Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following Sherko Bekas.
Showing 1-30 of 102
“مگر من از وطنم چه میخواستم
به غیر از تکه ای نان
گوشهای امن
جیبی با حرمت
بارانی از عشق
پنجرهای باز
...كه آزادی و عشق به من دهد
من چه میخواستم
در این حد، كه به من نداد!؟
برای همین
نیمه شبی
دری را شکستم و رفتم
.برای همیشه رفتم”
―
به غیر از تکه ای نان
گوشهای امن
جیبی با حرمت
بارانی از عشق
پنجرهای باز
...كه آزادی و عشق به من دهد
من چه میخواستم
در این حد، كه به من نداد!؟
برای همین
نیمه شبی
دری را شکستم و رفتم
.برای همیشه رفتم”
―
“عشقت یک ساعت
به ساعات شبانه روز اضافه کرد؛
ساعت بیست و پنج
عشقت یک روز به روزهای هفته افزود؛
هشت شنبه
عشقت یک ماه به ماه های سال اضافه کرد؛
ماه سیزدهم
عشقت یک فصل به فصول سال افزود؛
...فصلِ پنجم
بدین سان عشقت به من روزگاری بخشیده است
که یک ساعت و
یک روز و
یک ماه و
یک فصل
...از زندگی تمام عُشاق ِ جهان اضافه تر دارد”
―
به ساعات شبانه روز اضافه کرد؛
ساعت بیست و پنج
عشقت یک روز به روزهای هفته افزود؛
هشت شنبه
عشقت یک ماه به ماه های سال اضافه کرد؛
ماه سیزدهم
عشقت یک فصل به فصول سال افزود؛
...فصلِ پنجم
بدین سان عشقت به من روزگاری بخشیده است
که یک ساعت و
یک روز و
یک ماه و
یک فصل
...از زندگی تمام عُشاق ِ جهان اضافه تر دارد”
―
“انسانی که با سکوت دمخور نشود
.نمیتواند که با عشق من حرفی بزند
کسی که با چشمش «باد» را نبیند
.چگونه می تواند کوچم را درک کند
کسی که به صدای سنگ گوش نسپارد
.نمیتواند صدایم را بشنود
کسی که در ظلمت نزیسته
چگونه به تنهایی من ایمان میآورد!؟”
―
.نمیتواند که با عشق من حرفی بزند
کسی که با چشمش «باد» را نبیند
.چگونه می تواند کوچم را درک کند
کسی که به صدای سنگ گوش نسپارد
.نمیتواند صدایم را بشنود
کسی که در ظلمت نزیسته
چگونه به تنهایی من ایمان میآورد!؟”
―
“اگر
از ترانههای من اگر
گل را بگیرند
یک فصل خواهد مرد
اگر عشق را بگیرند
دو فصل خواهد مرد
و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد
اما آزادی را
اگر از ترانههای من،
آزادی را بگیرند
سال، تمام سال خواهد مرد.”
―
از ترانههای من اگر
گل را بگیرند
یک فصل خواهد مرد
اگر عشق را بگیرند
دو فصل خواهد مرد
و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد
اما آزادی را
اگر از ترانههای من،
آزادی را بگیرند
سال، تمام سال خواهد مرد.”
―
“ای زن
«براستی «برابریِ
جبرانِ
آنهمه ظلمی را می کند
که مرد با تو کرده است؟”
―
«براستی «برابریِ
جبرانِ
آنهمه ظلمی را می کند
که مرد با تو کرده است؟”
―
“بچه که بودم
.نامه ای بستم به پای کبوتری
.نامه را به خدا نوشته بودم
:خواهرکم پرسید
چرا کبوتر؟
گفتم : چون کبوتر می رود به اوج آسمان
.خدا نامه را از دست او زودتر می گیرد
:خواهرم پرسید
اما تو مطمئنی که خدا مدرسه رفته است؟
اصلا خواندن و نوشتن بلد است
که نامه ات را پاسخ دهد؟”
―
.نامه ای بستم به پای کبوتری
.نامه را به خدا نوشته بودم
:خواهرکم پرسید
چرا کبوتر؟
گفتم : چون کبوتر می رود به اوج آسمان
.خدا نامه را از دست او زودتر می گیرد
:خواهرم پرسید
اما تو مطمئنی که خدا مدرسه رفته است؟
اصلا خواندن و نوشتن بلد است
که نامه ات را پاسخ دهد؟”
―
“تمامِ این پاییز را
صرف گردآوری کلمه خواهم کرد
که وقتی زمستان رسید
طولانیترین قصیدهی عاشقانه را
برایت بنویسم”
―
صرف گردآوری کلمه خواهم کرد
که وقتی زمستان رسید
طولانیترین قصیدهی عاشقانه را
برایت بنویسم”
―
“«زن و آزادی»
هرچه در این مشرق زمین
کوشیدم روبروی آینه
و بر روی دو صندلی
واژه های "زن" و "آزادی" را
کنار یکدیگر ولی
به مهربانی بنشانم
بیهوده بود و همیشه
این واژه ی "مردم" به زور
می آمد و تسبیح به دست
خود به جای زن می نشست”
―
هرچه در این مشرق زمین
کوشیدم روبروی آینه
و بر روی دو صندلی
واژه های "زن" و "آزادی" را
کنار یکدیگر ولی
به مهربانی بنشانم
بیهوده بود و همیشه
این واژه ی "مردم" به زور
می آمد و تسبیح به دست
خود به جای زن می نشست”
―
“،در سرزمینِ من
،روزنامه لال به دنیا می آید
رادیو کر
...و تلویزیون کور
و کسانی که طالبِ سالم زاده شدنِ این همه باشند را
،لال می کنند و می کشند
،کر می کنند و می کشند
...کور می کنند و می کشند
.در سرزمینِ من
!آه ! سرزمینِ من”
―
،روزنامه لال به دنیا می آید
رادیو کر
...و تلویزیون کور
و کسانی که طالبِ سالم زاده شدنِ این همه باشند را
،لال می کنند و می کشند
،کر می کنند و می کشند
...کور می کنند و می کشند
.در سرزمینِ من
!آه ! سرزمینِ من”
―
“ای فریاد خونین زن
برابری از چه می خواهی؟
!که برسی به من؟
من که هنوز خود مردی ام
نگهبان گورستان خرافات و
طوق بر گردن از مهملات و
اسیر عقل خرابات”
―
برابری از چه می خواهی؟
!که برسی به من؟
من که هنوز خود مردی ام
نگهبان گورستان خرافات و
طوق بر گردن از مهملات و
اسیر عقل خرابات”
―
“آرزو نمی کنم
.تفنگها با موج خون های ریخته غرق شوند
آرزویم این است
دختر و پسر سرزمینم
روزی یک بار
با پرواز بال نگاهشان
...غبار روی کتابی را بتکانند”
―
.تفنگها با موج خون های ریخته غرق شوند
آرزویم این است
دختر و پسر سرزمینم
روزی یک بار
با پرواز بال نگاهشان
...غبار روی کتابی را بتکانند”
―
“تا روزِ مرگ
فرش بافت و گُل کاشت
اما هرگز
نه فرشی زیرِ پا داشت
نه کسی
گُلی بر مزارش گذاشت”
―
فرش بافت و گُل کاشت
اما هرگز
نه فرشی زیرِ پا داشت
نه کسی
گُلی بر مزارش گذاشت”
―
“تهران بر درختان حجاب اجباری پوشاند
تهران بر تن آبها عبا دوخت
تهران بر روی جاده ها جبه انداخت
تهران بر سر باغچه عمامه گذاشت
تهران به زور آواز را مجبور کرد تا ریش بگذارد
تهران بر تنِ شعر لباس عاشورا پوشاند
تهران موسیقی را بیوه کرد
و از زندگی، مجلس عزایی ساخت
تهران به روی کسی نمی خندد
جز به روی مرگ
تهران از هیچ چیز خوشش نمی آید
به غیر مرگ
نام تمامِ زنان و دختران و پسرانِ تهران
مرگ است
و آن چه در تهران هرگز از مادر زاده نمی شود
زندگی ست”
―
تهران بر تن آبها عبا دوخت
تهران بر روی جاده ها جبه انداخت
تهران بر سر باغچه عمامه گذاشت
تهران به زور آواز را مجبور کرد تا ریش بگذارد
تهران بر تنِ شعر لباس عاشورا پوشاند
تهران موسیقی را بیوه کرد
و از زندگی، مجلس عزایی ساخت
تهران به روی کسی نمی خندد
جز به روی مرگ
تهران از هیچ چیز خوشش نمی آید
به غیر مرگ
نام تمامِ زنان و دختران و پسرانِ تهران
مرگ است
و آن چه در تهران هرگز از مادر زاده نمی شود
زندگی ست”
―
“دم دمای غروب بود
ممد کوچولوی واکسی
از فرط خستگی گردنش خم گشته بود
در گوشهای از میدان بزرگ
"در مرکز شهر "شام
بر روی چهارپایهی کوچک خود نشسته بود
و پی در پی
مانند فرچه توی دستش
اندام نحیف و لاغر خود را تکان می داد
ممد کوچولوی آواره
با خود زمزمه کنان
:این چنین میگفت
تو ای بازرگان پایت را بگذار
تو ای استاد پایت را بگذار
تو ای وکیل پایت را بگذار
افسر، سرباز، جاسوس، جلاد
پسر خوب و آدم بی سر و پا
همگی یکی بعد از دیگری
پایتان را بگذارید
کسی نمانده
تنها خدا مانده
در آن دنیا هم مطمئنم
او هم سراغ کُردی را خواهد گرفت
تا کفشهایش را واکس بزند
!شاید آن کُرد هم من باشم
آخ ... مادر جان
تو گویی که کفشهای خدا چقدر بزرگ است!؟
شماره چند میپوشد!؟
آخ مادر جان
راستی برای دستمزد
خدا چقدر میپردازد!؟
باید چقدر بدهد...!!؟؟”
―
ممد کوچولوی واکسی
از فرط خستگی گردنش خم گشته بود
در گوشهای از میدان بزرگ
"در مرکز شهر "شام
بر روی چهارپایهی کوچک خود نشسته بود
و پی در پی
مانند فرچه توی دستش
اندام نحیف و لاغر خود را تکان می داد
ممد کوچولوی آواره
با خود زمزمه کنان
:این چنین میگفت
تو ای بازرگان پایت را بگذار
تو ای استاد پایت را بگذار
تو ای وکیل پایت را بگذار
افسر، سرباز، جاسوس، جلاد
پسر خوب و آدم بی سر و پا
همگی یکی بعد از دیگری
پایتان را بگذارید
کسی نمانده
تنها خدا مانده
در آن دنیا هم مطمئنم
او هم سراغ کُردی را خواهد گرفت
تا کفشهایش را واکس بزند
!شاید آن کُرد هم من باشم
آخ ... مادر جان
تو گویی که کفشهای خدا چقدر بزرگ است!؟
شماره چند میپوشد!؟
آخ مادر جان
راستی برای دستمزد
خدا چقدر میپردازد!؟
باید چقدر بدهد...!!؟؟”
―
“اگر شهرداری شهرم اجازه دهد
من را در پارک آزادی دفن کنید
بر سر مزارم موسیقی بنوازید
تا جایی شود که
دختران و پسرانِ عاشق
به کنار هم بیایند
*آخرین دست نوشتهی شیرکو بیکس”
―
من را در پارک آزادی دفن کنید
بر سر مزارم موسیقی بنوازید
تا جایی شود که
دختران و پسرانِ عاشق
به کنار هم بیایند
*آخرین دست نوشتهی شیرکو بیکس”
―
“در این جهان
چیزهای بسیاری هست
که زنگ میزند
میپوسند، میمیرند
و از یاد میروند
مثل تاج، عصا و سریر پادشاهان
در این جهان
چیزهای بسیاری هست
که هرگز نمیپوسند، نمیمیرند
و از یاد نمیروند
مثل کلاه، عصا و کفشهای چارلی چاپلین”
―
چیزهای بسیاری هست
که زنگ میزند
میپوسند، میمیرند
و از یاد میروند
مثل تاج، عصا و سریر پادشاهان
در این جهان
چیزهای بسیاری هست
که هرگز نمیپوسند، نمیمیرند
و از یاد نمیروند
مثل کلاه، عصا و کفشهای چارلی چاپلین”
―
“تنها
من نیستم که در این خانه غریبم
خانه نیز در غربت یک محله و
محله در غربت شهر و
شهر در غربت یک سرزمین و
سرزمین در غربت جهان و
جهان نیز در چرخهی زمانه غریب است”
―
من نیستم که در این خانه غریبم
خانه نیز در غربت یک محله و
محله در غربت شهر و
شهر در غربت یک سرزمین و
سرزمین در غربت جهان و
جهان نیز در چرخهی زمانه غریب است”
―
“«مادر»
میان دو باغ خوابیدم
خوابهایی سبز و سرخ دیدم
میان دو ستاره
به انتظار فرصتی نشستم
دستهای از راز شب را
به یادگار چیدم
از میان دو رودخانه گذر کردم
خروش و موج همراهم شدند
سرم را بر بالین دو عاشق گذاشتم
تارهای موی سفیدم
آرام آرام
بار دیگر سیاه شدند
وآن زمان که میان دو مادر نشستم
بزرگترین عشق این سرزمین را یافتم”
―
میان دو باغ خوابیدم
خوابهایی سبز و سرخ دیدم
میان دو ستاره
به انتظار فرصتی نشستم
دستهای از راز شب را
به یادگار چیدم
از میان دو رودخانه گذر کردم
خروش و موج همراهم شدند
سرم را بر بالین دو عاشق گذاشتم
تارهای موی سفیدم
آرام آرام
بار دیگر سیاه شدند
وآن زمان که میان دو مادر نشستم
بزرگترین عشق این سرزمین را یافتم”
―
“ای دختر زیبا
تو نە شاعری و نە نقاش
لیکن من هردوی آنها
اما چه کسی این را می داند
که این چشمان توست که همه شب
این شعرها را دزدکی به من می دهد
چه کسی می داند
این انگشتان توست
که نقاشی هایم را می کِشد
من از این می ترسم
که روزی
چشم ها و انگشتانت
این راز را بر ملا سازند و
به خیابان و محله و اهل دنیا بگویند
در واقع این مرد
نه شاعرست و نه نقاش”
―
تو نە شاعری و نە نقاش
لیکن من هردوی آنها
اما چه کسی این را می داند
که این چشمان توست که همه شب
این شعرها را دزدکی به من می دهد
چه کسی می داند
این انگشتان توست
که نقاشی هایم را می کِشد
من از این می ترسم
که روزی
چشم ها و انگشتانت
این راز را بر ملا سازند و
به خیابان و محله و اهل دنیا بگویند
در واقع این مرد
نه شاعرست و نه نقاش”
―
“شاید از این به بعد
قلم ام را به دست باد بسپارم
...او دیگر به جای من شعر بنویسد
فقط باد
نشانیِ برف و
باران را و
شراره ی عشق تازه ام را
می داند”
―
قلم ام را به دست باد بسپارم
...او دیگر به جای من شعر بنویسد
فقط باد
نشانیِ برف و
باران را و
شراره ی عشق تازه ام را
می داند”
―
“Stormtide
The tide said to the fisherman:
There are many reasons
why my waves are in a rage.
The most important is
that I am for the freedom of the fish
and against
the net.
"Sherko Bekas”
―
The tide said to the fisherman:
There are many reasons
why my waves are in a rage.
The most important is
that I am for the freedom of the fish
and against
the net.
"Sherko Bekas”
―
“اگر چشم فرو بستم؛
خاک را بگویید
.پیکر کُرد دیگری را در خود جای ندهد
آب را بگویید
سیل اشک به سوی کردستان
.روانه نکند
باد را بگویید
.تازیانه اش را بر دل مادران کُرد نکوبد
خورشید را بگویید
.آتش غضبناکش را از سرِ کردستان بردارد
شب را بگویید
.پنجره ی امید را بر روی هیچ پدر کُردی نبندد
و خدا را بگویید
فرود آید و برای چند لحظه هم که شده
.کُرد باشد”
―
خاک را بگویید
.پیکر کُرد دیگری را در خود جای ندهد
آب را بگویید
سیل اشک به سوی کردستان
.روانه نکند
باد را بگویید
.تازیانه اش را بر دل مادران کُرد نکوبد
خورشید را بگویید
.آتش غضبناکش را از سرِ کردستان بردارد
شب را بگویید
.پنجره ی امید را بر روی هیچ پدر کُردی نبندد
و خدا را بگویید
فرود آید و برای چند لحظه هم که شده
.کُرد باشد”
―
“مرگ
هر شب میآید
بال میگستراند بر خوابهایم
هرروز میآید
قدمهای خسته مرا میشمرد مرگ ،
و باز به جستوجوی نشانی تازه
تمامی جیبهایم را میکاود .
همین !”
―
هر شب میآید
بال میگستراند بر خوابهایم
هرروز میآید
قدمهای خسته مرا میشمرد مرگ ،
و باز به جستوجوی نشانی تازه
تمامی جیبهایم را میکاود .
همین !”
―
“ای فریاد خونین زن!
برابری از چه میخواهی؟
که برسی به من؟!
من که هنوز خود مردیام،
نگهبان گورستان خرافات و
طوق بر گردن از مهملات و
اسیر عقل خرابات.
یک گردنبند هرزه
در برابر چشم همه
لباس را بالا کشید و فریاد زد:
من فقط تن خود را میفروشم
تنها تن خود را و بس
اما میبینم همین جا
هستند کسانی که
تن کوهستان و
تن دشت و بوستان و
تن آفتاب و باران را
فروختهاند و با وقاحت تمام
بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زدهاند...”
―
برابری از چه میخواهی؟
که برسی به من؟!
من که هنوز خود مردیام،
نگهبان گورستان خرافات و
طوق بر گردن از مهملات و
اسیر عقل خرابات.
یک گردنبند هرزه
در برابر چشم همه
لباس را بالا کشید و فریاد زد:
من فقط تن خود را میفروشم
تنها تن خود را و بس
اما میبینم همین جا
هستند کسانی که
تن کوهستان و
تن دشت و بوستان و
تن آفتاب و باران را
فروختهاند و با وقاحت تمام
بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زدهاند...”
―
“شتاب کن، مرگ از راه میرسد”
―
―
“عشق تو به باد می ماند
وقتی که بخواهم شعله بکشم
می آید و خاموشم میکند.
عشق تو به باد می ماند
همین که شعله کشیدم
می آید و شعله ور ترم می کند.”
―
وقتی که بخواهم شعله بکشم
می آید و خاموشم میکند.
عشق تو به باد می ماند
همین که شعله کشیدم
می آید و شعله ور ترم می کند.”
―
“درختان چنار در این سرزمین
دیگر از اشک باران
حتی یک قطره ننوشیدند
برای اینکه چند روز بعد
از آنها داری نتراشند
برای اعدام فرزندان این سرزمین”
―
دیگر از اشک باران
حتی یک قطره ننوشیدند
برای اینکه چند روز بعد
از آنها داری نتراشند
برای اعدام فرزندان این سرزمین”
―
“دنبال پاییز اگر گشتی
هیچجا مرو
به جز دل من...
دنبال بهار اگر میگردی
هر جا میخواهی برو
به جز دل من...”
―
هیچجا مرو
به جز دل من...
دنبال بهار اگر میگردی
هر جا میخواهی برو
به جز دل من...”
―
“آزادی!
کدامین آزادی؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود.
میهن!
کدامین میهن؟
خاکی که هر روز چندینبار میکُشیم؟
دشتی که مرده شویخانه شده است؟
کوهی که تابوت گشته است؟
سنگ،گِل،ماسه و ریگی
که بند و زندان زاییده است؟
نمیدانم کدام است میهن؟
کدام است آزادی؟
جویباری که در روز روشن
سرچشمهاش را غارت میکنیم؟
معشوقهای که در خواب
چشمهایش را میرباییم؟
ابری که پیش از باریدن
بارانش را به تاراج میبریم؟
ماهی که در شب چهارده میدزدیم؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود…”
―
کدامین آزادی؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود.
میهن!
کدامین میهن؟
خاکی که هر روز چندینبار میکُشیم؟
دشتی که مرده شویخانه شده است؟
کوهی که تابوت گشته است؟
سنگ،گِل،ماسه و ریگی
که بند و زندان زاییده است؟
نمیدانم کدام است میهن؟
کدام است آزادی؟
جویباری که در روز روشن
سرچشمهاش را غارت میکنیم؟
معشوقهای که در خواب
چشمهایش را میرباییم؟
ابری که پیش از باریدن
بارانش را به تاراج میبریم؟
ماهی که در شب چهارده میدزدیم؟
آزادی، اسبیست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش میشود…”
―
“در آن خواب، دو ماهی بودیم
به دنبال برکه ای
که ماه را داشته باشد
از جویبار نشانی گرفتیم
گفت:
ماه امشب زندانی ست
باید تا فردا شب صبر کنید
که آزاد شود
اما افسوس
آن هنگام که ماه آزاد شد
از خواب بیدار شده بودیم!”
―
به دنبال برکه ای
که ماه را داشته باشد
از جویبار نشانی گرفتیم
گفت:
ماه امشب زندانی ست
باید تا فردا شب صبر کنید
که آزاد شود
اما افسوس
آن هنگام که ماه آزاد شد
از خواب بیدار شده بودیم!”
―





