه مُرده بود.قبل از مرگش همش اسم من رو میآورده…خیلی جالبه،رمز و راز بعضی چیزها رو سخت میشه فهمید…»
چند تا آجر گذاشته بودم روی پشتم داشتم میبردم بالای ساختمون،نور آفتاب هم افتاده بود روی صورتم.هوا هم نه گرم بود نه سرد.
یک دفعهٔ تو پاگرد پلهها وایستادم،واسه اینکه صورت خندان مادرم رو دیدم که غذای مورد علاقهام،تخممرغ و ترشک رو گرفته بود دستش.همچین خشکم زد که آجرها از پشتم قل خوردند افتادند پایین.مامور انگلیسی هم از پایین داد میکشید سرم.حالا بیا بهش حالی کن که قضیه چیه! وقتی برگشتم فهمیدم که مادرم همون روزها تو بستر مرگ بوده .شاید هم درست همون لحظه مُرده بود.قبل از مرگش همش اسم من رو میآورده…خیلی جالبه،رمز و راز بعضی چیزها رو سخت میشه فهمید…»