هنوز در سفرم... Quotes
هنوز در سفرم...
by
سهراب سپهری385 ratings, 4.08 average rating, 44 reviews
هنوز در سفرم... Quotes
Showing 1-10 of 10
“نقاشی من فساد میوه را از خود میراند.ثقل سنگ را میگرفت.شاخه ی نقاشی من دستخوش آفت نبود.آدم نقاشی من عطسه نمیکرد.راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم.و اعتبار فساد را دریافتم.”
― هنوز در سفرم...
― هنوز در سفرم...
“من از خیلی چیز ها می ترسیدم : از مادیان سپید پدر بزرگ ، از مدیر مدرسه ، از نزدیک شدن وقت نماز ، از قیافه عبوس شنبه. چقدر از شنبه ها بیزار بودم . خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می شد . عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود . شب که می شد در دور ترین خواب هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم .”
― هنوز در سفرم...
― هنوز در سفرم...
“باید مواظب بود.من شبها شعر میخوانم.هنوز ننوشته ام.خواهم نوشت.من نقاشی می کنم.شعر میخوانم و یکتایی را می بینم.و گاه در خانه غذا می پزم و ظرف میشویم و انگشت خودم را می برم.آدم چه دیر می فهمد.من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا.ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر.”
― هنوز در سفرم...
― هنوز در سفرم...
“من خیلیها را شناختهام که از دست شعر به پلیس شکایت کردهاند.”
― هنوز در سفرم...
― هنوز در سفرم...
“Okul, yaşlı renk hayaletimin yüzüne atılmış bir tırmıktı. Okul, uykularımı bölüyordu. Namazımı bozuyordu. Okul, oyuncağımı incitmişti. Okula başladığım günü asla unutamam: Beni kovalamaca oyununun ortasından aldılar ve okul kâbusuna sürüklediler.”
― Henüz Yolcuyum
― Henüz Yolcuyum
“Çatımızın arkası ve tepesindeki esinti insaniydi. Ferahtı. Havadardı. Asla unutmamak gerekir ki çatı, “Yağmur ve güneşten korunmaya muhtaç olan” insan için bir kurtuluştur. Çatıda her zaman çıplak ayakla olurdum. Çıplak ayaklı olmak, kaybettiğim bir nimet. Ayakkabı, iniş’i inkar yolunda yürüyen insanın telaşından geriye kalan şeydir. Cennetten uzak kalışın doğurduğu hüznün temsilidir.”
― Henüz Yolcuyum
― Henüz Yolcuyum
“من هزارها گرسنه در خاک هند دیدهام و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزدهام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفتهام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سَبک دهانم را عوض کرده است و من دِین ِخود را ادا کردهام.”
― هنوز در سفرم...
― هنوز در سفرم...
“نپرسیم و با خود بمانیم. و درونِ خویش را آب پاشی کنیم. و در آسمانِ خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم. و یکدیگر را صدا بزنیم.”
― هنوز در سفرم...
― هنوز در سفرم...
“لبریز شو تا سرشاریات به هر سو رو کند. صدایی تو را میخواند، روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بِزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی، پیک خود باش. پیام خودت را باز گوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیل تو را گرانباریِ شاخهای بس خواهد بود ...”
― هنوز در سفرم...
― هنوز در سفرم...
“وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.”
― هنوز در سفرم...
― هنوز در سفرم...
