Amir matin Ghariblu’s Reviews > The Deleuze and Guattari Dictionary > Status Update
Amir matin Ghariblu
is 60% done
فرهنگ و اصطلاحنامه ها بالاخص اگر مدخلهای مفصل داشته باشند نجاتبخشند. خیلیها که به دلوز/گتاری پرداختند مثل بنده خوانش را از فارسی شروع و به مرور به دیگر زبانها بسطش دادند؛ حالا مسئله اینجا بود که غلظت دلوز در فارسی به شکل قابل توجهی از گتاری بیشتر است و همین ماجرا باعث شده خیلی مفاهیم جا بماند برای من یکی، تازه در مدخلها از دریچه گتاریایی دارم یکسری مفاهیم جامانده از دلوز را درست و درمان متوجه میشوم و بالعکس!!!
— May 18, 2023 03:10PM
8 likes · Like flag
Amir matin’s Previous Updates
Amir matin Ghariblu
is 30% done
چند ماهی هست ترجمه مهدی رفیع ازکتاب را دارم، چند باری قبلتر هم راهم به نسخه اصلی خورده بود و چندباری هم به ترجمه بعد از تهیه و مشکلی که هست یک اینکه دلوز را عموما به انگلیسی خواندم و فارسی نفهمیدمش، دو در دلوز لغات ابداعی یا اعوجاج و افتراق در معانی الفاظ فراوانه و مترجم هم دست به لغتزایی حین ترجمه زده طبعا، حالا مشکل همینجاست که با دلوز خیلی غریبی در فارسی این دیکشنری مواجهیم. ترجیح بر خواندن نسخه اصلیه و تطابق
— May 05, 2023 12:44AM
Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)
date
newest »
newest »
خوندمش سابقا، بخش عظیمی از بیاناتش زاییده تصوراتشه از کسانی که بهشون پرداخته، واقعا سعی نکرده به عنوان فیلسوف بهشون نزدیک بشه بیشتر انگار قصد انتقامگیری داره ازشون البته بابت چی رو هم مشخص نبود برام. البته کتمان نمیکنم فصل اولش که درباره هابزباوم و تامپسن و قس علی هذا بود کلا جدید بود برام و فصل دومش هم یکم سیستماتیکتر برخورد کرده بود با مسئله و بخش کراکن برمیخیزدش که سنگاشو با ژیژک و بدیو وا میکنه بامزه بود اما در کل شوخی زشتی بود کل ماجرا. کلا میونهای با این کتابا که چپ/راست یا تحلیلی/قارهای یا چه میدونم رادیکال/محافظهکار و تئوریسن/کنشگر و علم/دین و علم/فلسفه و الی آخر از سر و کول هم بالا میرن میونهای نتونستم داشته باشم مگه اونایی که یه پروژه مفصل که طی شکلگیری یک اندیشه خود به خود ثبات پیدا کردن باشن مابقی همیشه پاشنه آشیلشون از اوایل متن مشخصه که اصلا نویسنده هیچ ایدهای نداره داره چیکار میکنه صرفا با یه چیزی حال نکرده میره یه انگولکی بکنه و یسری ادعا طرح کنه راهشو بکشه بره.
موافقم خالی از یکسونگری و تسویه حساب های شخصی نیست نقد هاش...البته تو بخش کراکنش از هگل شناسی ژیژک هم خیلی تعریف میکرد...مسئله به نظرم بیشتر اینه که فلاسفهی بالاخص پست مدرن فرانسوی زبان خیلی مبهم و غیر قابل فهمی دارن در بعضی از نوشته هاشون. معمولا هم یک علاقه ای برای استفاده از دست آوردها و نظریه های علوم دیگه دارن...مثل نظریه ناتمامیت گودل و توپولوژی و نظریه مجموعه ها و نتایجی از این ها می گیرن که به هیچ وجه ارتباطی به خود این نظریه ها و ایده ها نداشته.
واقعیتش فکر میکنم که زبان غیر قابل فهمشون ناشی از اینه که کسانی (شامل فیلسوفان صاحب نظر هم میشه) که دارن این ادعارو تلاشی برای ورود به کانتکسشون نکردن وگرنه فکر میکنم زبانشون نسبت به خیلی آثار کلاسیک تاریخ فلسفه واقعا سرراستتر هم هست، گاها یک جمله از دیویدسن، لوئیس، فرگه، هوسرل، هگل، کانت، لاک، لایبنیتس یا ارسطو و غیره از هر مکتب و دورهای که باشن رو باید حداقل شش هفت بار خوند که متوجه شد فقط ساختار جمله چی هست حالا مقصود و دلالت ها به کنار و نمیدونم چرا این باید یک مشکل محسوب بشه، اساسا جهان به نظرم پیچیده تر از اونه که ساده باهاش بشه برخورد کرد و فیلسوف هم مسلما معلم مقدمات نیست قرار هم نیست لزوما ابزاری یا همچین چیزی در اختیار کسی قرار بده لذا کلا مشکل مغلق، دیریاب یا متشنج بودن متن فلسفی رو درک نمیکنم که چرا اینجا و بطور کلی خیلی جاهای دیگه باهاش سخت برخورد میشه.و مورد دوم فکر میکنم این از التقاط غلط فلسفه و علم اون هم علم به شدت مستبد در جهان امروز ناشی میشه. در واقع متقابلا به صورت مفصلی از تئوریهای داروینی یا امثالهم در طرف مقابل برای توجیه پدیدهها استفاده میشه که خیلی اوقات از شواهد خیلی بیشتر پیش میره اما مسئله این متفکرا در انواع و اقسام خودش تبیین علمی فکر نمیکنم باشه خیلی اوقات مسئله درگیری با سازکارهای شهود و منطق و بازگشت به خاستگاههای اندیشه/جهان/هستی هست که اونجا همه چیز در هم میپیچه و خیلی ساده نیست منفک کردن یک فرم ریاضی از یک کتگوری یا از بیان زبانی عاطفه و غیره و غیره و هرکسی رو احتمالا وسوسه میکنه مثلا از چیزی که به نظر در هیچ فرم صوری محاسباتی راه گریز نداره متقابلا به عنوان گرهگاه در یک مفهوم یا بستر دیگه استفاده کنه یا از یک پارادوکس دائمی منطق یا فرم یا بدیلش کمک بگیره برای شکل دادن به مرکز ثقل مفهوم مورد نظرش (تاکیدا حتی اگر مبتنی بر درک عامیانه یا اولیه یا نقصانی از اون مفهوم باشه)، در واقع خیلی از اینها هم معتقدم بر اثر عدم توافق روی خاستگاهها و مقصدها ایجاد میشه مثل گسستن توابع سوژه از هم به مثلا عدد، حس، تجربه و تکه پاره کردن همین روی بدن و تاریخ و... و مقصدی مثل یک ابزار شدن یا ایده کلی پیشرفت یا همبستگی اندیشه یا فواید و یا هرچیزی توی این مایه ها که نهایتا یه شکل اندیشه رو از مشروعیت میندازه و خارج از فضای عرفی قرارش میده. راستش فکر میکنم حتی نقصانی هم شده خیلی از این سختنویسان و علمبهسخرهگیران به قول منتقدینشون قدم تو مناطقی گذاشتن که هنوز قبل خواب یا توی جدلهای هیستریک یا توی مستی هم خیلی از همین منتقدین خیلی نزدیک این مناطق نمیشن، دقیقا هم مشکل همینجاست که در اون مسائل همهچیز در هم میپیچه و مثل مرزهای اندیشه میمونن و علیرغم اینکه در توانم نیست اصلا که به پر و پای بزرگان بپیچم اما حتی امثال تجربهگرایان درشت یا برخی ایدئالیستهای آلمان و دیگر سنتها همچنین دانشمندان درشت قواره عموما جاخالی دادن به این پرسشها یا با اصل موضوعی گرفتن پاسخ مشخص برای برخیشون یا منحل کردن مسئله به عنوان محدودیت و برخی به کلیت هولیستیک یا ارگانیک آثارشون پاسخ رو ارجاع دادن یا با حواله به آینده با قطعیت امکان پاسخ به پرسش رو داخل نظام اندیشه خودشون ادعا کردن اما جدّا فارغ از مباحثه و مجادله فکر میکنم چند لحظه نرمتر کنیم سیلان کلمات گفتوگو رو و انبوه سامانه های نظری رو میشه تا حدی به این رسید که واقعا بعضی مسئلهها نه جواب عرفی میطلبن نه زبان متعارف از پسشون برمیاد و نه حتی میشه بدون به در و دیوار کوبیدن بهشون اندیشید لذا خیلی به من یکی بر نمیخوره وقتی میبینم متنی داره سعی میکنه مرزهای متعارف رو رد کنه و پاشو به فراسوی امکانات موجود بزاره به برداشت نا کامل یا ظاهرا هذیانات هم برسه؛ بلکه بابی از همین ماجرا گشوده شد!
من البته امیرجان حرفم درباره فضیلت دونستن ساده سازی متون دشوار فلسفی نیست. و بله موافقم باهات که وقتی به بنیاد های اندیشه و هستی نزدیک میشیم مسئله زبان خیلی برجسته میشه. اما دشوار نویسی داریم تا دشوار نویسی. یکنمونه می تونه ارسطو و هگل باشه که هر دو زبانهای عامیانهی زمان خودشون رو به سطح فلسفی می رسونن. نظام اصطلاحات هر دو از اصطلاحاتی که در زبان عامیانه رواج داره اخذ میشه و تا حدی معنای اون ها رو هم متعین می کنه. اما ممکنه کسی از اصطلاحات شاخه های دیگر علوم استفاده کنه (و موارد زیادی هست کهمیشه نشون داد این اصطلاحات به شکل نادرستی به کار رفتن) و ادعا کنه که جبر دشوار بودن موضوع اون رو به این کار وا داشته در حالی که بیشتر نوعی شارلاتانیسمه تا از نقد اساسی به نوشته هاش فرار کنه. چنین نویسنده هایی بیشتر دنبال ایجاد کالت و فرقه هستن تا رسیدن به حقیقت و عبور از مرزهای متعارف و امکانات موجود؛ و زبان نامتعارفشون هم بیشتر حاکی از اولیه تا دومی. مخدوش کردن زبان جز مخدوش کردن حقیقت هیچ نتیجه ای نداره.
۱ معتقد نیستم که سایر فلاسفه بزرگ هم لزوما از زبان متعارف زمانشون استفاده کرده باشن که شامل ارسطو و هگل و... هم میشه ۲ شگفته که بیشترین هجمهها (حتی در زمان حیاتشون) به همین افرادی که به قولت شارلاتان محسوب شدن وارد شده و به کلی کنار گذاشته شدن بعد مدتی از فضاهای کلیدی به نظرم این موضوع در تضاد با مکتب و سازمانسازی و هچنین فرار از نقده در واقع خودشون رو حتی با این کار در معرض شدیدالحنترین اتهامات هم قرار دادن راستش فکر میکنم آدمای ورزیده مثل اینها با دانش گستردهای که داشتن مثل همه همنوعانشون در ادوار تاریخ باهوشتر از این حرفا بودن که خودشون رو بیدلیل رسوا کنن راهای رندانهتری هم هست برای اینها که این جماعت از من شما خیلی بهتر میتونستن پیادش کنن تا اینکه به این سادگی شارلاتان یا همچین چیزی محسوب بشن، معمولا این انتقادات از طرف منتقدین ناخواندشون طرح میشه بلکه میتونن سیستم های ناپایستار دارای خلاء یا مغالطات نهان ساخته باشن اما شارلاتان شوخی بدیه با این جماعتی که در متن آکادمی، سیاست، فضاهای روشنفکری و دانش عصر خودشون بودن، همینها کافیه که اگر کسی در بسترش باشه و به اندازه کافی باهوش باشه (اونقدری که یه شارلاتان حسابی لازم داره باشه) از پیشپا افتادگی شارلاتانیسم دورش کنه. به نظرم یکم اگر با این بستر درگیر بشین میبینین که خیلی بیراه نمیگم مسلما خطا یا کژفهمی زیاد بوده اما جدی باهاشون مواجه بشی با مهملات کودکانه پیچیده لای کلمات یا یک سری جماعت کالت طرف نمیشی به وضوح یا یکر تفکر پر پیمان مواجه میشی که میشه نپذیرفتش به خاطر تعدد کژرویهاش یا ناسازگاریش با جهانبینی کلی و اصول اولیه تفکر فرد، ولی این بساط موش و گربه بازی میون این متفکرا واقعا بازی مضحکیه ما موقع صحبت درباره اینها با یک شمنی که مواد زده از یک تمدن بدوی اومده بیرون برای چندتا جوون بنگی رفته سخنرانی کنه طرف نیستیم، اینا هم همونقدر تاریخ فلسفه و متفکرانش، علومپایه و سایر اندیشه هارو دیوانهوار باهاشون درگیر شدن کیفیتشون هم بارها در محیط آکادمی [باید توجه کرد همشون شاگردان برتر بهترین آکادمی های اون عصر مناطق پیشرو در جهان تقریبا در تمام طول تحصیلاتشون و اساتید و منتقدین و داورهای مهمترین ژورنالها دانشگاههای منطقه خودشون بودن] و توسط همعصران نزدیکشون (که از قضا برای منتقدین همینها مقبول افتادن) محک خورده اغلب مدام طی ارتباطاتشون با قطبهای سیاسی یا دانشمندان بزرگ و ژورنال و سیمنارهای مهم همنسلشون در حوزه های خارج تخصصشون هم قطعا بارها تصحیح شدن و همه اینها میتونه نشونه این باشه که طبعا باید نقد بشن اما برخود مثل طفل یا دیوانه باهاشون و مدام شارلاتان خطاب کردنشون زیادهروی و پوپولیستیه.یا من خیلی کوتولم که نقد جوندار بلد نیستم یا واقعا این ماجرا مضحکه ولی تا الان کاملا جدی حتی یک نفر از نامهای بزرگ بعد از شروع عصر مدرن که در زمان خودشون سرآمد بودن و وقتی یک گوگل میکنی حوزه خاصی از دانش رو همیشه یه اثری ازشون هست یا توی هر کتاب یه اشاراتی شده بهشون رو نتونستم شارلاتان یا همچین چیزی ببینم لعنتی ها همگی هیولان و اصلا بلد نیستم هیچکدومشون رو نادیده بگیرم با اینکه خیلیهاشون رو خوب نمیفهمم و به نظر صرفا تقصیر من نیست [خود آثارشون این مسئله رو موجب میشن] و خیلیهاشون هم قابل پذیرش نیستن برام اما واقعا چیزی از عظمت اندیشههایی که ساختن برام کم نمیکنه اگر عمر کفایت میکرد واقعا دوست داشتم حتی اونهایی که بارها شارلاتان نامیده شدن رو هم چندین بار هرچی ازشون مونده رو بخونم چون تا الان هیچکدومشون هم دست خالی برنگردوندنم!


مهمل در پاریس: آلتوسر، لکان و دلوز:))