Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following مهرداد بهار.
Showing 1-16 of 16
“در هوای گیج و دلتنگ جمعه ها
در هیاهوی اذان و نغمه ها
من
به شهر بی امان تحقیرها رفته ام
تو اما
به روزهای ناب بی من رفته ای”
―
در هیاهوی اذان و نغمه ها
من
به شهر بی امان تحقیرها رفته ام
تو اما
به روزهای ناب بی من رفته ای”
―
“گرچه بی ما رفتی از این سرنوشت
گرچه از ما دل بریدی عاقبت
گرچه قلبت با جدایی ها سرشت
گرچه چشمانت دمی هم برنگشت
سایه بان خانه ی هرآفتاب
تا ابد فانوس خاموشی برافروخت
منتظر در کوچه های بی عبور خاطرات
منتظر با قصه های پر ملال کودکی
.:منتظر تا انتظار:.
منتظر تا رهگذاری باز آید از افق ”
―
گرچه از ما دل بریدی عاقبت
گرچه قلبت با جدایی ها سرشت
گرچه چشمانت دمی هم برنگشت
سایه بان خانه ی هرآفتاب
تا ابد فانوس خاموشی برافروخت
منتظر در کوچه های بی عبور خاطرات
منتظر با قصه های پر ملال کودکی
.:منتظر تا انتظار:.
منتظر تا رهگذاری باز آید از افق ”
―
“در این گرگ و میش سحر زاده
چه باید باشد این احشام را؟
به دنبال علف قلاده می بندند!
و من می ترسم ازین دنیا
که تعلیم برادر دوستی می دهد ما را!”
―
چه باید باشد این احشام را؟
به دنبال علف قلاده می بندند!
و من می ترسم ازین دنیا
که تعلیم برادر دوستی می دهد ما را!”
―
“پاک کن از چهر اشکت را
ز جا برخیز
تو در من زنده ای
من در تو
ما هرگز نمی میریم
من و تو باهزاران دگر
این ره را دنبال می گیریم
که فردا روز، روز آزادی ست”
―
ز جا برخیز
تو در من زنده ای
من در تو
ما هرگز نمی میریم
من و تو باهزاران دگر
این ره را دنبال می گیریم
که فردا روز، روز آزادی ست”
―
“م دانيم
ه مه
م دانند
و اهمه بر ما شوريده است
د انستن
ا ما چه سود
ه مه ی پيشينيان هم
م يدانستند!!!
د ريغا آنان نيز
ی ادگاری تلخ بنهادند:
ن ظاره، سکوت و فرموده اي سهم:
ج ويبار اين مزرعه خشکيدست
ا شک های من و تو پوسيدست
د رمانی بر دانستن يا ندانستن ما نيست”
―
ه مه
م دانند
و اهمه بر ما شوريده است
د انستن
ا ما چه سود
ه مه ی پيشينيان هم
م يدانستند!!!
د ريغا آنان نيز
ی ادگاری تلخ بنهادند:
ن ظاره، سکوت و فرموده اي سهم:
ج ويبار اين مزرعه خشکيدست
ا شک های من و تو پوسيدست
د رمانی بر دانستن يا ندانستن ما نيست”
―
“در شبی خاموش و طاقت سوز
دیگرم یارای رفتن، رفته است
بی گمان تنهای تنها مانده ام من
گوشه ای اندوه سان و نالان مانده ام من”
―
دیگرم یارای رفتن، رفته است
بی گمان تنهای تنها مانده ام من
گوشه ای اندوه سان و نالان مانده ام من”
―
“رونوشت روزها را بر هم سنجاق کردم
شنبه های بی قراری”
―
شنبه های بی قراری”
―
“من آن سنگم
سرنوشت
مرا در حاشيه ي راهي قرار داده است
كه بر ديواره ي هيچ جغرافيايي
نقش نخواهد بست
بدرود اي سرنوشت ...
بدرود”
―
سرنوشت
مرا در حاشيه ي راهي قرار داده است
كه بر ديواره ي هيچ جغرافيايي
نقش نخواهد بست
بدرود اي سرنوشت ...
بدرود”
―
“مثل جغدی، خسته و بی آروز
گه نشینم بر خراب زندگی
جز حقارت، جز حقارت، جز حقیر
چیست جز این در نقاب زندگی؟”
―
گه نشینم بر خراب زندگی
جز حقارت، جز حقارت، جز حقیر
چیست جز این در نقاب زندگی؟”
―
“سینه ام سنجاق شد بر دفتری
صاحبش سرمست از تصویری که ساخت
دفتر اینک، خاک ها خورده است
صاحبش اما، همان سرمست دیروز”
―
صاحبش سرمست از تصویری که ساخت
دفتر اینک، خاک ها خورده است
صاحبش اما، همان سرمست دیروز”
―
“در دیار مردمان هر دیار
دیدگانم، داغ از دل ها دیده و
دل مرده اند:
در عبور از دره های دیر درد
یاور و درمان نخواهی دید”
―
دیدگانم، داغ از دل ها دیده و
دل مرده اند:
در عبور از دره های دیر درد
یاور و درمان نخواهی دید”
―
“به آرزو نويس روزگار
به قصه گوی زندگی
بگو
بگو که آرزوی من من
سپيده روز تازه يست
که از برای زندگی
در اين زمين ظلم زا
زبان به زخم نگشايم”
―
به قصه گوی زندگی
بگو
بگو که آرزوی من من
سپيده روز تازه يست
که از برای زندگی
در اين زمين ظلم زا
زبان به زخم نگشايم”
―
“من به راهی رفته ام
در تمام طول راه
دره های سیب و سرو
پیج و تاب رود سرخ
چشمه هایی غرق نور
من به راهی رفته ام
در تمام طول راه
مردمی در موعظه
دست هایی در دعا
کودکی آسوده خواب
کوچه هایی پر ز هیچ
من به راهی رفته ام
در تمام طول راه
آسمان شاهد من
آسمانی پر فروغ
قطره هایش اما
بی نصیب از مردمان”
―
در تمام طول راه
دره های سیب و سرو
پیج و تاب رود سرخ
چشمه هایی غرق نور
من به راهی رفته ام
در تمام طول راه
مردمی در موعظه
دست هایی در دعا
کودکی آسوده خواب
کوچه هایی پر ز هیچ
من به راهی رفته ام
در تمام طول راه
آسمان شاهد من
آسمانی پر فروغ
قطره هایش اما
بی نصیب از مردمان”
―
“در مدار قصه ها
هیچ کس ما را ندید
آنکه بر دیواره های عشق
نقش غم را می کشید ”
―
هیچ کس ما را ندید
آنکه بر دیواره های عشق
نقش غم را می کشید ”
―
“روزگاران بی فروغ و پر ز رنگ
مهر رخ برده است از مهرگان
دست ها مان بی نصيب از آسمان
چشم ها چون چشمه ها خشکيده اند
مردمان هر دياری منتظر
تا ابد در کلبه اي تاريک و تنگ”
―
مهر رخ برده است از مهرگان
دست ها مان بی نصيب از آسمان
چشم ها چون چشمه ها خشکيده اند
مردمان هر دياری منتظر
تا ابد در کلبه اي تاريک و تنگ”
―
“غمگین و دل شکسته از مکر این زمونه
پنهون ز آسمونم
جاری به بی کرانه
شاید که دل بریدن
از کومه های هستی
ایمان دهد مرا باز
در منتهای مستی”
―
پنهون ز آسمونم
جاری به بی کرانه
شاید که دل بریدن
از کومه های هستی
ایمان دهد مرا باز
در منتهای مستی”
―




